روایت جالب نگهداری 2000 اسیر عراقی
خاطره ای خواندنی از برادر حامی گت آقازاده

نقشه جواب داد. دقایقی بعد به اندازه یک تپه، شلوار جمع شد. تا صبح، کنار آتش بزرگی که راه انداخته بودیم، همراه با دوهزار اسیر که شلوار پایشان نبود، شب را صبح کردیم...
مطالب زیر نقل خاطره ای شیرین و بیادماندنی از زبان برادر حامی گت آقازاده از رزمندگان و فرماندهان گردان یارسول(ص) لشکر ویژه 25 کربلا است. در این خاطره شیوه جالبی از نگهداری و انتقال اسرای عراقی از شهرخرمال عراق به دزلی مریوان بیان می شود که با ابتکار عمل خاص برادر حامی صورت گرفته است.
*****
اسفند سال 1366 در کنار آقا مرتضی، بالای قله سنگی نشسته بودم. فرمانده ما، آقا مرتضی )سردار مرتضی قربانی، فرمانده لشکر 25 کربلا) ، از بلندی بر نیروهای عمل کننده در عملیات والفجر 10 نظارت داشت. صدای سردار ولی الله نانواکناری از پشت بی سیم فرمانده لشکر به گوش می رسید. معلوم شد، دشمن را محاصره کردند و حدود 2000 نفر را هم به اسارت گرفتند. همه بچه ها از این خبر حسابی خوشحال شدند. در پوست مان نمی گنجیدیم، ولوله ای شده بود. موفقیت بزرگی بود. آقا مرتضی دستور داد، اسراء را به سمت شهر «خُرمال» انتقال بدهند و همه را آن جا تخلیه کنند. چند ساعت از آن اتفاق خوب گذشته بود. شب شد. از آقا مرتضی جدا شدم. کنار نیروهای خودم در شیار «وشکناو» رفتم. از قله که پاییم آمدم، بی سیم چی ام گفت: «آقای حامی! آقا مرتضی پشت خط هستند». سراسیمه گوشی را برداشتم: «کجایی! حامی! هر جا هستی زود برو و اسراء را به روستای دزلی انتقال بده ».
با تعجب گفتم: «2000 اسیر! با کدام نیرو و امکانات».
ـ «آقای حامی! مگر این همه امکانات لشکر را توی این مدت چه طوری آوردی پای کار؟ با کدام امکانات و نیرو؟ توکل به خدا کن! یا علی!»
زیر قله «هِنی قُل» جایی را پیدا کردم. هوا داشت رو به غروب می رفت. با بی سیم با عباس بابایی تماس گرفتم. گفتم: «عباس! یک تعداد نیرو را به هنی قل بیاور. مأموریت مهمی در پیش داریم».
بلافاصله با آمدن نیروهای عباس، آن ها را سازماندهی کردیم. بعد هم اسرا را با کمک نیروها به شیار وشکنار انتقال دادیم. با بی سیم به آقا مرتضی گفتم: «شب شده و ما مجبوریم به خاطر رعایت مسایل امنیتی در وشکنار بمانیم. صبح کله سحر به سمت ملخور و دزلی حرکت می کنیم». آقا مرتضی هم قبول کرد.
با عباس و بعضی از بچه ها برای مأموریت فردا و کارهایی که برای نگهداری 2000 اسیر داخل شیار، آن هم در سرما باید انجام می دادیم، برنامه ریزی کردیم. بچه ها هر کدام پیشنهادی دادند. یکی گفت: «با این نیروی کم، اگر اسراء به سمت ما حمله بردند و خلع سلاح مان کردند، تکلیف چه می شود. تازه مهم تر از جان ما، بسته شدن عقبه منطقه عملیاتی به دست این همه نیروی دشمن بود».
هر چه طرح و ایده بود روی هم ریختیم، اما از میان آن، چیز به درد بخور و جان داری در نیامد. برای ایجاد رعب و وحشت در دل اسرای عراقی به بچه ها گفتم: «حالا تا به نتیجه برسیم، یکی از شما برود، هر پنج دقیقه یک تیر هوایی شلیک کند».
یک لحظه به فکرم رسید، نقشه هر چه باشد به گونه ای طراحی شود که توان نظامی و جسمی اسراء را برای حرکت و فرار بگیرد. دنبال اقدام عملیاتی برای پیاده کردن طرحم بودم. سرانجام بعد از کلی کلنجار رفتن پیشنهاد کردم که اسراء شلوارهایشان را در بیاورند. وقتی پیشنهادم را با بچه ها در میان گذاشتم، خندیدند و گفتند: «آقای حامی! عجب پیشنهادی!»
گفتم: «هیچ راهی نیست باید این کار را انجام دهیم و توان حرکت اسراء را بگیریم. مطمئنم به لحاظ روانی، اسیر با شورت فرار نمی کند، البته باید تا صبح کنارشان آتش روشن کنیم وگرنه تلف می شوند».
بعد از توضیح و تفصیل نقشه، رضایتی بر لب هایشان نشست. حالا مشکلی که وجود داشت، زبان عربی بود. چطور باید به آن ها می فهماندیم که شلوارهایتان را در بیاورید. گفتم: «یک نفر از اسراء را انتخاب کنید و به او آموزش بدهید که چه کار باید بکند؟ بعد هم او برود و ماجرا را به اسرای دیگر بگوید».
نقشه جواب داد. دقایقی بعد به اندازه یک تپه، شلوار جمع شد. تا صبح، کنار آتش بزرگی که راه انداخته بودیم، همراه با دوهزار اسیر که شلوار پایشان نبود، شب را صبح کردیم. صبح شد. به اسراء گفتم: «حالا بروید شلوارهایتان را بپوشید!»
صحنه خنده داری شده بود. هر کدام دنبال شلوار خود می گشت بعضی ها، شلوارهای اندازه خود را پیدا نکرده بودند. یکی کوتاه، یکی گشاد و یکی تنگ. خلاصه حال و هوایی شده بود. ما هم با بچه ها نشسته بودیم و می خندیدیم.
تهیه و تنظیم: سجاد پیروزپیمان
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»