27 سال نه فراموشش کردم و نه با فراغش کنار آمدم
همنوایی و اشک های سردار دکتر مومنی با رزمندگان شمال

من از سه - چهار سالگی با شهید خنکدار بودم. آنقدر اعتقاداتش قوی بود که من بعد از 27 سال واقعاً نتوانستم با فراغش کنار بیایم و فراموشش بکنم...
لحظه شماری می کنم، آرام آرام، تیک تیک ساعت بعد از 29 سال، تاریخ را با واقعه ای زیبا همراه می کند. «یادواره 350 شهید عملیات والفجر6» چقدر زیبا نام نهاده اند "از شیدایی تا گمنامی"؛ رمز عملیات یازهرا(س) است، اکثر بچه ها مفقود شده اند، مادران چشم به راهند، سردار نامی لشکر 25 کربلا، فرمانده دلاور گردان مسلم "ذبیح الله عالی" هم مفقود شده؛ مادر جان! همه مانند تو گمنام شدند!!!
عجب عملیاتی است، تنها یک لشکر حضور دارد، می خواهند دشمن را فریب دهند تا عملیات خیبر را با فشار کمتری انجام دهند. حالا چرا بچه های لشکر کربلا؟! این انتخاب آقا محسن بود... همیشه سخت ترین محورها به دست لشکر بیست و پنجی ها سپرده می شد... ایمان بالا،جسارت بالا و همه ی اوصاف حسنه ی الهی در وجود بچه های این لشکر بود.
حسینیه عاشقان ثارالله قائمشهر که مدفن پنج آلاله گمنام است، شامگاه پنج شنبه، سوم اسفندماه 1391، میزبان اولین یادواره شهدای عملیات والفجر6 است.

محفل از "شیدایی تا گمنامی" با حضور سرداران حاج کمیل کهنسال، حاج علی فردوس و دکتر اسکندر مومنی؛ حضرت ابوشهیدین آیت الله معلمی و نوحه سرای مجنون حاج اصغر صادق نژاد آغاز می شود.
در این نوشتار بخشی از مراسم که همراه با صحبت های آسمانی سردار دکتر مومنی بود را تقدیم مخاطبان عزیز می کنیم.
*****
سردار مومنی کلامش را آغاز می کند: جدی و خیلی قاطع، هر وقت او را می بینم بی اختیار یاد شهید خنکدار می افتم.
با صدایی رسا و دلنشین لب به سخن گشود:
صحبت از عملیات والفجر6 بسیار بسیار سخت است؛ خیلی ها شاید تصورشان بر این باشد که عملیات والفجر6 عملیات موفقی نبود درحالیکه باید گفت: یکی از موفق ترین عملیات های دوران دفاع مقدس همین عملیات بود. عملیات اصلی در جای دیگری بود و این عملیات برای اینکه دشمن را در یک جبهه دیگری مشغول بکند، آغاز شد. عملیات یک عملیات فریب است، فکر دشمن از منطقه عملیاتی خیبر باید به جولانگاه چیلات معطوف شود.
دشمن از دو اصل تمرکز قوا و صرفه جویی در قوا غافل می شود. در عملیات هایی اینچنینی از یگان هایی استفاده می شود که از ایمان، اعتقادات و توان رزمی بسیار بالایی برخوردار باشند. کار بسیار سختی است و به راحتی نمی شود این مأموریت سنگین را به هر یگانی واگذار کرد.
یکی از مهم ترین محدودیت های اینجور عملیات ها، محدودیت زمان است. برای اینکه دشمن متوجه نشود که ناگهان در یک زمان کوتاه یک لشکری را در منطقه ای مستقر می کنند، باید لشکری را به میدان فرستاد که توان بیشتری داشته باشد. از قدرت واکنش سریع بالایی برخوردار باشد. قدرت تصمیم گیری و طراحی اش بی نظیر باشد. اگر عملیات والفجر6 انجام نمی شد و 350 شهید تقدیم اسلام و انقلاب نمی شدند، قطعاً اوج نیرو و سپاه عظیم دشمن به منطقه عملیاتی خیبر ملحق می شدند و معلوم نبود که عاقبت عملیات خیبر چه می شود؟

این عملیات به همه اهداف خودش رسید. چون اصلاً قرار نبود جایی را تصرف بکنیم. هدف فقط فریب دشمن برای انجام عملیات خیبر بود.
در طول دوران دفاع مقدس تنها عملیاتی که فقط با استعداد یک لشکر نیرو انجام شد، همین عملیات بود. برای تقویت و افزایش قوای لشکر 25کربلا، طرح فراخوانی نیرو با نام "طرح لبیک یا امام" اجرا شد.
گردان های طرح لبیک در شهرستان های شمالی تشکیل شدند. چند ماه قبل از شروع عملیات یک دوره آموزشی در پادگان المهدی چالوس برای ارکان گردان های طرح لبیک گذاشته بودند. آموزش هایی مانند: فرماندهی گردان،گروهان،دسته،واحدهای مختلف و... . هیچکدام از ما نمی دانستیم که چه اتفاقی قرار است بیافتد.
*درود بر همه رزمندگان دلیر شمال کشور
بعد از اینکه ارکان این گردان ها آموزش دیدند، مانوری با حضور نیروهای بسیجی در مناطق ساحلی شهرستان جویبار برگزار شد. این مانور با حضور همان گردان هایی که قرار بود در آینده در عملیات والفجر6 شرکت بکنند انجام شد. البته این مانور با حضور فرماندهان یگان رزم لشکر 25 کربلا و هدایت آنها بود و هیچکس از اهداف و آینده این مانور خبری نداشت.
بعد از این مانور دو گردان در قائمشهر سازماندهی شدند. یک گردان به نام حضرت جوادالأئمه و گردان دیگر به نام گردان یازهرا(س) بود. همه ی امکانات و تجهیزات لازم از سلاح گرفته تا چادر، خودرو، موتورسیکلت و... هر آنچه که یک گردان باید در میدان رزم دارا باشد، این دو گردان در اختیار داشتند. واقعاً باید درود فرستاد بر همه رزمنگان دلیر شمال کشور و ایران اسلامی بویژه رزمندگان شهرستان قائمشهر. متأسفانه امکانات فقط برای دو گردان تعریف شده بود وگرنه بیشتر از اینها ما می توانستیم نیروها را سازماندهی کنیم. با این اوصاف هر گردان تعداد نیروهایش به 600 نفر می رسید.
از قائمشهر حرکت کردیم؛ فرماندهی گردان یازهرا(س) را بنده بر عهده داشتم و گردان حضرت جوادالأئمه را "سردار شهید علی اصغر خنکدار" که جا دارد یادی از این شهید بکنم.
*هیچکس انتظار چنین برخوردی از سردار نداشت
(سردار مومنی وقتی نام شهید خنکدار را بر زبان جاری ساخت، بغض عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت، آنقدر احساساتش لطیف و خدایی بود که خیلی زود، جمع عظیم حاضر در حسینیه را تحت تأثیر خود قرار داد.)
- سردار در وصف شهید خنکدار در حالی که بغض هایش به اشک های مخفیانه در پشت عینک نازنینش تبدیل شده بود، ادامه داد: یک انسانی با یک روح بلند...
(لحظاتی مکث کرد، سکوت عجیبی حسینیه را فرا گرفت و همه آرام آرام اشک می ریختند، هیچکس انتظار چنین برخوردی از سردار نداشت. هیچکس هنوز او را اینگونه ندیده بود، حتی نزدیکترین عزیزانش...)
- اصغر هیچ چیزی را برای خودش نمی دانست.
(باز هم کلام سردار قطع شد، همه مات و مبهوت مانده بودند و بغض همراه با اشک همه را فرا گرفته بود.)
- من از زمانی که خودم را شناختم. از سه-چهار سالگی با هم بودیم. خداوند شاهد است چه در دوران قبل از انقلاب و چه در بعد از انقلاب این انسان آنقدر روح بزرگی داشت، آنقدر اعتقاداتش قوی بود که من بعد از 27 سال واقعاً نتوانستم با فراغش کنار بیایم و فراموشش بکنم.

*عارفان میگویند وصل از فراغ و هجران سختتر است
(صدای گریه حضار بلند شده بود، خیلی ها از رابطه دیرینه و عمیق سردار با شهید خنکدار و همچنین شهید حمیدرضا رنجبر مطلع بودند و از این ابراز حالات سردار رنج می بردند.)
- هر زمانی که بیاد اصغر می افتم، گریه می کنم و هر زمانی که برادران دلاورش را می بینم و فرزندش "حمید" را می بینم، به زور چهره ام را آرام نشان می دهم و لبخند می زنم. عارفان می گویند: وصل از فراغ و هجران سخت تر است. شما وقتی از کسی دور هستی همواره امید داری که به او می رسی ولی وقتی در کنارش هستی همواره نگرانی و دغدغه داری که او را از دست بدهی!
(حرف های دل سردار بسیار تکان دهنده بود، دل همه را سوزانده بود و همه از فراغ و جدایی سردار از دوستان شهیدش می گریستند، کلام رسای او جمع را متحول کرده بود و دل های همه بی تاب شده بود.)
- بعد از اینکه "شهید حمیدرضا رنجبر" به شهادت رسید، همواره این دغدغه را داشتم که نکند اصغر عزیز ما هم پرواز کند. که می دانستم و بر این باور بودم که او هم عاقبتش پرواز است. خدا گواه است که هر وقت بیادش می افتم در خلوتم گریه می کنم.

*واقعاً جای شهید خنکدار و رنجبر در جمعمان خالی است
(محفل به اوج معنویت رسیده بود و این چند کلام حرف های دلم است: سردار! خدا می داند، آن لحظه که نام اصغر را بردی. من که قصه ی پر غصه ی تو و اصغر را از بر بودم، عمق وجودم می لرزید و این هق هق گریه هایم بود که آرامشم می داد. آخر تو را ای سردار عشق! هیچ وقت اینگونه ندیده بودم، تو همیشه جدی بودی و هیچ وقت پیش نیامده بود که احساساتت را اینگونه بروز دهی. چه بر سرت آمده بود که آنقدر برانگیخته شده بودی. چه چیزی را مشاهده می کردی که از زل زدن به آن میان واژه دل های آسمانی ات فاصله افتاده بود و اشک از دیدگان همه سرازیر گشته بود. شکی ندارم که اصغر و حمیدرضا در مقابلت بودند و تو را به یاد کودکی ات انداخته بودند و تو به حال آنها غبطه می خوردی. ناراحت نباش، عاقبت، تو هم به قافله اصغر و حمید خواهی رسید.)
سردار به گفته هایش ادامه داد: واقعاً جای شهدایی مثل شهید خنکدار و رنجبر الآن در جمع ما خالی است.
من و شهید خنکدار، همواره با هم بودیم. وقتی که رسیدیم به منطقه دهلران بلافاصله در آنجایی که قرار بود مستقر شویم، مستقر شدیم و امکانات و تجهیزاتمان را بنا کردیم. تنها مشکل ما این بود که به هیچ وجه با منطقه آشنا نبودیم.

*در طول دفاع مقدس بیشتر فرماندهان جلوتر از نیروها بودند
مراحل شناسایی را انجام دادیم، منطقه چهار محور به نام های: سگلال، سدیره، نیزار و یروه داشت. عملیات شروع شد و نیروها وارد عمل شدند. پیچیدگی شیارهای موجود در منطقه کار را بسیار سخت کرده بود. به همراه ارکان دو گردان از محور سگلال و نیزار در حال پیشروی و شناسایی بودیم، فکر می کردیم تا رسیدن به خط مقدم فاصله زیادی داریم، ولی از قرار معلوم بعد از لحظاتی متوجه شدیم که از خط اول عبور کرده ایم و نقطه درگیری در پشت سر ماست. اگر عنایت خداوند نبود، همانجا در آن مرحله، همه ارکان اصلی گردان ها یا به شهادت می رسیدند و یا اسیر می شدند.
عملیات کمی گره خورد و به ما اعلام کردند از هر گردان چهار نفر را انتخاب کنید؛ این افراد منتخب سریعاً باید یک دوره آموزش ویژه می دیدند و طی یک مأموریت سخت محور را باز می کردند تا امکان پیشروی و راه نفوذ به دشمن ایجاد شود. باید به این چهار نفر بگوئید که این مأموریت راه برگشتی ندارد و همه افراد منتخب صد در صد به شهادت می رسند.
کسی که خودش فرمانده گردان است انتخاب این افراد خیلی برایش سخت است؛ چون در طول دوران دفاع مقدس اکثر فرماندهان جلوتر از نیروها بودند و این کار سختی بود که فرمانده ای بدون حضور خود، عده ای از نیروها را به شهادتگاه بفرستد و خودش به میدان نرود. با خودم کلنجار می رفتم و می گفتم: چه کسانی را انتخاب کنم، اصلاً چطور به نیروهایم این قضیه را بگویم؟! آیا آنها قبول می کنند؟!

*عملیات عاشقان و عارفان
خدا گواه است بعد از اینکه قضیه را به نیروها گفتم. بلافاصله 4نفر اعلام آمادگی کردند. یکی از آنها شهید نظرعلی محفوظی(اهل جویبار) بود. شرمنده شده بودم، شهید محفوظی نگاهی معنادار به من کرد، واقعاً خجالت کشیدم. گفت: «چرا مقدمه چینی می کنید تا ما را آماده کنید؟ شما فکر می کنید ما تردیدی داریم که به اینجا آمده ایم؟ اصلاً وقتی که زندگی و خانواده مان را رها کردیم، مگر برای غیر از شهادت آمده ایم؟ ما برای غیر از شهادت به اینجا نیامده ایم! تا الآن هم که زنده هستیم اضافی است.» من غبطه می خوردم به حالش، هر 4 نفر نیروهای گردان ما با همین روحیه وصف نشدنی بودند. این اوج عرفان و تقواست. باید اسم این عملیات را عملیات عاشقان و عارفان ولایتمدار نام نهاد.
گزارش از سجاد پیروزپیمان
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»