مظلومیت رزمندگان لشکر 25کربلا در عملیات والفجر6

مظلومیت رزمندگان لشکر 25کربلا در عملیات والفجر6

احمد ناله ای زد. از خوشحالی گفتم: تو زنده ای؟ گفت: آره. گفتم: چرا ساکت شده بودی؟ جواب داد: داشتم نماز می‌خواندم. باورکردنی نبود. مدام به این فکر می‌کردم شیرافکن چه طور با آن همه درد، درحالی که روده هایش بیرون ریخته، توانسته نمازش را بخواند. در بین نماز صدای ناله و تهوع خشکش را می‌شنیدم...

تا چشم کار می‌کرد زمین خدا بود. از این جا به بعد راه را باید پیاده می‌رفتیم. در غرب دهلران، دو منطقه وجود داشت، یکی چیلات، دیگری نی‌زار. در مسیر حرکت به یک رودخانه رسیدیم. همان جا وضو گرفتیم نماز بخوانیم. گروه، گروه نیروها زیر یک صخره‌ی بزرگ خم می‌شدند، مشت مشت آب روی صورت و بازوی مردانه خود می‌ریختند و صلوات می‌فرستادند. ناگهان دو خمپاره‌ی 120 فضا را شکافت؛ یکی داخل رودخانه‌ی نزدیک بچه ها، و دیگری روی همان صخره فرود آمد. یک دفعه همه چیز به هم ریخت. انگار از آسمان سنگ می‌بارید. روی سر بچه هایی که زیر صخره جمع شده بودند. دو نفر به شهادت رسیدند و چند نفری هم زخمی شدند.

 

یکی از شهدا، علی خورجینی(1) بود. کنار رودخانه دو زانو نشست. آستین‌هایش را بالا زد، هنوز مشتی آب به صورتش نزده بود که خمپاره 120 در چند متری او داخل آب منفجر شد. موج انفجار علی را پرت کرد داخل آب و به شهادت رسید. جنازه‌ی شهدا را گوشه ای گذاشتیم، روی‌شان پتو کشیدیم تا تویوتاهای در حال رفت و آمد، پیکر آن‌ها را ببرند عقب. من و ابراهیم بزرگ تبار جزو نیروهای طرح لبیک یا امام بودیم که با هم اعزام شدیم. هر دو بچه محل و دو دوست صمیمی بودیم. تا رسیدیم به محور عملیاتی چیلات، دوشادوش هم قدم برمی‌داشتیم.

 

 http://www.jangoganj.ir/uploads/shahid/aks/jangoganj.ir1/Valfajr6%20(1).jpg

سرداران لشکر 25 کربلا در عملیات والفجر6: سرلشکر شهید حاج حسین بصیر - سردار عمرانی - سردار کوسه چی - سردار فردوس

 

چیلات پر بود از تپه‌های بزرگ و کوچک. اولین باری بود که تا این حد به دشمن نزدیک می‌شدیم. کم کم حس کردم دور و برم پر از نیروهایی است که هیچ شباهتی به ما ندارند. از یکی پرسیدم: این‌ها دیگر مال کدام گردان هستند؟

 

با صدای نگرانی جواب داد: گردان عراقی ها. افتادیم تو محاصره. همهمه ای در بین نیروها به وجود آمد. گروهی گفتند بهتر است تسلیم شویم، ولی گروهی دیگر با لحن قاطع تری گفتند می‌ایستیم و مبارزه می‌کنیم. به هر کس نگاه می‌کردی اسلحه را محکم‌تر از همیشه در دستش گرفته و مشغول تیراندازی بود.

 

«حسن قلبی»(2) سعی می‌کرد به بچه‌ها سر و سامان دهد، اما منطقه ای که نمی‌شناسی و برایت توجیه نیست و هنوز در آن استقرار پیدا نکردی، چه جای سر و سامان دارد!

 

به ابراهیم(3) گفتم: فکر کنم گردان از هم پاشید. تعداد زیادی از بچه‌ها در ساعات اولیه درگیری شهید شده و جنازه هایشان همین جور افتاده بود. نمی‌دانم پیشنهاد من بود یا ابراهیم که برویم بالای تپه‌ی روبه‌رویمان که بی‌شباهت به یک ارتفاع بلند نبود و از آن جا تیراندازی کنیم. به سمت تپه دویدیم تا خودمان را بالا بکشیم. ناگهان صدایی از ابراهیم شنیدم: «آخ.»

 

 http://www.jangoganj.ir/uploads/shahid/aks/jangoganj.ir1/Valfajr6%20(2).jpg

رزمندگان غیور لشکر 25 کربلا در عملیات والفجر6

 

من جلوتر از ابراهیم بودم، برگشتم. نیم‌رخش به طرف من بود. متوجه خونی شدم که از قسمت باسنش خارج می‌شد.

 

گفتم: ابراهیم جان، چی شده؟

 

راه رفته را تا ابراهیم که یکی، دو قدم بیشتر نبود، برگشتم. درد می‌کشید و بدن مچاله شده اش را تکان می‌داد.

 

گفتم: ابراهیم ناله نکن. بگو «یا زهرا»، «یا زهرا«.

 

متوجه زخم شد و شروع کرد به گفتن «یا زهرا«.

 

هوا کاملاً تاریک شده بود. صدای انفجار ثانیه به ثانیه گلوله ها، سکوت تپه‌های بزرگ و کوچک را به هم می‌زد. آدم‌های بزرگ، میان این تپه‌های کوچک، کاری از دستشان ساخته نبود. مردهایی که برای بزرگ شدن داشتند آزمایش می‌شدند.

 

در آن تاریکی چشمم افتاد به یک چاله. ابراهیم را کشان کشان به سمت چاله بردم. می‌خواستم زیر آتش خمپاره نماند. از لحاظ وزنی و قد از من سنگین‌تر و بلندتر بود. هر چه توان داشتم در بازویم جمع کردم و ابراهیم را کشیدم به سمت چاله. به او گفتم: این جا منتظر بمان تا برگردم.

 

با دست‌های خونی، اسلحه ام را گرفتم، کمی جلوتر رفتم. دنبال چیزی یا کسی می‌گشتم تا ابراهیم را نجات دهم اما مگر دشمن امان می‌داد. یک دفعه احساس کردم زانوی چپم درد گرفت و دوید بین استخوان هایم. سرم را خم کردم، دیدم شلوارم سوراخ شده. تنم سرد شد. سرمای هوا را بدجوری از زیر لباس هایم احساس می‌کردم. بی اختیار خم شدم، شلوارم را بالا زدم. گرمکن زیر هم سوراخ شده بود. آن را هم بالا زدم. تازه فهمیدم تیر خوردم. گلوله‌ی تیربار بود. گلوله لای استخوان پا گیر کرده و سرش از آن طرف خارج نشده بود. از یک طرف دستم روی زانویم بود، از آن طرف چشم به ابراهیم داشتم. من می‌توانستم پایم را ببندم، اما باسن ابراهیم را نمی‌شد بست تا جلوی خون‌ریزی را گرفت. به یاد امدادگرانی افتادم که همراه گروه آمده بودند. چند لحظه ای نگذشت که سر و کله‌شان پیدا شد. پایم را پانسمان کردند و سریع رفتند. نشانی ابراهیم را که به آن‌ها دادم خیالم کمی راحت‌تر شد.

 

 http://www.jangoganj.ir/uploads/shahid/aks/jangoganj.ir1/Valfajr6%20(3).jpg

رزمندگان اعزامی طرح لبیک یا امام لشکر 25 کربلا به عملیات والفجر6

 

یکی، دو ساعت بعد درگیری آن شدت اولیه را نداشت و آرام‌تر شده بود. دشمن کاملاً ما را دور زده و گردان داخل یک چاله گیر افتاده بود. ابراهیم هم بالای تپه‌ی روبه‌رویی بود. کاری از دستم بر نمی‌آمد. خیلی ناراحت بودم، چون به ابراهیم گفته بودم برمی گردم.

 

امدادگر وقتی پایم را پانسمان کرد، مرا کشید داخل چاله ای که از قبل چند مجروح آن جا بودند. کمی دورتر از ما مجروح دیگری هم افتاده بود. تیر به شکمش خورده بود و روده هایش ریخته بود توی دستش. تکه کلامش این بود: «بر جمال محمد صلوات». به صدا گوش دادم. برایم آشنا بود. با منورهایی که عراق گه‌گاه می‌زد، به چهره اش نگاه کردم. چهره اش خیلی تکیده به نظر می‌رسید. شناختمش؛ احمد بود؛ احمد شیرافکن. با هم اعزام شدیم منطقه. خودم را به سختی کشیدم به طرفش. دو متری با او فاصله داشتم. متوجه حضور من شد. سرش را کمی بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت. برایش دستی تکان دادم و گفتم: احمد!

 

با صدایی که از ته گلویش خارج می‌شد، گفت: نادر ته‌ای؟ «نادر تو هستی؟«

 

ـ اَرِه، چی بَیِّه؟ «آره، چی شده؟«

 

ـ هیچی، تیر بَخِردِمِه. «هیچی، تیر خوردم«.

 

لبخند زدم. دردم را که یک‌دفعه بالا گرفت، خوردم و شکسته و تکه تکه گفتم:

 

ـ انشاءا... خار بونی. «ان شاءا... خوب می‌شی«.

 

سرش را به سمت چپ و راست گرداند و گفت: «نا، مِن دیگه رَفتِتی هستمه». «نه، من دیگه رفتنی هستم«.

 

هوا آن قدر سرد شده بود که دندان‌هایم به هم می‌خورد؛ احمد هم همین طور. تاریکی خودش را روی تمام دشت ریخته بود. فاصله‌ی ما با عراقی‌ها از هر طرف به 30 یا 40 متر هم نمی‌رسید.

 

در همین ‌عملیات از بچه‌ها شنیدم که صدام به نیروهایش گفت: به مجروحین تیر خلاص بزنید.

 

برای همین ته قلب من و بقیه‌ی مجروحین ترسی مانده بود که زنده برنمی گردیم و این وحشت، کار را برای ما سخت‌تر می‌کرد. کم کم سرمای هوا، گرمای زخم را برداشت. صدای شیرافکن بلند شد. انگار دیگر خونی در بدنش نمانده بود. مدام می‌گفتم: احمد ناله نکن، احمد ناله نکن.

 

دشمن مستقیم به سمت ما تیراندازی می‌کرد. دو دقیقه ای که گذشت صدای تیراندازی خفه شد. منتظر صدای احمد بودم. از او هم صدایی در نمی‌آمد. چندبار صدایش کردم اما جواب نداد. فکر کردم شهید شد. هنوز روده هایش را در دست‌هایش نگه داشته بود. هوا تاریک بود. من خوب او را نمی‌دیدم، اما به نظرم لب‌هایش کمی حالت داشت؛ مثل وقتی که صلوات می‌فرستاد. یک حس غریبی مرا از درون به هم ریخت. چاره ای نداشتم. هم آن جا در دو متری شیرافکن ماندم.

 

 http://www.jangoganj.ir/uploads/shahid/aks/jangoganj.ir1/Valfajr6.jpg

چیلات - عملیات والفجر6 - رزمندگان لشکر همیشه پیروز 25 کربلا

 

یک ربعی که گذشت یک دفعه احمد ناله ای زد. از خوشحالی گفتم: تو زنده ای؟

 

گفت: آره.

 

گفتم: چرا ساکت شده بودی؟

 

جواب داد: داشتم نماز می‌خواندم.

 

باورکردنی نبود. یادم آمد نمازم را نخواندم. تیمم کردم و از جیبم یک مهر کوچک درآوردم. الله اکبر نماز را که گفتم، مدام به این فکر می‌کردم شیرافکن چه طور با آن همه درد، درحالی که روده هایش بیرون ریخته، توانسته نمازش را بخواند. در بین نماز صدای ناله و تهوع خشکش را می‌شنیدم. سلام نماز را که دادم، سریع خودم را کشیدم به طرفش. حالش خیلی بد بود. تلاش می‌کرد روحیه اش را حفظ کند. به او که رسیدم پای راستم را گذاشتم زیر سرش. دستی به موهایش کشیدم و گِل‌های خشک شده را از لای موهایش پس زدم. وقتی سرش روی پای من بود، آهسته تکانی خورد و ساکت شد. آرام دست روی پلک هایش کشیدم و آن‌ها را بستم. در آن لحظات فقط گریه می‌کردم. نوجوانی 16 ساله، روی پاهایم جان داده بود و من هنوز نفس می‌کشیدم.

 

***

1.شهید علی خورجینی شهیدی از منطقه گلشن بابل

2.فرمانده گردان امام سجاد(ع)

3.شهید ابراهیم بزرگ تبار شهیدی از منطقه کفشگرمحله بابل

4.شهید احمد شیرافکن، شهیدی از روستای عزیزک بابل

بر گرفته از کتاب باران های هفت تپه

راوی: نادر بذری، رزمنده لشکر ویژه 25 کربلا

انتهای مطلب/.