اختصاصی/ساعات پایانی سال در جوار شهید علمدار

سید جان! سال نو مبارک؛ راستی سید! بچه ها رنگ سال را نیلی انتخاب کرده اند، سالی که نکوست از بهارش پیداست، امسال به نام مادرمان زهراست...

جای جای این مرز و بوم را که می نگری، مولودگاه کبوتران خونین بال را نظاره می کنی. درگاه هر کوی و برزن را با نام این شقایق های سرخ، آذین بسته اند. کوچه ها همه عطر و بوی خدا می دهند، اسماعیل های ابراهیم در قربانگاه عشق، حسینی گشته و خون شان امتداد راه صالحین شده است.

 

دیار پهلوانان، مردان دریا و جنگل که روزگاری نه چندان دور، میعادگاه عاشقان لشکر ویژه 25 کربلا بوده، امروز ستارگان پرفروغی را در دل خود جای داده است که هر کدام با تلألوی نوری عظیم، حوالی خود را روشن نگاه داشته و چراغ راه جاماندگان شده اند.

 

خاک مازندران، مدفن سربازان بنام روح الله، خمینی مسلکانی که راهشان حقانی، ایمان و جهادشان ربانی بوده است.

 

 یاد خط شکنان لشکر کربلا زنده و جاوید باد! فریاد کمیل و آقا مرتضی بارقه ی امید باد! نعره های حاج عمرانی و اشک های حاج بصیر طلیعه نوید باد! رقص پرواز طوسی و حاجی شیرسوار جنات سعید باد...

 

دیگر، ساعاتی بیشتر به پایان سال 91 نمانده است. عاشقان همه در دلِ دشت های تفتیده ی جنوب در پی گمشده شان هستند ولی من... بی سر و پایی که هوای شهر او را به لجن زار ظلمانی خود کشانده و او نیست، دنیای بی شلمچه برایش عدم است؛ نفس گیر است...


 

هوای غریبی ست، سر در گم، پریشان حال و بی هدف در پس کوچه های شهر ساری قدم می زنم؛ دلم دیگر تاب ندارد، دیگر قافله ای نمانده که به آن ملحق شوم.

 

تصادفاً دیدگانم به پلاک اتومبیلی گره می خورد که عکس ویلچر بر آن حک شده است، بی شک او جانباز است، کمی حواسم به سمت او می رود و نزدیک تر می شوم، آرام آرام بوی شلمچه به مشامم می خورَد، آشناست، می شناسمش، عجب زیارتی، عجب بخت و اقبالی دارم، او "سید مصطفی علمدار" است، پسرعموی "جانباز شهید سید مجتبی علمدار".

 

شور و شعف عجیبی وجودم را فرا می گیرد، دلم هوایی شده است، سیدمصطفی بهانه ای شد برای زیارت سیدمجتبی... مگر می شود کسی او را ببیند و یاد سیدمجتبی نیفتد؟!... با این حالِ آشفته ام، تنها سیدمجتبی می توانست تسکین دهنده دردها و عقده هایم شود...

 

سرگردان و حیران مسیر گام هایم را به سوی گلزار شهدای ملامجدالدین سوق دادم. دیگر روی پاهایم استوار نبودم، نیرویی عجیب وجودم را فرا گرفته بود، یاد آن روزی افتادم که با پای پیاده از نهر عرائض تا شلمچه را پیموده بودم...

 


حال و هوای شهر، نوروزی ست همه جا بساط هفت سین پهن کرده اند، آرام آرام ترنم حضور اصحاب آخرالزمانی سیدالشهداء را احساس می کنم؛ به کوچه ی گلزار شهدا رسیدم، تپش های قلبم به ستوه در آمده و نفس در سینه ام حبس شده بود...

 

دیگر وجود سیدمجتبی برایم ملموس شده و گویی سید به استقبالم آمده بود. فضای کوچه ی گلزار بوی شلمچه، بوی چادر خاکی حضرت زهرا(س) می داد، گل فروش ها و سبزه فروش ها بساط شان پهن است.

 

عطر عجیبی فضا را فرا گرفته و گل های زیبا، زیبایی بخش مسیر شده اند؛ تنها یک گل در میان این همه گل ها رخ نمایی می کند و آن گل، گلی نیست به جزء "گل لاله".

 

عقل می گوید، دست خالی به مهمانی رفتن، شأنیت ندارد. گل لاله را در میان گل هل بر می گزینم؛ در دل می گویم، خدا کند بر فراز قبر سیدمجتبی گل لاله ای نباشد و من اولین نفری باشم که گل لاله را به او هدیه می دهم...

 

گل لاله مرا به مسیر آلاله ها می بَرَد؛ وارد گلزار می شوم؛ دیدگانم دیگر جایی به جزء قبر سیدمجتبی را نظاره نمی کند؛ از دور به دنبال گل ها ی دور قبرش می گردم، فرح و مسرت بی نظیری کل وجودم را در بر می گیرد. گل لاله ای دور قبر نمی بینم؛ سیدمجتبی انگار کنار قبر ایستاده، به او گفتم: سید! اولین نفری هستم که گل لاله برایت آورده.

 

سید جان! سال نو مبارک، شرمنده ام، سالی دیگر هم پایان یافت و من همان بنده گنه کار پیشینم. راستی سید! بچه ها رنگ سال را نیلی انتخاب کرده اند، سالی که نکوست از بهارش پیداست، امسال به نام مادرمان زهراست... سید جان! شهادت مادر پیشاپیش تسلیت...

 

چند کلامی با سید حرف زدم و عقده ی دل وا کردم... دیگر سبک بال شده بودم و نشاط زیادی یافته بودم...

 

بر روی قبر سید مجتبی، چند پوستر بود که روی یکی از آنها گزیده ای از دغدغه های سید را با دست خط خودش نوشته بود که در پایانِ دلگویه هایم، خواندن آن خالی از لطف نیست:


 

- «به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم، کاری نکنند که صدای غربت فرزند فاطمه(س)، [مقام معظم رهبری] را که همان ناله ی غریبانه ی فاطمه(س) خواهد بود، به گوش برسد. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام، کمر همت بستند تا ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید، متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند. الحقیر سیدمجتبی علمدار»

گزارش از سجاد پیروزپیمان

انتهای مطلب/.