نوزادِ مُرده ای که ذخیره شهادت شد!

نوزادِ مُرده، زنده شده و شهید می شود!

روایتی از مادر شهید فرشید روشن از گردان علی بن ابیطالب لشکر 25 کربلا

بچه را در گهواره گذاشتم و رفتم گاو را بدوشم، ناگهان پدرم صدایم کرد که بیا بچه ات مُرد. رفتم بچه را دیدم، دیدم مرده است ...

رزمندگان شمال

                                                             ساجد

ادامه نوشته

وقتی سیدعلی نقش وَجَعلنا را در شناسایی بازی می کند!

روایتی از یدالله غفوری، همرزم شهید دوامی در اطلاعات و عملیات لشکر 25 کربلا

http://www.daryadelaneshomal.com/uploads/news/images/ALI%20DAVAMI.JPG

سیدعلی دوامی درست برعکس من، از آن دسته آدم هایی بود که زیاد زخمی می شد. در شوخی هایمان به او می گفتیم: تو همیشه اول و وسط و آخر عملیات زخمی می شوی...

فارس/بسیج پرس/ساجد/...

ادامه نوشته

از رزمندگی در لشکر25کربلا تا شهادت در سرکنسولگری مزارشریف؛

۱۷ مرداد، سالگشت شهادت دیپلمات شهید شمالی و شهدای سرکنسولگری ایران و  خبرنگار شهید محمودصارمی در مزار شریف افغانستان گرامی باد؛

یادکردی از دیپلمات شهید حاج رشید پاریاوفلاح، کارشناس امور کنسولی، سرکنسولگری مزارشریف؛

نیمه های شب از خواب بیدار شدم، صدایی آرام شبیه به گریه کردن به گوشم خورد. خیلی بچه بودم، ترسیدم، دنبال صدا را گرفتم. صدا از توی آشپزخانه بود، کمی شبیه به صدای بابا بود. وارد آشپزخانه شدم، دیدم بابا گوشه آشپزخانه نشسته، تنش می لرزه و داره گریه می کنه. رفتم بغلش کردم و گفتم: بابا! چرا گریه می کنی؟ دوباره بغضش ترکید و گفت: عزیزم تمام دوستام شهید شدن و من تنها شدم، برام دعا کن تا شهید بشم، دعا کن برم پیش دوستام. بابایی! تو کوچیکی، خدا حرفتو گوش می ده، دعاتو مستجاب می کنه. دعاکن بابات شهید بشه. منم دوست نداشتم بابام بیشتر از این گریه کنه. همونجا دعا کردم خدایا بابامو شهید کن.(طاها،فرزند ارشد شهید)

دیپلمات شهید حاج رشيد پارياوفلاح در ٢٨ اسفند سال ۱۳۴۰ در خانواده ای مذهبی و مستضعف در روستای محروم اوريم سوادكوه چشم به جهان گشود و در آغوش طبيعت سرسبز و با نشاط روستا و در ميان مردمی صميمی و خونگرم، رشد نمود...

ادامه نوشته

بازخوانی کلام امام خمینی(ره) درمورد سواحل شمالی؛

در سواحل شمالی، زادگاه بیش از بیست هزار شهید شمالی چه می گذرد؟

امام خمینی(ره): مگر مازندرانی ها می گذارند؟

در آب هایی که حاج بصیر ها ، طوسی ها و رزمندگان و دریادلان غیرتمند شمالی خو گرفتند و روزگاری به تأسی از آن با نام لشکر ملکوتی ۲۵ کربلا از آب های خروشان اروند گذشتند و حماسه والفجر۸ را در تاریخ رقم زدند، امروز چه می گذرد؟

حضرت امام کمترین مماشات در این امر را نمی پذیرفتند و بدنه مردم را به حفظ ظاهر اسلامی کشور فرا می‌خواندند، چنانچه وقتی حضرت ایشان با خبر شدند که در سواحل دریا بی بندوباری و اختلاط صورت می گیرد برآشفته شده و فرمودند:...

ادامه نوشته

عکس دیپلمات شهید شمالی در خیابانهای تهران بجای مازندران!

شخصیت دیپلمات شهید پاریاوفلاح باید بازشناسی شود؛ 

sh.paryav.jpg

مازندرانی های غیرتمند! تصویر بالا از دیپلمات شهید مظلوم استانتان رشیدپاریاوفلاح است که در شهر تهران، تقاطع خیابان کریم خان و میدان ولیعصر (عج ) بر روی ساختمانی  توسط بنیاد شهید و امور ایثارگران استان تهران رسم شده است.(قابل توجه بچه های بنیاد شهید مازندران)...((ادامه مطلب))

ادامه نوشته

مردم و مسئولین مازندران/ چقدر در قبال شهیدطوسی و حاج بصیر مسئولیم ؟؟؟  

محسن رضایی:

فضای زنده شدن شهیدطوسی و حاج بصیر را در کوچه و خیابانهای مازندران فراهم کنید.

شهيد طوسی و آقای حاج بصير از بنيان گذاران لشکر ویژه 25 کربلا بودند که نقش مؤثری در جنگ داشتند. برادرمان آقای طوسی كه قائم مقام لشکر شده بود...

ادامه نوشته

فرمانده شهیدی که امام حسین (ع) را در عملیات والفجر8 دید!

کشته روی حسین (ع)

یادکردی از سردار شهید علی اصغر خنکدار فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) 

لشکر ۲۵ کربلا + تصاویرمنتشرنشده

سردار حاج مرتضی قربانی: وقتی خبر شهادت اصغر را بهم دادن، یکدفعه كمرم را گرفتم و گفتم: خدايا ديگه گردان امام محمد باقر (ع) از دستم رفت.

زمانیکه اصغرآقا به دنیا اومده بود، قسمتی از بدنش کبود بود که پدر و مادرم از پیرمردعارفی این قضیه را پرسیدند؛ پیرمردعارف به پدرم گفت: آقای خنکدار این پسر رو دست شما نمی مونه، وقتی به سن جوانی برسه از دنیا می ره، ولی ناراحت نباشید، چون پسرتون راه درستی را در پیش می گیره.

قبل از شهادت اصغر خواب دیدم، تو یک اتاقی، جنازه شهيد بود كه شهید را، رو به قبله کرده بودند. رفتم کنار جنازه و از کسانی که پیش جنازه بودند، پرسیدم: جنازه كيست؟ گفتند: به جنازه نگاه کن، خوب دقت کردم، كاغذی بر روی سينه جنازه قرار داشت و نوشته بود: «شهيد علی اصغر خنكدار، سرباز امام زمان (عج) »

اصغر در روز عروسیش حتی يک دست لباس نو هم نخريد. كاپشنی هم که پوشیده بود، برای رفيقش بود. كفشش هم اصلاً معلوم نبود برای كیه. به هيچ وجه لباس نو نمی پوشيد. مثلاً: اگر يک پيراهن نو می خريد، می داد به خواهرش بپو شه و یکبار بشوره تا لباس دست دوم بشه و بپوشه.

آنقدر دیردیر، خونه می آمد که حتی بچه خودش را هم نمی شناخت یه بار آمده بود مرخصی؛ بچه بغل پدرشوهرم بود که اصغر به پدرش گفت: این بچه کیست که انقدر تپل و خشکله؟! پدرشوهرم ناراحت شد و اشک تو چشمانش جمع شد و گفت: خدا صدام رو نابود کنه، که پدر نباید پسر خودش رو بشناسه.

 

ادامه نوشته