روایت مظلومیت مردان لشکر 25 کربلا در عملیات کربلای پنج

روایت مظلومیت مردان لشکر 25 کربلا در عملیات کربلای پنج

انگار یک فنر بزرگ زیر پای ما رها شد، بدون این که اراده ای داشته باشیم، از جا بلند شدیم، انفجاری رخ داد، من حدود سه متر به هوا پرت شدم، روی هوا معلق بودم، آن لحظه ای را که پرت شده بودم به وضوح یادم هست...

احمدعلی ابکایی، از فرماندهان گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، به مناسبت ایام عملیات کربلای 5، روایتی را از حال و هوای آن روزهای بیادماندنی و آن لحظات ناب عاشقی، به شیوایی بیان کرده، لحظه به لحظه که پای صحبت او می نشینی، بوی مجاهدت، مردانگی و ایثار به مشام انسان می رسد. این ناگفته های دلنشین تقدیم به مخاطبین می شود.


* دوست داشتند با همان لباس شهید شوند

شب چهارم عملیات کربلای 5 است، ما هنوز درگیر هستیم، نیروها همچنان به ستون وارد می شوند، ما داخل جاده ی آنتنی هستیم؛ همه یک جا، اگر می شد پخش شویم راحت تر می توانستیم پاک سازی کنیم ولی همه مان باید از یک جاده ی هشت تا ده متری پیش می رفتیم، خیلی سخت بود، دسته ی پشت سری مجبور بود بایستد تا دسته ی جلویی پیشروی کند و بگیرد.

شهید بلباسی «فرمانده گردان امام محمدباقر(ع)» کم کم جلوتر آمد، شهید عمویی هم وارد مهلکه شد، بلباسی بیش تر مشغول هدایت نیروها بود، از بس داد و فریاد کردم، صدام گرفت و در نمی آمد، نیروها یکی یکی می خوردند و می افتادند داخل باتلاق، توپ و نارنجک و آرپی جی به ما امان نمی داد، درگیری در اوج خود بود، نهایت فاصله ی ما با تانک های عراقی پنجاه متر می شد، دژ در سمت راست ما قرار داشت، عراقی ها بالای دژ بودند، در فاصله ی سی متری، سمت چپ ما هم تا چشم کار می کرد، دشت بود؛ دشتی باتلاقی، رو به روی ما تانک ها قرار دارند و با نورافکن ما را تعقیب می کنند و گلوله می زنند، در حین درگیری ها دیدم یکی صدایم می زند، نگاه کردم دیدم علی فارابی است، بسیجی بود، رفتم طرف اش، دیدم ترکش خورده به شکم و دستش، روده هاش کمی زده بود بیرون، چون تمام شکم اش خونی شده بود، اما هنوز روحیه داشت و سرحال بود، چهره ی مرا زیر نور منورها تشخیص داد، چون کلاه آهنی نداشتم، شلوارم خاکی بود و پیراهن پلنگی تن ام بود، چفیه هم دور گردن ام، با این که از قبل به ما گفته بودند آرم سپاه را از پیراهن ها بکنید، اما من آرم را در نیاوردم، کندن آرم سپاه، بیش تر دلایل امنیتی داشت؛ چون ممکن بود اسیر شویم، بعضی از بچه ها غیرت شان اجازه نمی داد آرم را دربیاورند و دوست داشتند با همان لباس شهید شوند.


* یا تیر خلاص می خوری یا اسیر می شوی!

علی فارابی اهل قائم شهر بود و در کارخانه ی نساجی کار می کرد، گفتم: «چی شده؟» گفت: «زخمی شدم!» شکمش را نگه داشته بود، خون از لای انگشتهاش شُرّه می کرد، گفت: «ابکایی! دیگر توان ندارم.» یک دست اش هم ترکش خورده بود، گفتم: «چی کار کنم برای ات؟» گفت: «دو نفر بیار مرا ببرند.» می دانستم الان اصلاً نمی شود دو نفر آدم پیدا کرد که او را عقب ببرند، چون ما در هر دسته، دو نفر مخصوص حمل مجروح داشتیم، برای همین اگر مثلاً در یک زمان پنج نفر با هم مجروح می شدند، کار سخت می شد، گفتم: «صبر کن تا یک فکری بکنم.» کمی از او دور شدم، دنبال کسی می گشتم تا علی را ببرد عقب، دوباره صدام زد: «آقای ابکایی! تو را به خدا یکی را پیدا کن.» کسی را پیدا نکردم، رفتم پیش اش، گفتم: «علی آقا! من هیچ کس را ندارم که تو را ببرد عقب، این جاده مستقیم است، نه چپ برو نه راست، مستقیم بگیر و برو، اگر می خواهی زنده بمانی باید خودت بروی، همه درگیرند.» گفت: «من؟ خودم بروم؟» گفتم: «آره، اگر می خواهی جان سالم در ببری، باید خودت بروی.» سعی کردم او را ناامید کنم، گفتم: «اگر عراقی ها بیایند، یا تیر خلاص می خوری یا اسیر می شوی.» بعد از کمی مکث بلند شد و لنگ لنگان راه را در پیش گرفت.

فکر نمی کردم زنده بماند، تعجب کردم، نمی دانستم چطوری در رفته بود، گویا با همان وضعیت مسیر، چهارصد متری را رفت تا رسید به بچه های لشکر 41 ثارالله(ع)، بچه ها هم او را فرستادند عقب.

سه ماه بعد او را در قائم شهر دیدم، رفته بودم به عیادت اش، تا یک سال کاملاً بستری و تحت درمان بود، الان هم جانباز  هفتاد درصد است، آن روز در خانه اش به من گفت: «ابکایی! اگه تو مرا ناامید نمی کردی، حتماً جنازه ام برمی گشت، شاید هم بر نمی گشت.»


* درگیری در امتداد نهر دوعیجی

درگیری ما همچنان در امتداد نهر دوعیجی ادامه داشت و نیروها را به جلو هدایت می کردیم، شهید عمویی از پشت سر ما خودش را به من رساند و دو نفره کار هدایت نیروها را ادامه دادیم، شهید بلباسی هم پشت سر ما بود که اگر لازم شد گروهان سه را بفرستد یا گروهان دو را وارد عمل کند، وقتی به این نقطه از درگیری رسیدیم، نیروهای ما کُپ کرده بودند و داشتند عقب می کشیدند، یک لحظه فشار دشمن زیاد شد، بچه هایی که جلو بودند هم به عقب برگشتند.

و اما دلیل: با این که از سه طرف به سمت ما شلیک می شد، نیروهای عمل کننده ی ما، مثل مته موانع را سوراخ می کردند و جلو می رفتند، هر طور شده می بایست نفوذ می کردیم و می رفتیم پل را می گرفتیم، حالا در مسیر پیش روی، این مته به یک مانع محکم برخورده بود، هر چقدر به مته فشار می آوردیم، جلوتر نمی رفت، یک لحظه دیدم بچه ها دارند دست می کشند و دارند به سمت ستون پشت سر می روند، فاصله ی بچه هایی که آن جلو درگیرند با آن ستونی که پشت سر هستند و می خواهند دسته به دسته وارد شوند، حدود پنجاه متر بود، ما دسته ها را یک مرتبه وارد نمی کردیم، چون نمی بایست تلفات می دادیم، باید تیم به تیم و دسته به دسته وارد عمل می شدند، دسته ی بعدی وقتی وارد می شد که دسته ی قبلی خسته بشود، یکی از دسته ها کُپ کرده بود، می خواستند برگردند عقب که یکی از بچه های ستون بعدی، از ستون بیرون آمد و اسلحه اش را گرفت سمت بچه هایی که داشتند عقب می کشیدند و داد کشید: «به خدا قسم یک قدم عقب تر بیایید خودم همه تان را می زنم، هیچ کس حق ندارد برگردد.»

طوری داد زد که در میان آن همه هیاهو صداش شنیده شد، من جایی ایستاده بودم که او پشت سر من بود، برگشتم و سریع خودم را کشیدم کنار او و اسلحه را از دست اش گرفتم و گفتم: «مرد حسابی! الان که وقت این کارها نیست، کی می خواهد عقب نشینی کند؟ ما که هنوز جلو درگیر هستیم.»

گفت: «نه، این ها دارند می روند عقب.»

آن تعداد از بچه ها هم سریع برگشتند و رفتند پناه گرفتند و دیگر عقب نرفتند.


* سه متر به هوا پرت شدم

حالا داریم کم کم خطوط را می شکنیم، اما هنوز کارمان گره خورده است، بچه ها تا می خواستند از خاکریز پیشروی کنند، تیر می آمد و تانک ها شلیک می کردند، یعنی هر چه به پل نزدیک تر می شدیم، مقاومت عراقی ها هم بیش تر می شد، اصلاً عجیب بود، وقتی منورهاشان شروع به سوختن می کرد، هر چه جلوی مان می دیدیم آهن پاره بود، انگار دیواری ساخته باشند که در آن به جای آجر از آهن استفاده شده بود، یعنی تا پل را با تانک هاشان دیوار کرده بودند، پورباقری و خالقی، از فرماندهان گروهان ها آمدند پیش من، پورباقری کمی چاق و قد بلند بود، خالقی هم همین طور، هر دو تا بهشهری بودند، پورباقری اخلاق خوشی داشت، خالقی هم همین طور، خالقی کم تر حرف می زد و آرامش خاصی داشت، پورباقری پر جنب و جوش بود و مدام در حال انجام دادن کارها، در گیرودار رزم، خالقی عملیاتی تر ظاهر می شد، خصلت های لوطی منشی داشت، من، پورباقری و خالقی به همراه چهار، پنج نفر از بچه ها و فرمانده ی دسته در یک نقطه جمع شده بودیم که ببینیم حالا باید چه کار کنیم؟

در حال مشورت بودیم، موضوع، کُند پیش رفتن جریان حمله بود، بحث بر سر این بود که گروهان سوم را وارد عمل کنیم یا نه، حلقه زده بودیم و داشتیم حرف می زدیم، نیم خیز بودیم، پشت من به تانک ها بود، نورافکن ها می افتاد روی ما، یک لحظه دیدم نورافکن یکی از تانک ها، افتاده وسط حلقه ای که زده بودیم، نور از سمت چپ، از داخل باتلاق آمده بود، چهره ی پورباقری و بقیه که روی شان به سمت من بود، روشن شد، حدوداً ده نفر می شدیم، نمی دانم چه اتفاقی افتاد؟ انگار یک فنر بزرگ زیر پای ما رها شد، بدون این که اراده ای داشته باشیم، از جا بلند شدیم، انفجاری رخ داد، من حدود سه متر به هوا پرت شدم، روی هوا معلق بودم، آن لحظه ای را که پرت شده بودم به وضوح یادم هست، با کتف روی گردن پایین آمدم، کوله هم روی پشت ام سوار بود، داخل کوله هم فقط مهمات وجود داشت؛ چون غذا و وسایل دیگر را ریخته بودم بیرون که سبک تر باشم، وقتی افتادم روی خاک، احساس کردم هیچ چیزی نمی فهمم، فقط چشم هام کار می کرد، فقط می دیدم، احساس کردم دیگر در این دنیا نیستم، شوک سنگینی به من وارد شده بود، گوش هام نمی شنید و پر شده بود از جیغ سوت، اما گه گاه صدای درگیری و ضجه را می شنیدم، نمی توانستم دست ام را تکان بدهم، شاید ترکش خورده باشم، نمی دانم، کمی بعد مطمئن شدم زنده هستم، احساس می کردم کوله پشتی و لباس ام پاره شده اند، اما ترکش نخورده بودم، تمام نیرویم را جمع کردم، چشم ام خورد به... .

سریع رفتم سراغ پورباقری، دیدم، مچاله شده و تمام کرده، نفهمیدم ترکش به کجای اش خورده، شاید دست اش را قطع کرده بود، می گویم شاید، چون آن ها اورکت داشتند، اورکت روی صورت اش قرار داشت، صورت اش سالم بود، رفتم سراغ خالقی، او هم شهید شده بود، یکی دیگر از بچه ها هم تمام کرده بود، رفتم بالای سر دو، سه نفر دیگر از بچه ها، آن ها زنده بودند، اما فقط صدای خرخرشان را می شد شنید، در حال جان کندن بودند، صدای نفس های آخرشان به گوش می رسید، از دست من کاری بر نمی آمد، سراغ هر کدام شان که می رفتم یا به شدت جراحت داشت یا به شهادت رسیده بودند، نمی دانم چه گلوله ای بود، اما هر چه بود، همه را تکه پاره کرده بود.

نمی دانم امدادگرها آمدند یا نه؟ ولی من دوباره رفتم جلو، دیگر گروهان یکم ما سازمان خود را از دست داده بود، آن تعدادی که باقی مانده بودند، در حال جنگیدن بودند، من و عمویی آن ها را هدایت می کردیم، در ادامه، گروهان دوم و سوم را وارد عمل کردیم.

انتهای پیام/.