روایت تفحص/

روایت تفحص/

سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازه‌ی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود...

اغلب شهدای بابلسر را پدر شهید محمد رضا بندری غسل و کفن کرده بود. تو منطقه ی  عملیاتی والفجر 6  که بودیم، هر وقت محمدرضا وارد چادر می‌شد، بچه‌ها به شوخی می‌گفتند:

 

اَمِه مِردِه شور وَچِه بییَمو. « بچه‌ی مرده شور ما اومده.»

 

او هم در جواب می‌گفت:

 

وقتی من شهید شدم، پدرم با آب گرم جنازه‌ی مرا غسل می‌دهد و با آب دیدگانش کفن بر تنم می‌پوشد، اما شما چی؟ آب سرد بر بدن‌تان می‌ریزند و داد جنازه‌تان را در می‌آورند.

 

سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازه‌ی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود.

 

بعثی‌ها دست و پایش را با سیم تلفن بسته و  تیر خلاص هم به او زده بودند.

 

در آن لحظه به یاد فرازی از وصیت نامه اش افتادم که نوشته بود: «شاید من برنگردم. اگر فرزندمان دختر بود، اسمش را بگذارید: فاطمه زهرا».

 

هفت ماه بعد از شهادتش دخترش، فاطمه زهرا، متولد شد.

 

وقتی پیدایش کردیم، سرم را گذاشتم روی تخته سنگی و گریه کردم. بچه‌های تفحّص گفتند: چرا گریه می‌کنی؟

 

خاطره‌ی بالا را برایشان تعریف کردم و گفتم:

 

حالا این پدر، چه طور استخوان‌های پسر تازه دامادش را غسل و کفن کند؟...

راوی: علی اکبر محمد پور (تخریب چی لشکر 25 کربلا)

انتهای مطلب/.