خنده حاج علی/اشک شوق اسرای عراقی
خاطرات والفجر هشت

برای آن که به آنها بگویم که برادر ما هستند و ما با اسرا خوب رفتار می کنیم، سیم دستش را باز کردم و به بیرون پرتاب کردم، این عمل من باعث شد اشک عراقی ها در بیاید....
خاطرات والفجر هشت

برای آن که به آنها بگویم که برادر ما هستند و ما با اسرا خوب رفتار می کنیم، سیم دستش را باز کردم و به بیرون پرتاب کردم، این عمل من باعث شد اشک عراقی ها در بیاید....
از خودگذشتگی یک فرمانده

به ناچار مجروحین را بلند کردم و با چوب و اسلحه و هر چیزی که میشد، آنها را سر پا نگه داشته و به عقب انتقال دادیم. وقتی رسیدیم، همین که کتف زخمی حاج بصیر را دیدم، دستمال کوچکی را که در جیبم داشتم، درآوردم تا زخمش را ببندم...
ای
امّت شریف بگسلید زنجیرهای علایق دنیا را! بکشید این بار سنگین مسئولیت
را، تا به صاحب اصلیش تحویل نمایید. ای شهیدان گوارا باد بر شما بهشت
جاویدان که گسستید این زنجیر ها را و بر دوش کشیدید این بار سنگین مسئولیت
را و سوختید و چراغ راه ما گمشدگان شدید.
راستی چه زیباست با روئی سرخ به دیدار خدا رفتن و چه زیباست زنجیر های اسارت را با اسلحه ی زیبای شهادت گسستن.
پروردگارا برای رسیدن به لقائت به کجا بنگرم؟ به کوه ها و دریاها یا به مزار شهدا و یا به شهدای خونین رنگ جبهه ها و جنازه های مفقودین؟