پیرمرد شهیدی که می خواست با فرمانده لشکر کشتی بگیرد
یادی از شهید حسین دل پیشه

اگر راست می گویید بیایید با هم کشتی بگیریم تا معلوم شود چه کسی قوی تر است، من اهل شمال ام و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم...
یک ماه قبل از عملیات والفجر 8 من در گروهان 3 گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ویژه 25 کربلا بودم. از گروهان ما درخواست چندتا شناگر جهت آموزش غواصی شد.
من، «شهید حسین دل پیشه» و چند نفر دیگر عضو شدیم.
دل پیشه، مسن ترین عضو گردان بود که حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت.
او یک مغازه جگرکی در قائمشهر داشت و از این راه امرار معاش می کرد.
دل پیشه در بین ما بیشترین سابقه حضور در جبهه را هم داشت.
با وجود مجروحیت اش همیشه در عملیات ها شرکت می کرد، با سن بالایش، لباس و ظرف همه ی بچه ها را می شست و اگر مخالفت می کردیم با تندی او مواجه می شدیم و همیشه می گفت:
- «اگر راست می گویید بیایید با هم کشتی بگیریم تا معلوم شود چه کسی قوی تر است، من اهل شمال ام و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم... .»
بعضی وقت ها بچه ها به شوخی به او می گفتند: «وقتی شهید شدی می خواهی تو بهشت جگرکی بزنی؟»
او می خندید و می گفت:
«بگذارید شهید شوم و به بهشت بروم، آن جا تصمیم می گیرم چه حرفه ای داشته باشم.»

از آن جا که من با پانزده سال سن، از کوچک ترین رزمندگان این عملیات بودم ولی دل پیشه همیشه در کنار من بود و از من مواظبت می کرد، دل پیشه و من مثل پدر و پسر، همیشه با هم بودیم.
وقتی در آموزش غواصی، مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا، دل پیشه را دید، گفت:
- «پیرمرد! تو کجا، اینجا کجا؟ تو چرا در این آموزش سخت شرکت کردی؟»
دل پیشه رو به فرمانده کرد و با صدای بلند به او گفت:
- «من شمالی ام و اهل آب، از این حرف ها به من نزن، راست می گویی بیا با هم کشتی بگیریم تا قدرت هر کدام ما معلوم شود.»
آقا مرتضی از حاضر جوابی دل پیشه تعجب کرده بود، لبخندی زد و دستی روی شانه های پیرمرد کشید و بعد هم از او خداحافظی کرد.
عملیات شروع شد و بچه ها دسته دسته وارد خاک عراق می شدند، شب دوم عملیات ستون ما در حال پیش روی بود، من جلو بودم و دل بیشه کمی پشت سر من حرکت می کرد.
به خاطر آتش زیاد دشمن مجبور بودیم، مدام بنشینیم و حرکت کنیم، هوا خیلی سرد بود و دل بیشه از پشت سر با زبان مازندرانی به من روحیه می داد، لحظه ای بعد گلوله ای قوی که ظاهراً مینی کاتیو شا بود به پشت سر ما شلیم شد.
سرعت ام را زیاد کردم و از او فاصله گرفتم، نمی توانستیم بایستیم، باید حرکت می کردیم، پس از مدتی که جلوتر رفتیم و از آتش دشمن در امان ماندیم، بچه ها از حالت پراکنده درآمدند و در گوشه ای جمع شدند.
هرچه گشتیم خبری از دل پیشه نبود، انگار آب شده بود، رفت توی زمین؛ من و چند نفر از دیگر بچه ها به عقب برگشتیم تا دل پیشه را پیدا کنیم، وقتی رسیدیم با صحنه ی تکان دهنده ای مواجه شدیم، گلوله ی مینی کاتیوشا، درست به کمر دل بیشه اصابت کرده بود و او را از وسط دونیم کرد، در حالی که نیمه ی بالایی او را در آغوش گرفته بودم، بلند فریاد می زدم و اشک می ریختم.
راوی: بهزاد شیرسوار
گزارش از سیدهاشم موسوی نژاد
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»