یک موزائیک و ۴ انگشت جای خواب داشتیم!/ماجرای سیراب کردن اسرا با ماسه

خاطرات جذاب آزاده سرافراز صادق الیاسی
 

 

هر کدام‌مان یک موزائیک و ۴ انگشت جای خواب داشتیم، به‌سختی می‌توانستیم هنگام خواب روی دوش‌مان بچرخیم، از ابتدا فضای کمپ‎ ‎‏ را پلیسی کردند، چند ماه اول تا زخم‌های‌مان خوب نشده بود، کمتر به مسائل داخل کمپ توجه داشتیم، بعدها که خوب شدیم، تازه فهمیدیم دور و برمان چه خبر است.
ادامه نوشته

اسفندیاری که در عملیات کربلای 5 جا ماند

لحظات جانسوز آزادی یک آزاده

لحظات جانسوز آزادی یک آزاده

آنها را در آغوش کشیدم، اما، برادرم اسفندیار نبود، «اسفندیار کو؟» مادرم که تمام صورت‌اش پر از اشک بود و مرتب چشم‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «رفته مشهد!»...

ادامه نوشته

ماجرای حضور ابریشم چی در اردوگاه و جذب اسرا برای کمپ منافقین

به روایت آزاده سرافراز لشکر 25 کربلا، شعبان علی نائیجی

به روایت آزاده سرافراز لشکر 25 کربلا، شعبان علی نائیجی

در قسمت دوم اردوگاه 12 تکریت زمزمه هایی از حضور مهدی ابریشمچی یکی از اعضای مرکزی سازمان منافقین در اردوگاه به گوش رسید، کسی که زنش را به مسعود رجوی بخشید تا صندوقچه بولهوسی اش را در زیر بیرق انقلاب ایدئولوژیک! تکمیل کند...

ادامه نوشته

سهم نماز خواندنم در اردوگاه

به روایت آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

به روایت آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

پلک هایم سنگین شده بود. از لابه لای مژه هایم، خون به پایین می غلطید. نگاهی به بچه ها کردم. همه با اشک همراهی ام می کردند و برخی نیز به اعتراض برخاستند که دیگر اشاره های من هم افاقه نکرد...

ادامه نوشته

می خواستم اُسرا را ببرم شالیزار برای نشا!

ماجرای جالب به اسارت گرفتن اسرای عراقی در عملیات والفجر10

ماجرای جالب به اسارت گرفتن اسرای عراقی در عملیات والفجر10

«سیداحمد! ته این ها را خانی چی کار هاکنی؟» (سیداحمد! تو با این ها می خوای چیکار کنی؟) لبخندی زدم و گفتم: «خامبه وشون ره بورم دشتِ نشا!» (می خوام، ببرمشون شالیزار برای نشای برنج)...

ادامه نوشته

وقتی بچه فیل بعثی مرا به داخل فاضلاب توالت انداخت

به روایت آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

به روایت آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

مرا کشان کشان به سوی توالت بردند در کنار توالت، خندقی سر باز بود که فاضلاب توالت ها در آن می ریخت. عمق آن تا گردن آدمی می شد، مرا در داخل آن انداختند و بر سر من کابل می زدند تا سرم را بزیر قاذورات ببرم...

ادامه نوشته

ترنم اذکار، شکنجه های وحشیانه را خوش می کرد

روایتی جانکاه از آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

روایتی جانکاه از آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

چون پارچه ای مچاله شده در خون خود افتاده بودیم که یک عراقی با کتری آب جوش از آشپزخانه بیرون آمد و آن را بر زخم های ما ریخت. هر چند کرختی پشت ما به گونه ای بود که سوختن پوست مان را حس نمی کردیم ولی ساعاتی بعد گزش آن غیرقابل تحمل بود...

ادامه نوشته

خوک هایی که در اردوگاه اسرای ایرانی بودند

روایت جالب از آزاده شمالی

روایت جالب از آزاده شمالی

مشغول رسیدگی به مجروحان شدیم؛ زخم های عمیق که هیج امکاناتی برای مداوا نبود و زمزمه های زیر لب شان حاکی از روح بلندشان در نزدیکی به اهل بیت(ع) داشت و از آن سو، تشنگی مفرط بچه ها که امان شان را بریده بود. در همین بین یکی از بچه های آملی فریاد زد: «خی مای.»...

ادامه نوشته

پیراهنی با بوی بهشت بر تن یک رزمنده

ماجرای اسارت یک فرمانده

ماجرای اسارت یک فرمانده

رضا گفت: «میکائیل! من لباس هامو می دم به تو، تو هم لباست و بده به من.» رضا یک پیراهن پلنگی داشت که برای برادرش بود که سرباز تیپ پنجاه و هشت ذوالفقار بود. لباس پلنگی داشت، از این لباس هایی که روی اش نوشته بود: تکاوران ارتش...

ادامه نوشته

وقتی می خواستند روی تن مان اتو بکشند/لگدهای سرباز بعثی به جای آب و شهادت اسیر ایرانی

به روایت آزاده سرافراز حاج میکائیل فرج پور

به روایت آزاده سرافراز حاج میکائیل فرج پور

سرباز، بی توجه دریچه را بست و رفت، یک ربع بعد دوباره همین اتفاق افتاد، اما سرباز دریچه را نبست، در را باز کرد و با پوتین اش کوبید به سینه مجروح. او هم پرت شد. و بعد سرباز با داد و فریاد که ما فقط از میان کلماتش فهمیدیم که گفت: آب خوردی؟

ادامه نوشته

70نفر در محاصره گازانبری دشمن قرار گرفتیم

روایت اسارت در تک شلمچه/

روایت اسارت در تک شلمچه/

ساعت دو بعداز ظهر در آن گرما و تشنگی و حاد شدن نبرد در تعقیب و گریز، عده ما حدوداً به هفتاد نفر رسید که در محاصره گازانبری گرفتار شدیم. به زمین صاف نگاه کردیم جایی که می بایست برویم، تانک های عراقی را می دیدیم…

ادامه نوشته

تقسیم نان بین 54 نفر/ 7 روز اعتصاب غذا به عشق خمینی

روابت از آزادگان باغیرت

روابت از آزادگان باغیرت

یکی از برادران نانی داشت که آن را بین 54 نفر تقسیم کرد. به هر نفر ذره ‏‏ای نان رسید. با تاریک شدن هوا، باران شروع به باریدن کرد. نخی به تکه ابری بستیم و از پنجره دادیم پایین. روی زمین مقداری آب جمع شده بود…

ادامه نوشته

چوب کبریت به جای پنس برای عمل جراحی در اسارتگاه

خاطره ای شگفت انگیز از عمل جراحی «آزاده جانباز نوراله فردوسی» در اردوگاه

«مفيد» با دو چوب كبريت كه به جای پنس از آنها استفاده می كرد در لابه لای زخم به دنبال تير و تركش بود و «مهدی» هم با پاک كردن خونی كه از زخم خارج می شد، نقش پرستار را ايفا می كرد...

باشگاه خبرنگاران/فرهنگ نیوز/پایگاه بلاغ/شلمچه نیوز/حفا نیوز/دریادلان شمال/

عمارنامه/افسران/ساجد نیوز/...

ادامه نوشته

صلوات اسرا بر امام باعث اخراج افسر بعثی از اسارتگاه شد

گزیده ای از کتاب یوحنا/4

فرمانده‌شان با سر علامت داد و عبدالسلام شروع کرد به حرف زدن: این فیلمی که می‌بینید مربوط است به جلادان خمینی.... . تا اسم امام را برد، اسرا یک صدا، سه صلوات فرستادند. صلواتی که سایبان را لرزاند.

ادامه نوشته

وقتی مقاومت اسرا افسر بعثی را به غلط کردن انداخت

گزیده ای از کتاب یوحنا/3
هر روز عبدالسلام (مأمور امنیتی)‌ در یکی از آسایشگاه‌ها را باز می‌کرد و می‌گفت می‌دونید به خاطر چی اینجا هستید؟ بچه‌ها هم می‌گفتند نه؛ می‌گفت چون نماز جماعت می‌‌خوانید! نماز جماعت در عراق ممنوع، در اردوگاه ممنوع؛ اگر نماز جماعت نخوانید همین حالا آزادید.

ادامه نوشته

یک ربع بعد از جنگ اسیر شدم

گزیده ای از کتاب یوحنا/2
بعد از عملیات‌هایی که ایران انجام می‌داد، کم کم اسرا زیاد شدند. مثلاً با او دم حوض نشسته بودیم، ‌یکی از بسیجی‌ها می‌آمد، می‌پرسید: برادر! مال کدوم عملیاتی؟ او که اصلاً‌ نمی‌دانست عملیات یعنی چی؟ می‌گفت: عملیات؟ جنگه؟

ادامه نوشته

کشیدن عکس امام، وجودم را در اردوگاه17 لرزاند

روایتی خواندنی و زیبا از حاج مفید اسماعیلی، آزاده ای شمالی که عکس های اُسرا را در اردوگاه نقاشی می کرد/.

برای كشیدن این عكس كه نیاز به جای امنی بود بهترین موقع، هنگام خاموشی بود. حالا می بایست دست به ابتكاری بزنم كه هم از دید عراقی ها در امان باشم و هم از فرصت به دست آمده بهره ببرم. ملحفه ی سفیدی كه داشتم به صورت پشه بند در آوردم. به طوری كه راحت در زیر آن بتوانم به كارم برسم .

فارس/روزنامه اطلاعات/جماران/اصولگرا/صراط/عمارنامه/مازندنومه/هراز نیوز/

مرکا/ندای انقلاب/جهان نیوز/پایگاه تحلیلی خبری598/نیوز/فاش نیوز/شمال نیوز/

جام جم آنلاین/قدس آنلاین/تبیان نیوز/مشرق/رویش نیوز/تب و تاب/6بهمن/...

ادامه نوشته

پخش 1200جلد کتابچه،مانع از تبلیغات عراقی ها شد+عکس

گزیده ای از کتاب یوحنا/1

گروه تبلیغات ما، دست به کار شد. یک کتابچه ی کوچکی تهیه کرد که عکس امام روی آن بود. در یک صفحه آن نوشته شده بود:- « ما آمده ایم به تکلیف عمل کنیم!» و مُهر امام زیر آن حک شده بود. در یک صفحه، آرم جنگ، خورده بود و قطع آن کتابچه  ۵ سانت در ۵ سانت بود...

فارس/مازندنومه/عمارنامه/نویدشاهد/اصولگرا/مرکا/فرهنگ نیوز/شلمچه نیوز/...

ادامه نوشته

بسیجی سیزده ساله ائی که فرمانده سپاه سوم صدام را به زانو در آورد ؛

بر اساس خاطراتی از آزاده و جانباز؛ ژنرال بسیجی: مجید زارع 

با هر سوالی که بازجوهای بی رحم عراقی از اسرا  می پرسند، در پاسخ می گویند: «حرس الخمینی» و با حرص و ولع، با مشت و لگد، با قنداق تفنگ و پوتین، تو سر بچه ها می کوبند.

فاتح شلمچه دستم را گرفت، من را بلند کرد، با معصومیتی تمام، دستی به سرم کشید: خیلی خاص گفت: چرا شما بسیجی ها از دست ما فرماندهان ارتش عراق آب نمی خورید؟
ادامه نوشته