یک موزائیک و ۴ انگشت جای خواب داشتیم!/ماجرای سیراب کردن اسرا با ماسه

خاطرات جذاب آزاده سرافراز صادق الیاسی
 

 

هر کدام‌مان یک موزائیک و ۴ انگشت جای خواب داشتیم، به‌سختی می‌توانستیم هنگام خواب روی دوش‌مان بچرخیم، از ابتدا فضای کمپ‎ ‎‏ را پلیسی کردند، چند ماه اول تا زخم‌های‌مان خوب نشده بود، کمتر به مسائل داخل کمپ توجه داشتیم، بعدها که خوب شدیم، تازه فهمیدیم دور و برمان چه خبر است.
ادامه نوشته

لبخندی که پس از اصابت خمپاره 60 بر لبان محمود نشست

یادی از آسمانی مردان لشکر ویژه 25 کربلا

یادی از آسمانی مردان لشکر ویژه 25 کربلا

صدای اصابت خمپاره 60 و بعد از آن فریاد «یا مهدی(عج)» به گوش مان رسید، سراسیمه از سنگر بیرون آمدیم ببینیم چه اتفاقی افتاده، دیدیم ترکش های خمپاره به محمود برخورد کرده و یک دستش را کامل برده و قسمت هایی از شکمش پاره شده، خیلی متأثر شدم...

ادامه نوشته

ماجرای فرار و بلایی که به سرمان آمد

لبخندهای جبهه

خبرگزاری فارس: ماجرای فرار و بلایی که به سرمان آمد

نداشتن برگه «امریه» این جا هم کار دست ما داد و بلیطی به ما ندادند، با کلی دردسر و البته کلک، با همدستی یدالله و خانقلی، یواشکی خودمان را داخل قطار چپاندیم...

ادامه نوشته

جنگ تمام شده، اما نه در خانه­ ی ما ...

جواد صحرایی ، رزمنده 9 ساله دفاع مقدس

آرزو می­کنم که جنگی نشود. تبعات جنگ تازه دارد خودش را نشان می­دهد. قصه ی دردهای بابا، مشکلات روحی و روانی ما، پژمردگی مادر، همان حرف همیشگی است که در یادداشتی یکی گفت: - «جنگ تمام شده، اما نه در خانه­ی ما ...»...

ادامه نوشته

به کمک اسیر عراقی، راننده تریلی شدم

لبخندهای خاکی/

لبخندهای خاکی/

سریع لاستیک را عوض کرد و بعد رفت بالای تریلی و پشت فرمون نشست. با تعجب بهش گفتم: «زود پسر خاله نشو! بیا این طرف بشین و به من یاد بده، باید چطوری برانم؟»...

ادامه نوشته

ترس، حقیقت بمباران هفت تپه را از خاطرم زدود

همپای خاطرات رزمنده 9 ساله دفاع مقدس

خبرگزاری فارس: بمب‌هایی که زمین هفت تپه را شخم می‌زدند

صحرایی ناراحت و نگران بود. یکی از بچه ها، موتور آورد. صحرایی سوار موتور شد و رفت به طرف سنگری که جواد آن جا بود. وارد سنگر که شدیم، دیدم پسر آقای صحرایی نشسته و دارد از ترس مثل گنجشک به خود می لرزد...

ادامه نوشته

نامه سربازان شیعه عراقی/بلباسی در قبض و شیرسوار در بسط

مروری بر خاطرات استاد صمدی آملی

خبرگزاری فارس: نامه سربازان شیعه عراقی / بلباسی در قبض و شیرسوار در بسط

یک شب بچه های تخریب چی در منطقۀ زبیدات، هنگام خنثی کردن مین ها با مین هایی مواجه شدند که ضامن های شان کشیده نشده بود و آماده انفجار نبودند. در زیر یکی از مین ها، برگه ای را پیدا کردند که به بنده هم نشان دادند...

ادامه نوشته

نوری که علامه حسن زاده آملی در چهره شهید علمدار دید!

نگین گردان مسلم

حضرت علامه در بالای مجلس نشسته بودند. علامه قبل از شروع صحبت نیمخیز شد و درب اتاق را نگاه کرد. بعد اشاره کرد که سید جلو برود و نزد ایشان بنشیند...

ادامه نوشته

چفیه هایی که به سوی تابوت شهدای گمنام پرتاب می شوند

به روایت علمدار تفحص

هنگامی که مردم چفیه‌هایشان را به بالا می‌انداختند تا دژبان و سرباز آنها را به تابوت شهدا متبرک کند؛ قبل از اینکه سربازها و دژبان‌ها بخواهند چفیه‌ها را از مردم بگیرند...

ادامه نوشته

آهنگ به پیش! تویوتای تبلیغات در هنگام عقب نشینی

لبخند خاکی چیلات/

لبخند خاکی چیلات/

گویا راننده تویوتا خبر نداشت که لشکر در حال عقب نشینی بود. چند نفر از بچه ها با دیدن ماجرا رو به راننده تویوتا با صدای بلند گفتند: «کجا داری می روی؟! همه بچه ها در حال عقب نشینی هستند، سریع برگرد!»...

ادامه نوشته

تانک‌های آخرین مدل ، سهم گروهان زرهی

روایت خواندنی از نبرد فاو

روایت خواندنی از نبرد فاو

وارد فاو که شدیم همان طوری که فرمانده‌ وعده داده بود، عراقی‌ها به رسم مهمان نوازی، تانک‌های آخرین مدل‌شان را پیش‌کش سپاهیان اسلام کرده بودند...

ادامه نوشته

بمباران هوایی و مرگ خبرنگار هفته‌نامه «اشپیگل» از ترس

ناگفته‌های نبرد فاو

خبرگزاری فارس: بمباران هوایی و مرگ خبرنگار هفته‌نامه «اشپیگل» از ترس

صدای هواپیماهای دشمن شنیده شد، برای ما دیگر این صحنه‌ها عادی بود، اما آن بنده‌های خدا داشتند از ترس قالب تهی می‌کردند...

ادامه نوشته

نبرد جانانه 7 بسیجی در مقابل 3 تیپ رزمی عراق

روایت خواندنی از عملیات والفجر8

روایت خواندنی از عملیات والفجر8

سه تیپ از نیروهای تازه نفس عراقی آمده بودند تا فاو را پس بگیرند. آنها‌ آن قدر به توان خود اعتماد داشتند که ما را نادیده گرفته، می‌خواستند تا یکسره وارد شهر شوند. به گمان دشمن، ما چاره‌ای جز تسلیم نداشتیم...

ادامه نوشته

کُپ کردن بعثی ها از رشادت بچه های لشکر 25 کربلا

اسرای منگ/

اسرای منگ/

آرپی‌جی را به دوش گرفتم و با توکل بر خدا شلیک کردم، از آن سنگر، دیگر آتشی بلند نشد، سنگرهای دیگر هم که متوجه حمله‌ ما شدند، به سوی ما آتش گشودند...

ادامه نوشته

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

اخوی پشت لباسم بنویس: این عاشق و مسافر کربلاست

بعد از عملیات وقتی برای جمع آوری شهدا رفته بودیم، سر علیرضا را دیدم که از تنش جدا شده بود و در گوشه ای افتاده بود...

ادامه نوشته

ای از سفر برگشتگان ، كو شهیدان ما

یاد خالی شدن هفت تپه بخیر

بچه‌های تبلیغات كارشان را خوب بلد بودند. بلندگوهای پادگان را روشن كردند. لحظاتی بعد صدای نوحه جان‌سوز صادق آهنگران، بغض فروریخته‌مان را به فریاد و آه و فغان مبدل كرد: ای از سفر برگشتگان - كو شهیدان ما، كو شهیدان ما...

ادامه نوشته

شهیدی که عکس یک زن بر بدنش خالکوبی شده بود/آرزوی مفقود شدن

آثار نفس های مسیحایی حضرت روح الله

خبرگزاری فارس: شهیدی که آرزو داشت مفقود‌الأثر شود

بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌‌ای از من باقی نماند و مفقودالأثر شوم...

ادامه نوشته

تنها داروی درمان سرم، یک گلوله است

آرزوی یک جانباز اعصاب و روان

آرزوی یک جانباز اعصاب و روان

تبارک اله تیربارچی بود و وظیفه مشغول کردن دشمن را بر عهده داشت تا نیروها بتوانند به عقب برگردند. در همين حين بود كه تیری به پیشانی اش اصابت کرد و درد سر او را برای همیشه درمان کرد...

ادامه نوشته

پیراهن و پارچه‌های همراه شهدا بجای باند پانسمان

دیگر کوله پشتی نمانده بود

خبرگزاری فارس: پیراهن و پارچه‌های همراه شهدا به جای باند پانسمان

با اینکه این کار خیلی برایم سخت بود اما با پاره کردن آستین لباس شهدا، چفیه و هر چیزی که همراه شان بود و با آن می‌توانستم جلوی خون‌ریزی را بگیرم، کار امدادرسانی را انجام می‌دادم...

ادامه نوشته

درمانگاه صحرایی به مرکز معراج شهدای بهداری بدل شد

حماسه در بطن جنگ

خبرگزاری فارس: درمانگاه صحرایی به مرکز معراج شهدای بهداری بدل شد

وقتی به خاک ایران و موقعیت شهید کریمی رسیدیم، با صحنه ی تکان دهنده ای مواجه شدیم. موقعیت شهید عباس کریمی بر اثر بمباران دشمن از بین رفته بود و تمامی دوستان عزیزم که آن جا بودند و غبطه ی آمدن به خاک عراق و شهادت را می خوردند، شهید یا مجروح شدند...

ادامه نوشته

ستاره ی فاو

لوای بزرگ سربازان روح الله/

لوای بزرگ سربازان روح الله/

با نسیم ملایم باد، پرچم آن بالا به زیبایی تکان می‌خورد. با دیدن آن، حس پیروزی سراسر وجودمان را فرا می گرفت. حالا فاو، ستاره‌ای داشت که شب و روز بر بلندای شهر می‌درخشید...

ادامه نوشته

لگدهای بی‌وقفه؛ سهم من از عملیات

روایتی خواندنی از عملیات والفجر 8

خبرگزاری فارس: لگدهای بی‌وقفه؛ سهم من از عملیات

از شانس بد در چند متری ساحل، باک قایق‌‌ مورد اصابت گلوله‌ای قرار گرفت در همین هنگام، دو گلوله به پشت‌ام خورد. تا رفتم بجنبم، نارنجکی کنارم منفجر شد و ترکش‌های آن، مرا بی‌نصیب نگذاشت. بدنم را خون فرا گرفت...

ادامه نوشته

شعری که روی سینه ی شهید 14ساله نوشته بود / عکس

روایت عاشقی از یک شهید

روایت عاشقی از یک شهید

دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه اش هم یک بیت شعر نوشته بود.»

ادامه نوشته

تک زیرکانه به خوراکی های سنگر

لبخندهای خاکی/

لبخندهای خاکی/

هر روز می‌رفتیم به یکی از سنگرها سرکشی می‌کردیم و مهمان آن‌ها می‌شدیم. هرچی خوراکی داشتند می‌آوردند، با هم می‌خوردیم. گاهی اوقات هم بچه‌های سنگرهای دیگر می‌آمدند سنگر ما، مهمان ما می‌شدند...

ادامه نوشته

نبرد تن و تانک با سینه های چاک چاک

فقط یک راه باقی مانده بود

فقط یک راه باقی مانده بود

نارنجک‌ها را برداشتیم و به سمت تانک‌ها یورش بردیم. شدت انفجار مرا به گوشه‌ای پرت کرد. از شدت درد، زمین‌گیر شدم. سرم گیج می‌رفت و حالت تهوع داشتم...

ادامه نوشته

شهیدی که با سیم تلفن دست و پایش را بسته بودند

روایت تفحص/

روایت تفحص/

سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازه‌ی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود...

ادامه نوشته

پیرترین شهید دفاع مقدس کیست؟/روایت شهادت + تصاویر

یادی از پیرمرد 88ساله لشکر 25 کربلا

یادی از پیرمرد 88ساله لشکر 25 کربلا

هواپیما عراقی فرود آمد، آمد چند متری زمین، کانکسی که حاج عبدالحسین داخلش بود را زد و گم شد.  فقط همین یک کانکس را هدف گرفت. کانکس رفت هوا، هر تکه از بدن حاج عبدالحسین، به سوئی ناپدید شد…

ادامه نوشته

سرداری که آمپول مُسكن نمی زد!

اخلاص کمیل

اخلاص کمیل

سید! اگر كمیل از تو پرسید كه چه آمپولی می خواهی بزنی، نگو كه مُسكن است، اگر بگویی نمی گذارد كه بزنی...

ادامه نوشته

آدرسی که مادر شهید مفقودالجسد به بچه های تفحص داد

روایت گروه تفحص لشکر 25/


خبرگزاری فارس: راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود

چند روز بعد که آقای روستا به منطقه رفت، در حین تفحص، با تپه ای مواجه شد که ناخواسته او را به یاد حرف های مادر شهید انداخت و احساس کرد که این همان نقطه ای است که آن مادر، نشانی اش را داده بود…

ادامه نوشته

دعانوشت یک شهید، پشت پیراهن نوزاد

نگاهی به احوالات شهید ابراهیم امیرصادقی

خبرگزاری فارس: «یا حسین شهید! ما را به‌طلب»

ابراهیم بلند شد، رفت یک ماژیک قرمز پیدا کرد و برگشت. پشت پیراهن سفید نوزاد با آن ماژیک قرمز نوشت...

ادامه نوشته