یک موزائیک و ۴ انگشت جای خواب داشتیم!/ماجرای سیراب کردن اسرا با ماسه


لحظات جانسوز آزادی یک آزاده

آنها را در آغوش کشیدم، اما، برادرم اسفندیار نبود، «اسفندیار کو؟» مادرم که تمام صورتاش پر از اشک بود و مرتب چشمهایش را پاک میکرد، گفت: «رفته مشهد!»...
به روایت آزاده سرافراز لشکر 25 کربلا، شعبان علی نائیجی

در قسمت دوم اردوگاه 12 تکریت زمزمه هایی از حضور مهدی ابریشمچی یکی از اعضای مرکزی سازمان منافقین در اردوگاه به گوش رسید، کسی که زنش را به مسعود رجوی بخشید تا صندوقچه بولهوسی اش را در زیر بیرق انقلاب ایدئولوژیک! تکمیل کند...
به روایت آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

پلک هایم سنگین شده بود. از لابه لای مژه هایم، خون به پایین می غلطید. نگاهی به بچه ها کردم. همه با اشک همراهی ام می کردند و برخی نیز به اعتراض برخاستند که دیگر اشاره های من هم افاقه نکرد...
ماجرای جالب به اسارت گرفتن اسرای عراقی در عملیات والفجر10

«سیداحمد! ته این ها را خانی چی کار هاکنی؟» (سیداحمد! تو با این ها می خوای چیکار کنی؟) لبخندی زدم و گفتم: «خامبه وشون ره بورم دشتِ نشا!» (می خوام، ببرمشون شالیزار برای نشای برنج)...
به روایت آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

مرا کشان کشان به سوی توالت بردند در کنار توالت، خندقی سر باز بود که فاضلاب توالت ها در آن می ریخت. عمق آن تا گردن آدمی می شد، مرا در داخل آن انداختند و بر سر من کابل می زدند تا سرم را بزیر قاذورات ببرم...
روایتی جانکاه از آزاده سرافراز شعبان علی نائیجی

چون پارچه ای مچاله شده در خون خود افتاده بودیم که یک عراقی با کتری آب جوش از آشپزخانه بیرون آمد و آن را بر زخم های ما ریخت. هر چند کرختی پشت ما به گونه ای بود که سوختن پوست مان را حس نمی کردیم ولی ساعاتی بعد گزش آن غیرقابل تحمل بود...
روایت جالب از آزاده شمالی

مشغول رسیدگی به مجروحان شدیم؛ زخم های عمیق که هیج امکاناتی برای مداوا نبود و زمزمه های زیر لب شان حاکی از روح بلندشان در نزدیکی به اهل بیت(ع) داشت و از آن سو، تشنگی مفرط بچه ها که امان شان را بریده بود. در همین بین یکی از بچه های آملی فریاد زد: «خی مای.»...
ماجرای اسارت یک فرمانده

رضا گفت: «میکائیل! من لباس هامو می دم به تو، تو هم لباست و بده به من.» رضا یک پیراهن پلنگی داشت که برای برادرش بود که سرباز تیپ پنجاه و هشت ذوالفقار بود. لباس پلنگی داشت، از این لباس هایی که روی اش نوشته بود: تکاوران ارتش...
به روایت آزاده سرافراز حاج میکائیل فرج پور

سرباز، بی توجه دریچه را بست و رفت، یک ربع بعد دوباره همین اتفاق افتاد، اما سرباز دریچه را نبست، در را باز کرد و با پوتین اش کوبید به سینه مجروح. او هم پرت شد. و بعد سرباز با داد و فریاد که ما فقط از میان کلماتش فهمیدیم که گفت: آب خوردی؟…
روایت اسارت در تک شلمچه/

ساعت دو بعداز ظهر در آن گرما و تشنگی و حاد شدن نبرد در تعقیب و گریز، عده ما حدوداً به هفتاد نفر رسید که در محاصره گازانبری گرفتار شدیم. به زمین صاف نگاه کردیم جایی که می بایست برویم، تانک های عراقی را می دیدیم…

یکی از برادران نانی داشت که آن را بین 54 نفر تقسیم کرد. به هر نفر ذره ای نان رسید. با تاریک شدن هوا، باران شروع به باریدن کرد. نخی به تکه ابری بستیم و از پنجره دادیم پایین. روی زمین مقداری آب جمع شده بود…
خاطره ای شگفت انگیز از عمل جراحی «آزاده جانباز نوراله فردوسی» در اردوگاه

«مفيد» با دو چوب كبريت كه به جای پنس از آنها استفاده می كرد در لابه لای زخم به دنبال تير و تركش بود و «مهدی» هم با پاک كردن خونی كه از زخم خارج می شد، نقش پرستار را ايفا می كرد...
باشگاه خبرنگاران/فرهنگ نیوز/پایگاه بلاغ/شلمچه نیوز/حفا نیوز/دریادلان شمال/

روایتی خواندنی و زیبا از حاج مفید اسماعیلی، آزاده ای شمالی که عکس های اُسرا را در اردوگاه نقاشی می کرد/.
برای كشیدن این عكس كه نیاز به جای امنی بود بهترین موقع، هنگام خاموشی بود. حالا می بایست دست به ابتكاری بزنم كه هم از دید عراقی ها در امان باشم و هم از فرصت به دست آمده بهره ببرم. ملحفه ی سفیدی كه داشتم به صورت پشه بند در آوردم. به طوری كه راحت در زیر آن بتوانم به كارم برسم .
فارس/روزنامه اطلاعات/جماران/اصولگرا/صراط/عمارنامه/مازندنومه/هراز نیوز/
مرکا/ندای انقلاب/جهان نیوز/پایگاه تحلیلی خبری598/نیوز/فاش نیوز/شمال نیوز/
جام جم آنلاین/قدس آنلاین/تبیان نیوز/مشرق/رویش نیوز/تب و تاب/6بهمن/...
گزیده ای از کتاب یوحنا/1
گروه تبلیغات ما، دست به کار شد. یک کتابچه ی کوچکی تهیه کرد که عکس امام روی آن بود. در یک صفحه آن نوشته شده بود:- « ما آمده ایم به تکلیف عمل کنیم!» و مُهر امام زیر آن حک شده بود. در یک صفحه، آرم جنگ، خورده بود و قطع آن کتابچه ۵ سانت در ۵ سانت بود...
فارس/مازندنومه/عمارنامه/نویدشاهد/اصولگرا/مرکا/فرهنگ نیوز/شلمچه نیوز/...
