واگویه های ماندگار/بخش دوم

واگویه های ماندگار/بخش دوم

هنگام وداع و خداحافظی آن دو، چنان عواطف بچه ها را آزرده ساخته بود که صدای گریه ی دست جمعی بچه ها تا ملکوت راه می پیمود و اکنون من و دو سه نفر که مانند مردگان متعفن بودیم، در کنارشان رد اشک های خود را از میان گل و لای دنبال و پاک می کردیم...

حجة الاسلام عبدالصمد زراعتی شورکایی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا ناگفته هایی از نبرد فاو را به شرح ذیل بیان می دارد.

 ■ ■

بچه های تعاون سخت مشغول انتقال شهدا و مجروحین بودند. فقط می کشیدند و می بردند. حاجی را دیدم که دهانش نیمه باز و چشمانش تقریباً بسته بود. اندکی جلوتر جوان بلند قدی به صورت افتاده بود و دستش به سمت حاجی دراز شده اما به او نرسیده بود. قدری دقت کردم، او را در زیر نور لرزان منورها شناختم. او منوچهر طالبی وسطی کلایی بود، برادر کوچک ترِحاج عباس! قبل از آغاز عملیات هم حاجی و هم بلباسی(سردار شهید علی رضا بلباسی، فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا) و شهید علی اکبر کارگر از او خواستند که به عملیات نیاید و عقبه بماند ولی او با قاطعیت می گفت:

«این حاج عباس هست که نباید بیاید چرا من؟!»

حاج عباس او را کنار کشید، بغلش کرد و با هم گریه کردند اما نتیجه ای نداشت. حاج عباس سر به آسمان گذاشت و چیزی گفت و خاموش ماند و هنگام وداع و خداحافظی آن دو، چنان عواطف بچه ها را آزرده ساخته بود که صدای گریه ی دست جمعی بچه ها تا ملکوت راه می پیمود و اکنون من و دو سه نفر که مانند مردگان متعفن بودیم، در کنارشان رد اشک های خود را از میان گل و لای دنبال و پاک می کردیم.

صحنه ای که عاشورا را در خاطرها تجسم می ساخت. وقتی آن دو را به کمک تعاون منتقل کردیم، فرمانده گردان آقای بلباسی، (بعدها در شلمچه به شهادت رسید.) با صدای بلند گریه کرد، گریه ای که طی سال ها که او را می شناختم و به تقوا و بزرگی و استقامت شهرت داشت، از او ندیده بودم. حاجی با دو دست سرش را در میان گرفت و در لابه لای گریه اش زمزمه می کرد.

باد گرمی می وزید، خیلی زود گل و لای خشک می شد و در هر حرکت گل ترک می خورد و مویی کنده می شد و مرا می گزید. تانکر آبی که لای خاک ها قایمش کرده بودند، قبل از من ازش استفاده شده بود و پایین پر از گل چسبناک بود و در هر حرکت لیز می خوردم و به زانو می افتادم. دیگه مثل سه چهار ساعت قبل نبودم که زهره آب داده باشم شاید هم چیزی فرق نکرده بود بلکه شرایط پیش آمده هولناک بود و من اسیر وضع موجود شده بودم.


آب هم که رسید، ته کشید! حالا بخشی از لجن را از خودم ریختم و گل و لای خشک شده خیس شدند و گند و بوی آن سر باز کرده بود و من به متعفن متحرک تبدیل شده بودم. کم و بیش خمپاره می آمد و بی هوا به جایی می خورد. ولی برای من مهم پیدا کردن آب بود. خط را نمی شناختم. شب بود که نرسیده به آن طرف پریدیم و الان هم برگشتم، چیزی تغییر نکرده بود. کسی هم نبود که بپرسم کجا می توانم آب پیدا کنم؟ جان به لب شده بودم، آن قدر گشتم و زمین خوردم و ایستادم تا بالاخره منبع آبی کنار دست شویی پیدا کردم و زیر شیرش نشستم و خودم را قدری سر و سامان دادم! ولی هنوز کار باقی مانده بود.

میان سنگر های خالی و تاریکی (که خمپاره ها هم یکی در میان می کوبیدند و می رفتند تا آخر خاکریز و دوباره سرو کله شان پیدا می شد)، گشتم تا مقداری پودر شوینده پیدا کردم! بازهم لنگه کفشی بود در بیابان! یکی از من نشانی آب را گرفته بود ولی به او جواب منفی دادم! لباس هایم را در آوردم و حسابی خودم را با پودر لباش شویی شستم. بعد هم لباس ها را قدری سر و سامان دادم و چلوندم و به یکی از سنگرها که دوستم آقای حجت ابراهیمی (پهنابی) بیسم چی گردان در آن حضور داشت، رفتم. از دیدن هم خوشحال شدیم. من که خیلی خسته بودم، بی آن که بدانم خوابیدم. چند نفری توی آن سنگر بودیم راستش نمازم قضا شده بود! بیدار شدم، رد نور خورشید را جلوی در سنگر دیدم. بدنم کرخت بود و از پا تا گردنم درد می کرد و می سوخت. به زحمت برخاستم و بیرون رفتم . بوی باروت و آتش و دود و خاک باران خورده، مشام ها را می انباشت. خمیازه ای کشیدم که قبل از تمام شدنش، خمپاره ای سوت کشید و خیر خمیازه را خوردم و نشستم!

ماشین تدارکات (که کلی ترکش به تنش خورده بود)، در امتداد خاکریز به آرامی راه می رفت و یکی از پشتش صدا می زد: برادرا ! بیان غذاشونو بردارند. مرد میانسالی که کارگر نساجی بود و ما به نام ابراهیمی اونو می شناختیم، متواضعانه برخاست و دیگی رو برداشت و بیرون رفت. پاهایم همه جور درد می کرد! بیش از همه زخم هایی بود که اونو عاجزش کرده بود. زبان بسته چقدر طاقت آورده بود! متورم بود و زخم های ریز و درشتش هم تر و تازه بود. برنج و کباب لقمه آوردند و بیش از سهمیه های قبل به ما غذا داده بودند. ابراهیمی می گفت: بیرون پرنده پر نمی زنه. گفتم: حالا که دشمن آتش تهیه نمی ریزه؟! لبخندی زد و گفت: آقا شیخ ! حواست کجاست؟ بچه ها همه تلف شدند! یکی از بچه ها که اسمش یادم نیست در حالی که ناهارش را با اشتهای زیاد می خورد، پشت بند حرف او گفت: بگو شهید شدند. احساسم خشکیده بود و صداهای جورواجور در گوشم نجوا و فریاد می کرد.

داشتیم غذا می خوردیم که کارگر نساجی را صدا زدند برای نگهبانی برود. او که تجهیزاتش را در آن سنگر کوچک و کم ارتفاع به زحمت می بست و بندهای حمایلش را دور شکم گنده اش سرهم می آورد، با تبسم گفت: گویا این ناهار قسمت من نبود و خدا حافظی کرد و بیرون رفت. من هم به دنبالش کاسه ی غذایش را برداشتم و بیرون رفتم و گفتم: آقای ابراهیمی! غذاتو بگیر و تو سنگر بخور. تشکر کرد و از سنگر سرازیر شد و رفت. خسته و کوفته بود و به زحمت قدم بر می داشت و هم چنان متبسم بود و هیچ حرفی هم نزد. هنوز ته مانده غذا را می خوردیم و از گوشت آن لذت می بردیم و از آشپزها تشکر می کردیم که بیرون سر و صدا بلند شد. به زحمت خودم را به بیرون کشاندم و روی تیغه ی پاهایم ایستادم. دیدم کارگر نساجی را به زحمت روی برانکاد حمل می کنند. به بچه های سنگر گفتم: بچه ها ! آقای ابراهیمی زخمی شد و همه سر از سنگر بیرون آوردند و اظهار تأسف کردند و به داخل برگشتند. حق داشتند، خیلی خسته و درمانده بودند. من پایین رفتم و دستی به برانکاد نزدم ولی همراهی کردم و حالش را پرسیدم؟ عجز و ناله می کرد. بخشی از روده هایش از برانکارد آویزان شده بود. شکمش کوچک شده بود. خیلی زود وانتی از راه رسید و او را سوار عقب وانت کردیم و ماشین با سرعت رفت ولی به همراه خود فریادهای آن بنده خدا را هم می کشید و ریتم ناله های او با دست اندازهای بی شمار و صدای گوش خراش اگزوز وانت و انفجارهای طول راه هماهنگ شده بود. نفس عمیقی کشیدم و به سنگر بازگشتم.

نمازظهر را بعد از کلی بحران، نشسته ولی با اطمینان و آرامش خواندیم. چون سقف سنگر کوتاه بود و قد نمی داد که درست و حسابی بایستیم. فکر کنم هنوز در گیرودار ذکر بودیم که یکی آقای حجت ابراهیمیان را صدا کرد. آقای اباذری سورکی بود. درست یادم نمی آید ولی فکر کنم یک سمتی توی گردان داشت. آقای ابراهیمیان خاموش و ساکت از سنگر خارج شد. پرسیدم: کجا می خواهی بروی؟ داشت بند پوتینش را می بست به آرامی گفت: نمی دانم؟! سرم را از سنگر بیرون انداختم و پرسیدم: آقای اباذری ! چه خبر؟ کجا می بری حجت را؟ دستی بلند کرد و با تبسم گفت: جای دوری نمی رویم، همین نزدیکی ها هستیم. حجت که خسته به نظر می آمد قدبلند و لاغرش را که می لنگید با خود کشید و از خاکریز سرازیر شد.

او تابستان قبل به جبهه اعزام شده بود. به گردان یارسول(ص) (لشکر ویژه 25 کربلا) رفته بود. او را حوالی قرارگاه نجف دیدم. پیله کرده بود که با من به گردان آقا امام حسین(ع) بیاید. کلی زحمت افتادم تا توانستم او را با خود به گردان ببرم. آن زمان فرماندهی ما دست بروبچه های یاسوج بود. گردان ما هم در هورالعظیم مستقر بود. او که اولین بارش بود از حضور در آن جا لذت می برد. من که مدت ها در هور بودم و خسته و بی رمق شده بودم، حجت را جایگزین معرفی کردم و با تصفیه حساب فلنگ را بستم! تازه چند روزی از جبهه بر گشته بودم که خبر مجروحیت آقای حجت ابراهیمیان را شنیدم. حالا این جا یعنی فاو حضور داشت و می لنگید. پای تیر خورده بد جوری آزارش می داد. هنوز ده دقیقه نشده بود که حجة الاسلام رسولی صدایم کرد. آن هم هاج و واج! به تندی بیرون رفتم. حجت را دیدم که روی برانکارد خونینی افتاده و رنگش زرد و پریده است و به سختی نفس می کشد.

سید مجتبی (حاج آقا رسولی) به کلی دست و پاهایش را گم کرده بود و مرتب او را دلداری می داد و سعی داشت زخم پشت حجت را با چفیه مهار بکند. خمپاره 60 به نزدیک حجت اصابت کرده بود. او با دو سه نفر داشتند چاله توالت می کندند. وقتی فهمیدم با آقای اباذری تندی کردم. مرد حسابی ! وقت گیر آورده بودی؟! می گفت: آقای بلباسی ! دستور داده بودند. حق داشتند. تمام دست شویی و چاله انبارش ده ها بار خمپاره خورده بود و کار را برای همه سخت کرده بود. ماشین وانتی از راه رسید و حجت را سوار کردیم.

تپه چاله های جاده منتهی به اسکله آن قدر هولناک بود که اگر مجروحی می توانست از دست خمپاره ها ی دشمن در برود، از ضربات متوالی جاده ممکن بود نفسش قطع شود. حجت که به خودش می پیچید و به دشواری نفس می کشید، ازدیدگان ما محو شد. خدا کمکش بکند. این تمنای قلبی ما بود. دقایقی با آقاسیدمجتبی به صحبت ایستادم. که آقای بلباسی از ما خواست که به سنگری پناه ببریم. از همدیگر خداحافظی کردیم و به سنگر خودم برگشتم و او که بی سیم چی بود به سنگر فرماندهی بازگشت. می خواستم بخوابم که فرمانده گردان کسی را به سراغم فرستاد و با تنی خسته و خاطری مشوش و پای پرآبله و جراحت، پوتین یکی از بچه ها را که برایم قدری تنگ هم بود، پوشیدم و از سنگر خارج شدم. صفایی گنبدی (بعدها شهیدشد) و پزشکیان هردو فرمانده گروهان بودند، با هم کنار پارگی خاکریز ایستاده بودند. بلباسی می گفت: جنازه شهید علی اکبر کارگر بابلی پیدا شده. شما بروید و او را بیاورید و با دوربین نقطه ای را نشان داد. شیخ عبدالله یونسی و شیخ قربانی پطرودی هم آمده بودند. کنار بریدگی خاکریز نگهبانی نشسته بود. ابتدا گمان کردم روحانی است. سرش عمامه بود! ولی... .

عباس آقای گنجی، جویباری بود. دلم فرو ریخت و بغض حلقومم را می فشرد. بلافاصله به پیشش رفتم و یادم می آید که کتفش را بوسیدم. رنگ از صورت آفتاب خورده اش پریده بود و لرزش دستش را احساس می کردم. رد خون و خونابه از سر تا گردن لاغرش امتداد داشت. ولی لبخند از صورتش محو نمی شد. گفتم: بذار سرت را ببینم و دوستانم عجله می کردند که من با آنها بروم. با دست اشاره ی غضب آلودی به آنها کردم. یعنی لحظه ای صبر بکنید. عباس آقا نمی گذاشت زخمش را ببینم ولی قبل از ممانعت من بالای سرش ایستادم و باند قطور را تکان دادم کنار رفت و دیدن سر زخمی و تیر خورده اش مرا یخ روی آب کرده بود.

صورتم در هم شد انگار سر من به آن وضع دچارشده بود. پوست سر لا خورده بود و استخوان جمجمه برش متوازنی خورده بود چیزی شبیه پوست میانی پیاز روی مغز افتاده بود و مغز مانند موجود زنده ای می جنبید و می لرزید. ناخودآگاه گریه ام گرفت ولی سریع بغض شکسته ام را قورت دادم تا او متوجه گریه ام نشود. بلافاصله باند را گذاشتم ولی شل و ول روی سرش بود. می ترسیدم آن را کامل وا کرده، دوباره ببندم. گفتم: عباس جان! چرا عقب نرفتی؟ چرا اینجا نشسته ای؟ هم چنان که لبخند می زد، گفت: چیزی نشده من که حالم خوبه! تو برو دوستان منتظرند. خط از نیرو خالی شده است. اگه اینجا را ترک بکنم و دشمن تک بکند، مسوول هستم... جملاتی از این دست که با ناراحتی در حالی که با صدای بلند می گفتم: بابا یکی بیاد اینو ببره... او دستم را گرفت و به چشمانم خیره شد و بعد از مکثی گفت: برو شیخ ! برو ! نگران من نباش. دست لاغرش دنیایی از محبت و پاکی را در وجودم جریان داد و سردی دستش دلم را آتش زد. خیلی دوستش داشتم. بیش تر اوقات را با او می گذراندم  و او سرنوشت تلخ و دشواری های زندگی اش را برایم تعریف می کرد. صداقت و پاکی و بی ادعایی اش سلسله وار در خاطرم ورق می خورد. باز هم التماسش کردم و خداحافظی کرده، از چاله سنگر روی خاکریز بیرون رفتم. او که به صورتم می نگریست گویا برادرش را بدرقه می کند و چشمان نگران مرا جدی گرفت و گفت: تو برو ! من اگه احساس کردم، نمی تونم بمونم، اطلاع می دم منو ببرند. ولی الحمدالله فعلاً خوبم. می بینی که خط خالی شده است.

شیخ عبدالله یونسی المشیری مرا کشید و از پارگی خاکریز خارج شدیم. آقای بلباسی هم خندید، در حالی که ناراحتی و اخم هم چنان در صورتش موج می زد. نگرانی از چشمانش، قابل پنهان کردن نبود. حق داشت. او مانند پدر دلسوزی بود که اکنون داغدار صدها نفر از یاران خود بود. خودش یکی یکی از نیروها را با سلام و صلوات ورچین می کرد و مسوولیت مورد نظر را به او محول می کرد. بعد با گروه آرپی چی زن و تیربارچی ها و تک تیر اندازها و... جداگانه صحبت می کرد و آنها را نسبت به مسوولیت شان توجیه می کرد و خطرات و اهمیت آنها را در رزم بیان می کرد. خاکریز محوله که از دیروز با حضور صدها نفر موج می زد، اکنون خالی از آنها شده است... .

ادامه دارد...

انتهای پیام/.