شب های پرستاره و دل های پر شراره
راز و نیاز شبانه یک شهید

با شنیدن هق هق گریه هایش، بغض به سراغم آمد. در الهی العفو گفتنش سوزی نهفته بود که بی قرارم کرد. صدای گریه ام او را متوجه حضورم کرد. سریع پتو را کشید روی سرش و دراز کشید...
راز و نیاز شبانه یک شهید

با شنیدن هق هق گریه هایش، بغض به سراغم آمد. در الهی العفو گفتنش سوزی نهفته بود که بی قرارم کرد. صدای گریه ام او را متوجه حضورم کرد. سریع پتو را کشید روی سرش و دراز کشید...
ماجرای اسارت یک فرمانده

رضا گفت: «میکائیل! من لباس هامو می دم به تو، تو هم لباست و بده به من.» رضا یک پیراهن پلنگی داشت که برای برادرش بود که سرباز تیپ پنجاه و هشت ذوالفقار بود. لباس پلنگی داشت، از این لباس هایی که روی اش نوشته بود: تکاوران ارتش...
به روایت آزاده سرافراز حاج میکائیل فرج پور

سرباز، بی توجه دریچه را بست و رفت، یک ربع بعد دوباره همین اتفاق افتاد، اما سرباز دریچه را نبست، در را باز کرد و با پوتین اش کوبید به سینه مجروح. او هم پرت شد. و بعد سرباز با داد و فریاد که ما فقط از میان کلماتش فهمیدیم که گفت: آب خوردی؟…
یادی از شهید حسین دل پیشه

اگر راست می گویید بیایید با هم کشتی بگیریم تا معلوم شود چه کسی قوی تر است، من اهل شمال ام و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم...
یادی از فرمانده گردان علی ابن ابی طالب(ع) لشکر 25 کربلا

سردار شهید حسن حسن پور به تنهايی با نارنجک در حدود 25 تانک را منهدم کرد و يک انبار مهمات دشمن را به آتش کشيد که تا صبح می سوخت. با اینکه فرمانده بود ولی با پای پیاده در کنار نیروهایش بود و حتی جلوتر از آنها حرکت می کرد تا آمار شهدا و مجروحین را بداند…
حجله ی الهی

گفتم: مادرجان! فقط تو نیستی که مادری، ما هم مادر داریم. این چه بدرقه ای است که داری انجام می دهی؟! با همان چشمان گریان به من گفت: بیا تا برایت بگویم چرا گریه می کنم. سرم را جلو بردم و او گفت: جمعه ی بعد عروسی اش است و او دارد به جبهه می رود...
روایت تفحص/

سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازهی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود...
مظلومیت رزمندگان لشکر 25کربلا در عملیات والفجر6

احمد ناله ای زد. از خوشحالی گفتم: تو زنده ای؟ گفت: آره. گفتم: چرا ساکت شده بودی؟ جواب داد: داشتم نماز میخواندم. باورکردنی نبود. مدام به این فکر میکردم شیرافکن چه طور با آن همه درد، درحالی که روده هایش بیرون ریخته، توانسته نمازش را بخواند. در بین نماز صدای ناله و تهوع خشکش را میشنیدم...
روایت اسارت در تک شلمچه/

ساعت دو بعداز ظهر در آن گرما و تشنگی و حاد شدن نبرد در تعقیب و گریز، عده ما حدوداً به هفتاد نفر رسید که در محاصره گازانبری گرفتار شدیم. به زمین صاف نگاه کردیم جایی که می بایست برویم، تانک های عراقی را می دیدیم…