رزمنده ای که دست قطع شده اش را تا صبح در آغوش گرفت
حماسه بی بدیل دلاورمردان لشکر ویژه 25 کربلا

اصرار کردیم، روزنامه را باز کرد، دیدیم دستی است که از آرنج به پایین قطع شده است، دست خودش بود، آن شب تا صبح با همان وضعیت پیش ما ماند...
حماسه بی بدیل دلاورمردان لشکر ویژه 25 کربلا

اصرار کردیم، روزنامه را باز کرد، دیدیم دستی است که از آرنج به پایین قطع شده است، دست خودش بود، آن شب تا صبح با همان وضعیت پیش ما ماند...
حماسه تاریخی دلیرمردان لشکر ویژه 25 کربلا

اگر قرار است تیر به سرم بخورد، درست به وسط بخورد که هنگام شهادت حتی فرصت آخ گفتن هم نداشته باشم و صدای من باعث لو رفتن عملیات نشود...
یادی از آسمانی مردان لشکر ویژه 25 کربلا

صدای اصابت خمپاره 60 و بعد از آن فریاد «یا مهدی(عج)» به گوش مان رسید، سراسیمه از سنگر بیرون آمدیم ببینیم چه اتفاقی افتاده، دیدیم ترکش های خمپاره به محمود برخورد کرده و یک دستش را کامل برده و قسمت هایی از شکمش پاره شده، خیلی متأثر شدم...
تربیتیافتگان مکتب سرخ حسینی

یک مرتبه خود را در محاصره نعل اسبی دشمن دیدیم، در این بیابان سنگری برای پناه گرفتن نداشتیم، دوستان عزیز ما یکی پس از دیگری بر اثر تیر مستقیم دشمن یا مجروح شدند یا به شهادت رسیدند...
روایت جانسوز مردان لشکر ویژه 25 کربلا

سی وشش نفر از شهدای ما در فاصله ی پنجاه متری پل جا ماندند، من فکر می کنم بعد از ما پای هیچ ایرانی ای به آن جا نرسید، هیچ رزمنده ای نتوانست این قدر جلو برود...
یادی از سجادهنشینان روزگار حماسه و خون

در میان آنها جوان خوشسیمایی بود که تعقیبات نمازش را چنان از عمق جان میخواند و محو نیایش بود که گویا پرندهها تکان نمیخوردند، این جوان بعضی وقتها تا نیم ساعت در سجده میماند...
خاطرات والفجر هشت

برای آن که به آنها بگویم که برادر ما هستند و ما با اسرا خوب رفتار می کنیم، سیم دستش را باز کردم و به بیرون پرتاب کردم، این عمل من باعث شد اشک عراقی ها در بیاید....
واگویه های ماندگار/بخش پایانی

شیخ یونس کارت شناسایی او را به آنها داد و گفت: این را از جیبش در آوردم. حاج بصیر نگاهی کرد و به یکی از بچه ها داد و گفت این فلانی نیست؟ گویا شهید سیدعلی اکبر شجاعیان امیر کلایی بود...
واگویه های ماندگار/بخش دوم

هنگام وداع و خداحافظی آن دو، چنان عواطف بچه ها را آزرده ساخته بود که صدای گریه ی دست جمعی بچه ها تا ملکوت راه می پیمود و اکنون من و دو سه نفر که مانند مردگان متعفن بودیم، در کنارشان رد اشک های خود را از میان گل و لای دنبال و پاک می کردیم...
واگویه های ماندگار/بخش اول

دلم می خواست حاج عباس را به عقب می بردیم ولی حاجی دستم را گرفت و به آرامی به جلو انداخت: یعنی برو جلو! دستی به رخش کشیدم و حرکت کردم. زمین زیر پا پر از خون و شهید و مجروح بود و ناله رواج ترین متاعی بود که پیدا می شد...
این قاب ها طلایی اند!

این قاب های طلایی، همان استخوان پاره هایی هستند که هزاران هزار دل سوزاندند و نفس های بی شماری را بند آوردند و پس از سال ها فراغ، عاشقانه رجعت کردند. یاد همه ی مفقودین لشکر ویژه 25 کربلا، از چیلاتی ها یا همان والفجر ششی ها گرفته تا پیکرهای غرق شده و بازنگشته در اروند رود، بخیر!
راز معبر هشتم/

نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد از نماز به سوی اروند حرکت کردیم. هرچه جلوتر می رفتیم آب بالاتر می آمد. آب تا سینه و گردن مان بالا آمده بود. آن قدر سرد بود که صدای به هم خوردن دندان ها را می شد از دور شنید...
یادی از سردار شهید میرهادی خوشنویس

طی تماسی با میرهادی به او اطلاع داده شد که عملیاتی قرار است در جنوب انجام شود و اگر مایلید می توانید بیایید، این اطلاع توأم شده بود با سفر خانواده ی او به حج...
ناگفته های سردار عمرانی از کربلای پنج

۱۹ روز جانانه در مثلثیِ کانال زوجی و کانال پرورش ماهی مقاومت کردیم و عدنان خیرالله فرمانده عراقی که بیسیم را شنود میکرد، گفت: «این عمران کیست که ۱۹روز است وضعیت ما را به هم ریخته؟» همزمان برادر محسن رضایی هم سلام اش را رساند و از بنده تقدیر کرد...
یادی از شهید سیدعبدالکریم هاشمی نژاد

در بخشی از نوشته شهید هاشمینژاد آمده است: فراز و نشیب زندگی گاهی موجبات سعادت انسان را آماده میکند و از آن جمله حوادثی که منجر به سر بردن اینجانب در خدمت جمعی از علما و وعاظ و دانشمندان در زندان موقت شهربانی طهران گردید...
روایت مظلومیت مردان لشکر 25 کربلا در عملیات کربلای پنج

انگار یک فنر بزرگ زیر پای ما رها شد، بدون این که اراده ای داشته باشیم، از جا بلند شدیم، انفجاری رخ داد، من حدود سه متر به هوا پرت شدم، روی هوا معلق بودم، آن لحظه ای را که پرت شده بودم به وضوح یادم هست...
یادی از قائم مقام شمالی لشکر 27 محمدرسول الله(ص)/«سردار شهید علی رضا نوری»

نگاهی به لباس خاکی خودش و عکس شهدا و سپس حکم وزیر را پاره پاره کرد و گفت: « آقای کوثری! به وزیر بگویید من علی رضا نوری ساروی آنقدر در این بیابانها میمانم تا شهید شوم.»...
روایت دلدادگی/

عصر روز قبل از عملیات، یک طناب 16 تا 20 متری به ما دادند و رویش با فاصله گرههایی زدند تا بچهها با گرفتن گرههای این طناب از همدیگر جدا نشوند، سر طناب را هم با پیشانی بند «یا صاحب الزمان(عج)» بستند...
به مناسبت شهادت حسن باقری و مجید بقائی/

امیدوار به رحمت خدا و مطمئن به پیروزی نهایی، راه آن عزیزان را تا پایان ادامه دهید...
نگاره های سرخ تاریخ

تا پایان عملیات محرم، فرماندهی تیپ کربلا بر عهده سردار مرتضی قربانی بود که در همین زمان، با دستور فرماندهان، تیپ 25 کربلا به لشکر 25 کربلا ارتقا یافت و فرماندهی این لشکر به عهده ی «سردار عبدالعلی عمرانی» واگذار شد...
یاد آن روزهای قشنگ بخیر!

روزگارانی پرستوهای عاشق، مهاجرت در فصل را بی معنی کرده بودند و دسته دسته به سوی دیارشان کوچ و مهمان عاشقان می شدند...
حماسه تخریب چیان لشکر ویژه 25 کربلا

300 نفر 130 نفر انتخاب شدیم، طنابی دور کمرمان بسته بودیم تا از همدیگر جدا نشویم، ساعت 9 شب وارد اروند شدیم، جذر و مد آب بسیار بالا بود، جذر آب تا ارتفاع 7 متری می رفت آن طرفِ آب...
قاب سرخ عشق

سردار شهید یونس پوراسماعیل فرزند «محمدعلی و صفیه ابراهیمی» در 5 خردادماه 1345 در شهرستان چالوس، زمین را منور نمود. آخرین مسئولیتش، «مسئول اطلاعات محور عملیاتی لشکر ویژه 25 کربلا» بوده و در 21 بهمن ماه 1364 در عملیات والفجر8 به شهادت رسید...
وصیت نامه سردار شهید یونس پوراسماعیل

خانواده عزیزم! شما خیلی دوست داشتید که من ازدواج کنم، آری من به آرزوی خود رسیده و با معشوق خود یعنی شهادت ازدواج نمودم و چون کلام خداوند سبحان بر من انسان ناچیز چنین بود، اجابت کردم و به سوی معشوق خودم، پر کشیدم...
لحظه لحظه تا وصال با شهید سیده طاهره هاشمی

شهید بهشتی چند دقیقه ای برای آن ها حرف زد. وقتی دید، طاهره، گوشه ای ایستاده، به او هم تعارف کرد، سر سفره بنشیند. سپس به او مژده شهادت داد...
14 بهار ولایتمدارانه ی شهید سیده طاهره هاشمی

در زمان اولین دیدار امام در جماران نوشته بود و اين كه بسیار هیجان زده بود و می ترسید از شدت اين اشتياق، بیهوش شود و نتواند امام را زیارت کند...
رُمانی زیبا به زبان شهید سیده طاهره هاشمی

طعم خوشایند و سرخوش کننده ای که تا قسمت تان نشود، هرگز در آن دنیای تان، تجربه اش نخواهید کرد. مردم! اگر بدانید، چقدر اینجا، جای خالی تان را احساس می کنم!...
توان قلم شهید سیده طاهره هاشمی

نگرانی من و تو ای خواهرم اینست که مبادا سازشی صورت گیرد و خونهای شهیدان به هدر رود و نتوانیم ندای امام را به گوش جهانیان برسانیم که ندای امام همان ندای اسلام است...
گذری بر فعالیت های سیاسی شهید سیده طاهره هاشمی

طاهره، دختری بود که نسبت به مسائل اعتقادی راسخ بود و هیچ تزلزلی نسبت به ارزش هایی که در محیط خانه آموخته بود، پیدا نمی کرد...
نگاهی به فعالیت های فرهنگی مذهبی شهید سیده طاهره هاشمی

روز ششم بهمن، روزی که به آسمان پر کشید؛ برای کمک به رزمندگان تلاش می کرد و تحرک بالایی داشت، با این حال، با یک عدد گیره، چادرش را به روسری اش محکم بست تا از سرش نیفتد...