تقسیم نان بین 54 نفر/ 7 روز اعتصاب غذا به عشق خمینی

یکی از برادران نانی داشت که آن را بین 54 نفر تقسیم کرد. به هر نفر ذره ای نان رسید. با تاریک شدن هوا، باران شروع به باریدن کرد. نخی به تکه ابری بستیم و از پنجره دادیم پایین. روی زمین مقداری آب جمع شده بود…
بهمن ماه سال 1360 بود. برنامه گذاشتیم که سال روز پیروزی انقلاب اسلامی را جشن بگیریم. با درست کردن یک نوع شیرینی که از خرما و آرد بود، خود را برای جشن 22 بهمن آماده کردیم. روز 22 بهمن با شیرینی از تمام اسرای دربند پذیرایی کردیم.
جلو اتاق دکتر، یک افسر اطلاعات نشسته بود. یکی از بچه ها مقداری شیرینی به افسر اطلاعات عراق تعارف کرد. افسر عراقی پرسید:
«این شیرینی به چه مناسبتی است؟»
آن برادر گفت:
«به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی و به یاد شهدای انقلاب.»
افسر عراقی با شنیدن این کلمات رنگ باخت و شروع کرد به بدگویی از انقلاب، شهدا، امام و... به محض شنیدن این خبر که افسر اطلاعات اردوگاه به امام و شهدا توهین کرده، تمامی 1200 نفری که در اردوگاه بودیم، رفتیم داخل آسایشگاه ها. تا ظهر شد، بیرون نیامدیم.
سربازان عراقی آمدند و گفتند:
«وقت غذا است. بروید غذا بگیرید!»
اما احدی از جایش تکان نخورد. این عکس العمل در تمام آسایشگاه ها یکسان بود. دیگ های غذا وسط حیاط بودند و کسی برای گرفتن غذا بیرون نمی رفت. شب شد. سربازان آمدند تا برویم غذا بیاوریم اما کسی از جایش تکان نخورد. روز دوم هم به همین ترتیب سپری شد. روز سوم، همان افسر اطلاعات به همراه تعدادی سرباز آمد و تهدید کرد که اگرغذا نگیرید، چه می کنم و... اما همه این حرف ها بی فایده بود.
در هر آسایشگاه یک «حبابه» (ظرف آب) داشتیم. افسر بعثی به سربازان دستور داد آب حبابه را خالی کردند و کتک سیری هم به ما زدند و در را قفل کردند و رفتند. روز چهارم به همین ترتیب سپری شد. فرمانده اردوگاه دست و پایش را گم کرده بود و می خواست هر طورکه شده، ما اعتصاب غذا را بشکنیم. با اینکه در بین ما پیرمرد، نوجوان چهارده ساله و مجروحان بودند، اما کسی زیر بار حرف زور آنها نمی رفت.
عراقی ها ریختند داخل آسایشگاه و تمام سیگارها را جمع کردند تا شاید سیگاری ها اعتصاب را بشکنند، اما باز هم به نتیجه ای نرسیدند.
با اینکه چهار روز از اعتصاب ما می گذشت، کسی حاضر نبود تن به ذلت بدهد و از حرفش برگردد. یکی از برادران نانی داشت که آن را بین 54 نفر تقسیم کرد. به هر نفر ذره ای نان رسید. با تاریک شدن هوا، باران شروع به باریدن کرد. نخی به تکه ابری بستیم و ازپنجره دادیم پایین. روی زمین مقداری آب جمع شده بود. ابر را می دادیم پایین، وقتی که آب به خود می گرفت، آن را بالا می کشیدیم و می چلاندیم. چند بار که این کار را کردیم، دو - سه لیوان آب گل آلود به دست آوردیم و بین همه تقسیم کردیم. به هر نفر، فقط به اندازه خیس کردن لب ها رسید. نکته قابل توجه این بود که وقت نماز، ناخودآگاه نیروی عجیبی می گرفتیم. با شور و هیجان بلند می شدیم و با چهره های متبسم، نماز جماعت را برپا می کردیم. بعد از نماز، دست در دست یکدیگر، یک صدا شعار وحدت سر می دادیم و بعد از نماز دوباره بی حال می افتادیم کف آسایشگاه.
روز پنجم و ششم را هم پشت سر گذاشتیم و وارد روز هفتم شدیم. از شدت ضعف، به زور حرف می زدیم. در این روز بود که از بغداد یک افسر عالی رتبه به همراه تعدادی سرباز وارد اردوگاه شد و به تک تک آسایشگاه ها رفت. وارد آسایشگاه که شد، کسی قدرت و توان حرکت نداشت. همه بیحال افتاده بودیم. نفس مان به زور بالا می آمد.
افسر که وضع ما را دید، پرسید:
«علت اعتصاب شما چیست؟»
یکی از برادران گفت:
«شما یک عراقی هستید و رهبرتان را دوست دارید، درست است؟»
افسر عراقی گفت:
«بله، من رهبرم را دوست دارم.»
همان برادر گفت:
«آیا تحمل می کنید ما به رهبر و رئیس جمهور شما توهین کنیم؟»
افسر عراقی که گیج شده بود، با بی حوصلگی گفت:
«نه، تحمل نمی کنم.»
آن برادر گفت:
«چرا افسر اطلاعات اردوگاه به رهبر ما توهین کرده؟ ما ایرانی هستیم و رهبرمان را دوست داریم. اگر ما را تکه تکه کنید، هر تکه از وجودمان می گوید، خمینی. اگر ما به رهبر شما توهین کنیم، آیا شما دست روی دست می گذارید و هیچ عکس العملی نشان نمی دهید؟ درست است ما اسیر هستیم اما وقتی دیدیم کاری از دست مان بر نمی آید، دست به اعتصاب غذا زدیم تا شاید کسی پیدا شود و حرف مان را گوش کند.»
وقتی که افسر عراقی این حرف های منطقی را شنید، گفت:
«من از طرف افسر اطلاعات اردوگاه عذرخواهی می کنم و قول می دهم دیگر این مسئله تکرار نشود.» ما هم اعتصاب غذا را شکستیم. حدود چهارصد نفر را به بیمارستان بردند و سِرُم وصل کردند. به این ترتیب، در دیار غربت و در بند اسارت، از رهبر انقلاب و خون شهدای مان دفاع کردیم.
راوی: حبیب الله آتش بسته
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»