یک موزائیک و ۴ انگشت جای خواب داشتیم!/ماجرای سیراب کردن اسرا با ماسه


یادی از آسمانی مردان لشکر ویژه 25 کربلا

صدای اصابت خمپاره 60 و بعد از آن فریاد «یا مهدی(عج)» به گوش مان رسید، سراسیمه از سنگر بیرون آمدیم ببینیم چه اتفاقی افتاده، دیدیم ترکش های خمپاره به محمود برخورد کرده و یک دستش را کامل برده و قسمت هایی از شکمش پاره شده، خیلی متأثر شدم...
لبخندهای جبهه

نداشتن برگه «امریه» این جا هم کار دست ما داد و بلیطی به ما ندادند، با کلی دردسر و البته کلک، با همدستی یدالله و خانقلی، یواشکی خودمان را داخل قطار چپاندیم...
جواد صحرایی ، رزمنده 9 ساله دفاع مقدس

آرزو میکنم که جنگی نشود. تبعات جنگ تازه دارد خودش را نشان میدهد. قصه ی دردهای بابا، مشکلات روحی و روانی ما، پژمردگی مادر، همان حرف همیشگی است که در یادداشتی یکی گفت: - «جنگ تمام شده، اما نه در خانهی ما ...»...
لبخندهای خاکی/

سریع لاستیک را عوض کرد و بعد رفت بالای تریلی و پشت فرمون نشست. با تعجب بهش گفتم: «زود پسر خاله نشو! بیا این طرف بشین و به من یاد بده، باید چطوری برانم؟»...
همپای خاطرات رزمنده 9 ساله دفاع مقدس

صحرایی ناراحت و نگران بود. یکی از بچه ها، موتور آورد. صحرایی سوار موتور شد و رفت به طرف سنگری که جواد آن جا بود. وارد سنگر که شدیم، دیدم پسر آقای صحرایی نشسته و دارد از ترس مثل گنجشک به خود می لرزد...
مروری بر خاطرات استاد صمدی آملی

یک شب بچه های تخریب چی در منطقۀ زبیدات، هنگام خنثی کردن مین ها با مین هایی مواجه شدند که ضامن های شان کشیده نشده بود و آماده انفجار نبودند. در زیر یکی از مین ها، برگه ای را پیدا کردند که به بنده هم نشان دادند...
نگین گردان مسلم

حضرت علامه در بالای مجلس نشسته بودند. علامه قبل از شروع صحبت نیمخیز شد و درب اتاق را نگاه کرد. بعد اشاره کرد که سید جلو برود و نزد ایشان بنشیند...
به روایت علمدار تفحص

هنگامی که مردم چفیههایشان را به بالا میانداختند تا دژبان و سرباز آنها را به تابوت شهدا متبرک کند؛ قبل از اینکه سربازها و دژبانها بخواهند چفیهها را از مردم بگیرند...
لبخند خاکی چیلات/

گویا راننده تویوتا خبر نداشت که لشکر در حال عقب نشینی بود. چند نفر از بچه ها با دیدن ماجرا رو به راننده تویوتا با صدای بلند گفتند: «کجا داری می روی؟! همه بچه ها در حال عقب نشینی هستند، سریع برگرد!»...
روایت خواندنی از نبرد فاو

وارد فاو که شدیم همان طوری که فرمانده وعده داده بود، عراقیها به رسم مهمان نوازی، تانکهای آخرین مدلشان را پیشکش سپاهیان اسلام کرده بودند...
ناگفتههای نبرد فاو

صدای هواپیماهای دشمن شنیده شد، برای ما دیگر این صحنهها عادی بود، اما آن بندههای خدا داشتند از ترس قالب تهی میکردند...
روایت خواندنی از عملیات والفجر8

سه تیپ از نیروهای تازه نفس عراقی آمده بودند تا فاو را پس بگیرند. آنها آن قدر به توان خود اعتماد داشتند که ما را نادیده گرفته، میخواستند تا یکسره وارد شهر شوند. به گمان دشمن، ما چارهای جز تسلیم نداشتیم...

آرپیجی را به دوش گرفتم و با توکل بر خدا شلیک کردم، از آن سنگر، دیگر آتشی بلند نشد، سنگرهای دیگر هم که متوجه حمله ما شدند، به سوی ما آتش گشودند...
اخوی پشت لباسم بنویس: این عاشق و مسافر کربلاست

بعد از عملیات وقتی برای جمع آوری شهدا رفته بودیم، سر علیرضا را دیدم که از تنش جدا شده بود و در گوشه ای افتاده بود...
یاد خالی شدن هفت تپه بخیر

بچههای تبلیغات كارشان را خوب بلد بودند. بلندگوهای پادگان را روشن كردند. لحظاتی بعد صدای نوحه جانسوز صادق آهنگران، بغض فروریختهمان را به فریاد و آه و فغان مبدل كرد: ای از سفر برگشتگان - كو شهیدان ما، كو شهیدان ما...
آثار نفس های مسیحایی حضرت روح الله

بچهها! شما دل پاکی دارید، التماستان میکنم از خدا بخواهید جنازهای از من باقی نماند و مفقودالأثر شوم...
آرزوی یک جانباز اعصاب و روان

تبارک اله تیربارچی بود و وظیفه مشغول کردن دشمن را بر عهده داشت تا نیروها بتوانند به عقب برگردند. در همين حين بود كه تیری به پیشانی اش اصابت کرد و درد سر او را برای همیشه درمان کرد...
دیگر کوله پشتی نمانده بود

با اینکه این کار خیلی برایم سخت بود اما با پاره کردن آستین لباس شهدا، چفیه و هر چیزی که همراه شان بود و با آن میتوانستم جلوی خونریزی را بگیرم، کار امدادرسانی را انجام میدادم...
حماسه در بطن جنگ

وقتی به خاک ایران و موقعیت شهید کریمی رسیدیم، با صحنه ی تکان دهنده ای مواجه شدیم. موقعیت شهید عباس کریمی بر اثر بمباران دشمن از بین رفته بود و تمامی دوستان عزیزم که آن جا بودند و غبطه ی آمدن به خاک عراق و شهادت را می خوردند، شهید یا مجروح شدند...
لوای بزرگ سربازان روح الله/

با نسیم ملایم باد، پرچم آن بالا به زیبایی تکان میخورد. با دیدن آن، حس پیروزی سراسر وجودمان را فرا می گرفت. حالا فاو، ستارهای داشت که شب و روز بر بلندای شهر میدرخشید...
روایتی خواندنی از عملیات والفجر 8

از شانس بد در چند متری ساحل، باک قایق مورد اصابت گلولهای قرار گرفت در همین هنگام، دو گلوله به پشتام خورد. تا رفتم بجنبم، نارنجکی کنارم منفجر شد و ترکشهای آن، مرا بینصیب نگذاشت. بدنم را خون فرا گرفت...
روایت عاشقی از یک شهید

دلم برای محمد شور میزد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفیپور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه اش هم یک بیت شعر نوشته بود.»…
لبخندهای خاکی/

هر روز میرفتیم به یکی از سنگرها سرکشی میکردیم و مهمان آنها میشدیم. هرچی خوراکی داشتند میآوردند، با هم میخوردیم. گاهی اوقات هم بچههای سنگرهای دیگر میآمدند سنگر ما، مهمان ما میشدند...
فقط یک راه باقی مانده بود

نارنجکها را برداشتیم و به سمت تانکها یورش بردیم. شدت انفجار مرا به گوشهای پرت کرد. از شدت درد، زمینگیر شدم. سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم...
روایت تفحص/

سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازهی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود...
یادی از پیرمرد 88ساله لشکر 25 کربلا

هواپیما عراقی فرود آمد، آمد چند متری زمین، کانکسی که حاج عبدالحسین داخلش بود را زد و گم شد. فقط همین یک کانکس را هدف گرفت. کانکس رفت هوا، هر تکه از بدن حاج عبدالحسین، به سوئی ناپدید شد…
اخلاص کمیل

سید! اگر كمیل از تو پرسید كه چه آمپولی می خواهی بزنی، نگو كه مُسكن است، اگر بگویی نمی گذارد كه بزنی...
روایت گروه تفحص لشکر 25/
چند روز بعد که آقای روستا به منطقه رفت، در حین تفحص، با تپه ای مواجه شد که ناخواسته او را به یاد حرف های مادر شهید انداخت و احساس کرد که این همان نقطه ای است که آن مادر، نشانی اش را داده بود…
نگاهی به احوالات شهید ابراهیم امیرصادقی

ابراهیم بلند شد، رفت یک ماژیک قرمز پیدا کرد و برگشت. پشت پیراهن سفید نوزاد با آن ماژیک قرمز نوشت...