70نفر در محاصره گازانبری دشمن قرار گرفتیم
روایت اسارت در تک شلمچه/

ساعت دو بعداز ظهر در آن گرما و تشنگی و حاد شدن نبرد در تعقیب و گریز، عده ما حدوداً به هفتاد نفر رسید که در محاصره گازانبری گرفتار شدیم. به زمین صاف نگاه کردیم جایی که می بایست برویم، تانک های عراقی را می دیدیم…
روایت اسارت در تک شلمچه را آزاده ی سرافراز مازندرانی چنین نقل می کند: از ساعت 7 صبح صدای توپ و خمپاره، فضا را آنچنان در خود گرفته بود که گویی جهان به پایان خویش نزدیک گشته، برخی در هاله ای قدسی با خدای خویش نرد عشق می باختند و برخی نیز در ترس و اضطراب پایان زندگی، اشک می ریختند و دلداری ها نیز جوابگو نبود و آنان مترصد فرصتی بودند تا بگریزند.
* شجاعت در هنگامه ی نبرد غالب بر ترس بود
در این مدت که در خط بودم به شکل های مختلفی در سیمای برخی ترس و اضطراب را می دیدم. پاسدار وظیفه ای که از خط مقدم فاو گریخته بود و دوباره به خط شلمچه آورده شد، چنان از مرگ واهمه داشت که حتی در فضای بسیجیان گروهان ما هیچ گاه کتمان نکرد و چند بار با من به درد و دل نشست اما سخنانم هیچ گاه تسکینی برایش نبود ولی هنگامی که نبرد شروع شد بالای خاکریز چنان کلاشینکف را به خواندن واداشت که گویی جوان دیگری متولد گشته و در همین بین، با تیر رها شده از سیمینوف تک تیرانداز بعثی، شهادت را تجربه کرد.
در اینجا لازم می دانم گریزی بر مقوله ترس زنیم تا در ادامه که با این رفتارهای آمیخته با ترس و اضطراب روبرو می شویم قضاوت های مان آمیخته با حقایقی علمی باشد.
ترس را ضمن اینکه یک واکنش احساسی به تهدید و خطر می دانند، آن را از اضطراب نیز جدا می کنند. ترس از پی تهدید خارجی می آید و فرار به عنوان رفتاری طبیعی آن را همراهی می کند، حال آنکه اضطراب ناشی از تهدیدهای اجتناب ناپذیر است. دانشمندان اتفاق نظر دارند که ترس احساس بنیادین و فطری بشر همچون شادمانی و خشم است و یکی از لوازم ضروری بقاست.
* عده ای فرار را بر قرار ترجیح دادند/عده ای همچون شیری غران به سوی دشمن شتافتند
حال با این توضیح برمی گردیم به خط شلمچه که در این زمان آتش تهیه دست پخت سلاح های غربیان در ساعت 8 صبح جای خویش را به سکوتی سهمگین داد که طلیعه شروع نبردی سخت را می داد. آنانی که منتظر فرصتی بودند تا خود را از خط مقدم رهایی بخشند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و راه پشت خط را در پیش گرفتند. بقیه چنان شیری غران به سمت خاکریزها رفتند و سلاح های خویش را مهیای نبرد تاریخی کردند.
لختی نگذشت که صدای شنی تانک ها، خلاء سکوت را شکست و متعاقب آن صدای شلیک سلاح های سبک، با فریادهای الله اکبر در هم تنیده شد.
* رمز مانایی مقاومت شلمچه
نکته ی مهم این بود که همه ی رزمندگان از مدتی قبل تحرکات سنگین دشمن را به چشم دیدند و انتظار حمله سهمگین را داشتند و با این تدارکات قلیل نظامی و کمبود مهمات، نبرد سخت و نابرابر را پیش بینی می کردند و گزارشات زیادی را به بالادستی ها رساندند ولی هیچگونه اراده ای برای تقویت خطوط وجود نداشت. شاید رمز مانایی مقاومت شلمچه در تاریخ جنگ به همین وضعیت برمی گردد چرا که همگان می دانستند که جنگ به پایان خویش نزدیک می شود ولی باید تعدادی را در پیشانی جبهه نگاه داشت تا استدلال قبول قطعنامه را قدرتمند جلوه دهند. به نظر رشادت دلاورمردان در خط شلمچه با در نظر گرفتن مطالب بالا، شلمچه را مظلوم ترین حوزه مقاومت هشت ساله کرد. آنگونه که نام شلمچه معنویتی خاص به دلسوختگان انقلاب و جنگ در همه ی محافل می بخشد.
* آغاز نبردی نفس گیر
نبرد آغاز شد. هر چقدر بعثیون تلاش کردند نتوانستند خط را بشکافند ولی صدای افتادن دلاورمردان توسط تک تیراندازان به تحرکات برای جایگزینی می افزود. روی جنازه پاسداری بلند قامت و خوش سیما که پیشانی اش در بوسه گلوله ای رنگین گشت، چفیه ای انداختم تا صورتش را اشعه خورشید نیازارد.
نیاز به مهمات مرا برانداشت همراه دلاورمرد کوچک (کمربسته) به زاغه مهمات بروم که با دیدن خالی بودن آن رنگ ز رخسارم پرید با تنها جعبه نارنجک به طرف خاکریزها برگشتیم که شیر بچه آملی (محمد صفری) که تیربارش لحظه ای از غرش باز نمی ایستاد، سرش را به طرف ما برگرداند و با مشت گره کرده غریو الله اکبر سر داد که ناگاه دیدم نارنجکی در هوا چرخ خورد و به زیر پایش نشست. او از همه جا بی خبر، فریاد هشدارهای مرا نشنید در گرد و خاک برآمده از انفجار گم شد. به طرفش دویدم، او که در حال غلطیدن به پایین خاکریز بود را در آغوش گرفتم، تمامی ترکش ها در ناحیه کمر و پاها ی او جمع گشته بودند و استخوان ساق یکی از پاهایش کاملاً جدا و فقط به پوستی آویزان بود. او را در سرپناهی جا دادم. می خواستم کمی دلداریش دهم ولی با شنیدن مناجات های او شرمنده شدم به بالای خاکریز جست زدم و مست آوای کلاشینکف به نبرد ادامه دادم .
* دستور عقب نشینی
فشار عراقی ها هردم فزونی می یافت و مهمات رو به پایان و در جناحین گروهان ما پرچم عراق بالا رفت دنبال فرمانده گروهان رفتم ایشان گفت:
«دستور عقب نشینی رسید.»
ناگاه دیدم فرمانده گردان و جمیع ارکان در حال عقب نشینی هستند. مرحوم محمد اسماعیلی تا مرا دید گفت :
«همراه ما بیا.»
ولی من قبول نکردم و گفتم:
«می روم تا بچه های کمین را خبر کنم.»
* ترسوهایی که از جبهه فرار می کردند
از سه راه مرگ به سوی گروهان رفتم. بچه ها بالای خاکریز آخرین مهمات مانده را نیز خرج می کردند چند نفری را دیدم که بی سلاح به طرف عقب می آمدند.
گفتم:
«کجا می روید؟»
گفتند:
«به عقب بر می گردیم.»
گفتم:
«اینگونه بدون سلاح؟ عقب هم که بروید در جایی باید مستقر شوید تا جلوی پیش روی عراقی ها را بگیرید.»
اما زیر بار نرفتند.
گفتم:
«فاو را از دست دادیم دیگر نگذاریم شلمچه هم از دست برود دل امام را به درد نیاوریم.»
ولی آنان زیر بار نمی رفتند، ترس همه ی وجودشان را تسخیر کرده بود.
ناگهان بسیجی «روح اله نائیج» با آرپیچی جلوی شان نشست و گفت:
«دستور بدهی شلیک می کنم.»
من که از روحیه اش کاملاً مطلع بودم، مانع اش شدم و اجازه رفتن به آنها را دادم که بعدها آن کس که جلودارشان بود در اردوگاه با خیانت، ما و خیلی از عزیزان پاسدار را به زیر تازیانه های عراقی ها سپرد و گاهاً این فکر در من تجلی می کرد که ای کاش او را در همان جا می کشتم شاید دلیلش زخم زبان های روح اله بود که می گفت نگذاشتی در همان خط او را نفله کنم تا اینگونه بلای جان مان نشود.
دو نفر امدادگر نیز با برانکارد در حال عقب نشینی بودند، جلویشان را گرفتم و مجبورشان ساختم که محمد صفری را به عقب ببرند در حال بلند کردنش، پایش که از پوست آویزان بود از برانکارد بیرون افتاد که آن را به داخل برانکارد برگرداندم که با به هم ساییده شدن استخوان ها به هم، دردی جانکاه براو عارض شد که شرمندگی اش در اسارت هم رهایم نکرد. بعد از اسارت از امدادگر گردان شنیدم که چند خاکریز آن طرف تر پیدایش کردند و سوار آمبولانس، همراه دیگر زخمی ها به عقب رساندند. گویا امدادگران او را رها کردند تا جان خویش از مهلکه بیرون ببرند ولی قسمت آن بود که به عقب برگردد و امروز با یک پا و کلکسیونی از ترکش ها نماد مقاومت آن روز در جامعه امروز باشد.
* عراقی ها را می دیدیم که به دنبال ما می آیند/درگیری تن به تن
بچه ها را یکی یکی به عقب فرستادیم و فقط مانده بود قسمت نونی شکلی که بعضی از بچه ها، آنجا در حال جنگ بودند. عملاً یه فرورفتگی به طرف عراقی ها بود. من مسوولیت خبر کردنشان را بر عهده گرفتم. از آنجایی که عراقی ها، وارد راهروهای خاکریزها شدند، فرد دیگری را می خواستم که خط آتش درست کند تا همه در محاصره بعثی ها قرار نگیریم و در اینجا نصراله نورمحمدی جوانی که تلاوت قرآنش قلوب را مرتعش می کرد و در دبیرستان امام(ره) شهرستان آمل درس می خواند، آنقدر خوش خلق و دوست داشتنی بود که بیشترین حجم نامه های گردان متعلق به او بود که دوستان و همکلاسی هایش برای او فرستادند با صدای بلند عنوان کرد:
«من با شما می مانم.»
به چهره نحیفش نگاهی انداختم و سریعاً گفتم:
«شما برگردید.»
ولی او زیر بار نرفت و گفت :
«مگر خونت از من رنگین تر است.»
گفتم:
«اگر نروی خودم یک گلوله بهت می زنم.»
در همین اثنا یک نفری که نمی شناختم گفت:
«من می مانم.»
قبول کردم. او گفت:
«من به داخل می روم تو خط آتیش درست کن.»
او رفت و من به سوی عراقی ها که دیگر خیلی نزدیک بودند تیراندازی می کردم یک یک بچه بیرون آمدند و تا خط را خالی دیدند نگران می شدند. گفتم:
«با سلاح تان به طرف سه راه مرگ بروید. آنجا بچه ها کمین کرده اند و منتظر شما هستند.»
آخرین نفر که آمد، همگی به صورت زیگزاکی به سوی سه راه مرگ دویدم و گاهاً به پشت سر تیر می انداختیم و عراقی ها را می دیدیم که به دنبال ما می آیند. صدای صفیر گلوله ها آنی در اطراف مان قطع نمی شد. به سه راه مرگ رسیدم، دیدم برخی بچه ها منتظر ما و در حمایت از ما، عراقی ها را فراری دادند و یکی از آنها نورمحمدی بود. همه باهم در دالان های خاکریز به عقب می رفتیم و به دلیل ورود عراقی ها، درگیری به شکل تن به تن شده بود. از روی جنازه مطهر شهدا گلوله جمع می کردیم تا در نبرد وانمانیم. به اطرافم نگاه کردم، نورمحمدی را نیافتم. در اسارت به دنبالش از هر کسی جویای احوالش شدم اما هیچ کس خبری از او نداشت تا اینکه یکی گفت:
«دیدم با یک عراقی گلاویز شده که در این کشاکش، ماشه ی کلاش عراقی چکانده شد و گلوله، گلویش را شکافت و در دم شهید شد.»
* محاصره گازانبری از سوی دشمن/اسارت فصل نوین زندگی
ساعت دو بعداز ظهر در آن گرما و تشنگی و حاد شدن نبرد در تعقیب و گریز، عده ما حدوداً به هفتاد نفر رسید که در محاصره گازانبری گرفتار شدیم. به زمین صاف نگاه کردیم جایی که می بایست برویم، تانک های عراقی را می دیدیم. چند نفری از جمله غلامحسین برومند به آن سو گریختند ولی در زیر آتش خصم زمین گیر شدند.
در همین بین چند تن از منافقین بچه ها را با خنده به طرفشان می خواندند و اینگونه وانمود می کردند که بچه های خودی اند ولی کیدشان برملا شد و نصیب شان آخرین گلوله آرپی چی یکی از رزمندگان بود.
دیگر مهمات به انتها رسید و در تحیر چه کنم چه کنم بودیم که یکی از بچه ها به طرف من آمد و گفت :
«یک نارنجک دارم، می خواهم خودم را بکشم چون تحمل اسارت را ندارم.»
نارنجک را از دستش گرفتم و بلند فریاد زدم:
«اگر شهادت مقدرمان نشد، اسارت هم یکی از عوارض جنگ است که مفری از آن نیست رضاییم به رضای خدا.»
هنوز سخنم تمام نشده بود از روی خاکریزها، عراقی ها سلاح ها ی شان را به سوی مان نشانه گرفتند.
بدین سان فصل نوینی در زندگی مان گشوده شد که اسارت نام داشت.
راوی: علی نائیجی
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»