وداع جانسوز علی اکبر با علی اصغر خمینی!

آرزوی در آغوشِ برادرم بودن تا قیامت بر دلم می ماند!

در آخرین وداع، کنار نخلستان های اروندکنار قبل از عملیات والفجر۸ بر حاج اکبر خنکدار و برادرش سردار شهید علی اصغر خنکدار (فرمانده گردان امام محمد باقر لشکر۲۵کربلا) چه گذشت؟!

از راست: سردار شهید علی اصغر خنکدار و سردار شهید علیرضا بلباسی

ساعت سه بعدازظهر بود که متوجه شدیم دیگه قراره امشب عملیات (والفجر8) شروع بشه. بچه های غواص لشکرخط شکن25کربلا، در منطقه اروندکنار تو نقاط مختلف مستقر بودن و همه با آمادگی کامل از ساعت ها قبل لحظه شماری می کردن که دستور حاج مرتضی قربانی رو بشنون و خط رو بشکونن. مقر گردان ما (گردان حمزه) با گردان امام محمدباقر که داداش اصغرم اونجا بود حدوداً دو کیلومتر فاصله داشت...

ادامه نوشته

نوجوان شهیدی که امام را خورشید فرض می کرد!

دسته گل پرپر خمینی ، شهید مجتبی خدادادی

مجتبی رو به عنوان ذخیره قیامتم تقدیم اسلام کردم! مجتبی ذخيره قبر و قيامت من است...!

یک روز هوا خیلی سرد بود.یک اورکت سپاه داشت که همیشه می پوشید. وقتی اومد خونه دیدم تنش نیست. ازش سوأل کردم اورکت و چیکار کردی؟ گفت : داشتم می اومدم یه نفر و دیدم که از من مستحق تر بود. دادم بهش! گفتم: تو هوا به این سردی،نترسیدی سرما بخوری؟ گفت : من که داشتم میومدم خونه ولی اون توی سرما.بدون سرپناه نشسته بود.دلم نیومد...!

ما فیروزکوهی ها خیلی به غذای ته چین علاقه داریم.بعد از مدت ها اومده بود مرخصی، براش ته چین درست کردم، موقع غذا خوردن دیدم دوسه تا قاشق بیش تر نخورد. خیلی زودکشید کنار. گفتم: چرا غذا نمی خوری؟ تو که این غذا رو خیلی دوست داشتی؟ گفت:اون زمان که من این غذاها رودوست داشتم دیگه گذشت، امروز رزمنده ها تو جبهه ها با شکم خالی دارند می جنگند. برادران من تو جبهه یک ذره غذا رو با هم می خورن. دلم نمیاد همرزمام گشنه بخوابن و من شکمم سیر باشه...!

تو این دنیا فقط یه موتور داشت اونو هم تو وصیت نامه اش نوشت بدید به فلانی که به لحاظ مادی وضعیت خوبی نداشت.

قبل از این که وارد اتاق دکتر بشیم، روکرد به من و گفت: مادر می شه یه خواهشی ازت بکنم؟ گفتم بکن: گفت: شما داخل نیاید! گفتم: چرا؟ گفت: شما اگه بیاید دکتر ازتون سوال میکنه که چه اتفاقی افتاده ؟ شما هم میگید، پسرم رفته جبهه.تو جبهه زخمی شده. مطمئن هستم که خیلی تحویلم می گیرند. من خوشم نمیاد، ریا می شه!

دو بار هم توفيق داشت حضرت امام رو از نزديک زيارت كنه. يک بار اوايل انقلاب بود تو مدرسه علوی، اون زمان خيلی كوچک بود. وقتی به چهره حضرت امام نگاه می كرد می گفت: انگار دارم به خورشيد نگاه ميكنم، جون تازه مي گيرم.

آنچه می خوانيد خاطراتی است جذاب و به ياد ماندنی از مادری كه به گفته خودش، 30سال است كه گفته است يا علی!و هنوز هم روی حرفش ايستاده و حتی براي يک بار هم زبان به نارضايتی نگشوده است و  بعد از شهادت پسرش تا به امروز دارد به وصيت نامه اش عمل ميكند...

ادامه نوشته

آویش ، فرمانده شهیدی که شال سبز ودیعه شهادتش شد

مالک اشترِ گردان مالک

سردارشهید علی اکبر آویش فرمانده گردان زرهی قرارگاه خاتم الأنبیاء، جانشین گردان مالک لشکر ۲۵کربلا+ تصاویر منتشرنشده

شبی خواب دیدم، فردی نورانی، قنداقه ای را به من هديه می دهد و می گوید: اين فرزند شماست، بايد نام او را "علی اكبر" بگذاريد، اين فرزند پاک است و در آينده دارای مقامی والا می شود. با ديدن اين خواب تا تولد علی اكبر، شبی را بدون وضو سر بر بالين نگذاشتم.

قبل از عملیات کربلای4، علی اکبر دست و پاهایش را حنا بسته بود، می گفت: امروز آخرین روز زندگی و روز شهادت من است. ریش اش رو خط انداخته بود و حتی موی سرش رو هم حنا بسته بود. می گفت: امشب عروسی من است؛ من دارم متولد می شوم. همه جا خرما پخش می كرد، می گفت: نقل عروسی من است. سيدی شال سبزی بهش داد. شال را گرفت، بو می كشيد و می گفت: بوی تربت امام حسين (ع) می دهد. شال را به کمرش بست و می گفت: امشب كربلای من است، امشب من می روم و برنمی گردم.

مجروح شده بود، يک دسته گل گرفتيم رفتیم بیمارستان 17شهریور آمل. گفت: گل چرا آوردين برای من؟ اگه می خواستین خوشحال بشم به جای گل، عکس امام را برام می آوردین.

یه روز بهم گفت: خواهر جان! همیشه قبر گمنام و بی شمع و چراغ حضرت فاطمه زهرا (س) در نظرم می آید؛ دوست دارم روزی بشود که من هم جسدی نداشته باشم و گمنام بمانم. اگرهم دارم، يک مشت خاک بیشتر برای شما سوغات نیايد.

همسر شهید: علی اکبر اومد خواستگاری، پدربزرگم استخاره كرد و به پدرم گفت: دختر شما 6 سال بيشتر با او زندگی نمی كند و قسمت دخترت هم همينجاست. درست 6 سال و اندی بیشتر با هم زندگی مشترک نداشتیم.

اگر جانی دارم برای امام دارم. نفسم برای امام می آيد. امام بگويد خودت را بكش، می كشم.

خدا کنه شهید عزیزم علی اکبر آویش و خانواده محترمشون از این پست مطلب راضی باشند و بنده را دعا کنن، که خیلی به دعای اونا نیازمندم. در ضمن لازم به ذکر است:  نویسنده عزیز و بزرگوار حسین شیردل، خاطرات همسر شهید آویش را نوشته و بزودی کتاب ( زن باید مرد باشد ) چاپ و عرضه می شود. "پیروزپیمان"

ادامه نوشته

منشور علمی و پاسداری در  18 بند به قلم سردار شهید یوسف سجودی  

سردار شهید یوسف سجودی فرمانده تیپ سوم لشکر ۱۷ علی ابن ابی طالب ، گردان های صاحب و حمزه لشکر ۲۵ کربلا + تصاویر منتشرنشده

به هيچ وجه نبايد به کسانی ديگر که از من بهتر بلد هستند و پر استعدادترند حسودی کنم؛ زيرا خداوند استعداد و ذوق را در همه به وديعه گذارده است. پس نبايد به ديگران حسودی کرد بلکه بايد خوشحال شد و از خداوند خواست که آنها را در تحصيلشان موفق کند.

برادر پاسدار که لباس سپاه بر تن پوشيدی اين را بدان وقتی مردم برای تو ارزش قائل می شوند و احترام می گذارند نکند که خدای ناکرده به خود مغرور شوی و فکر کنی منی هستی.

نفر اول از راست: سردار شهید یوسف سجودی

ادامه نوشته