ناگفته های یک خبرنگار دفاع مقدس

هفت تپه یعنی دانشگاه؛ دانشگاه معرفت، دانشگاه اخلاق، دانشگاه ایستادگی، محبت و مهربانی، دانشگاهی که رزمنده با خلق و خو و فرهنگ کل مردم مازندران آشنا می شد...

از جمله اقشاری که در طول دوران دفاع مقدس مجاهدت آفریدند، خبرنگاران دفاع مقدس بوده اند، به پاس از این دلیرمردان عرصه فرهنگ و هنر سراغ بهرام حمیدی که این روزها ریاست سازمان صدا و سیمای استان مازندران (شبکه تبرستان) را بر عهده دارد، رفتیم. او روزگاری به عنوان خبرنگار دفاع مقدس در میان رزمندگان حضور داشته و گزارشات بیادماندنی از آن دوران را در کارنامه ایثارگری هایش به ثبت رسانده است. دقایقی پای صحبت ها و درد دل های خواندنی اش نشستیم که ماحصل گفته های او در متن ذیل تقدیم مخاطبین عزیز می شود.

*****

*نعمت صدای رسا

در اوایل انقلاب به دلیل اینکه خداوند متعال نعمت صدای خوب داشتن را به بنده عطا کرده بود، در بیشتر مناسبت ها و نمازهای وحدت (آن زمان هنوز نماز جمعه برپا نشده بود) شعار نماز وحدت یا اینکه دکلمه یا مقاله ای که باید در نماز وحدت خوانده می شد را با بضاعتی که داشتم، می خواندم.

 

*شروع کارهای تبلیغاتی

شهرستان قائمشهر مرکز فعالیت های سیاسی بسیاری از احزاب و گروهک ها بود. به دلیل اینکه هم حزب الهی ها و مقلدین امام(ره) زیاد بودند و هم گروه های انحرافی معاند، منافقین، سازمان های مسئله داری مثل: امتی ها،مجاهدین انقلاب حضور داشتند. همچنین گروه های مارکسیستی، گروه های توده ای، اکثریت و اقلیت ها هم فعالیت می کردند. بچه حزب الهی ها هم از نظر فعالیت های سیاسی از پتانسیل خوبی برخوردار بودند و مرکزی به نام مرکز تبلیغات اسلامی را در قائم شهر تاسیس کردند که این مرکز وابسته به هیچ جریان شکلی و سازمانی نبود و توسط خودشان اداره می شد. نیروهای حزب الهی خوب وتوانمندی وارد این مرکز شده و سازمان دهی می شدند و شعارشان هم پیرو و مقلد امام(ره) بودن، بود. بچه های مرکز نه به چپ تکیه داشتند و نه به راست. شعارشان این بود: «امام هر چه بگوید، ما جان می دهیم.» در مقابل منافقین، سخت ایستادگی می کردند و شاید بخشی از درگیری های منافقین با بچه حزب الهی ها در جریان فعالیت های همین مرکز تبلیغات اسلامی بود. بنده هم افتخار انجام کارهای تبلیعاتی در مرکز را داشت. مکان این مرکز، روبروی فرمانداری سابق قائمشهر بود.

 

* وقتی که شیپور جنگ نواخته شد

وقتی که شیپور جنگ نواخته شد، از میان بچه های مرکز 72 نفر به نیت 72 تن از شهدای کربلای امام حسین(ع)، آموزش دیدند و به سمت خوزستان رهسپار شده و در جنگ های نامنظم شهید دکتر چمران شرکت کردند. از میان این 72 نفر افرادی همچون: شهیدان مزدستان، کشاورز،ذاکریان، یحیایی، رحیمی، طاهر دادبود، برادران عزیز محمودی، فتحی، دکتر گرجی،صالحی و دیگر رزمندگان حضور داشتند. بنده هم افتخار داشتم جز کوچکی از این گروه 72 نفره باشم. 45 روز در منطقه ماندم. به دلیل اینکه کارهای تبلیغات مرکز تبلیغات را انجام می دادم، مجبور شدم که برگردم.

 

*استارت مجری گری و گویندگی

در همین ایام جریان ترور کور منافقین شروع شد که سال 1360 اوج آن بود. جریان هفت تیر، شهادت شهید بهشتی و یارانش هم اتفاق افتاد و باز هم در شهرستان قائمشهر با محوریت مرکز تبلیغاتش و حضور روحانیت اصیل، انقلابی و متعهد، تجمع ها شروع شد. بنده به عنوان مجری و گوینده آن برنامه های اجتماعات شروع به شعار دادن، شعر و مطلب خواندن، می کردم.

 

*پذیرفته شدن در رادیو

بچه های رادیو مازندران برای تهیه گزارش در آن اجتماعات حضور داشتند. وقتی اجرایم را دیدند از من دعوت کردند تا تست بدهم. تست دادم و پذیرفته شدم. آنها از من برای اجرا در رادیو دعوت به کار کردند ولی من قبول نکردم، چون معلم ورزش بودم و شغل معلمی را خیلی دوست داشتم. با این حال عاشق هنر بودم، عکاسی و تئاتر را هم خوب می فهمیدم، تئاتر را خوب می فهمیدم.

 

*اجرای رادیویی مانع جبهه رفتنم نشود

بعد از شهادت شهید رجایی و باهنر که هشتم شهریورماه سال 1360 اتفاق افتاد. باز هم قائمشهر شاهد تجمعات عظیم حزب الهی ها بود. سراسر استان مازندران هم این تجمعات اتفاق می افتاد ولی چون قائمشهر مرکز درگیری ها بود، امت حزب الله با شور و نشاط بیشتری وارد عرصه می شدند.

باز هم در آن تجمعات مطالبی را خواندم و باری دیگر هم به بنده پیشنهاد اجرا در رادیو را دادند. با دوستانم مشورت کردم. آنها هم گفتند: «شما بروید، امام به رسانه گفته اند دانشگاه.» به بچه های رادیو گفتم به یک شرط میام که اگر هر وقت خواستم بروم جبهه، بروم. مانع ام نشوید. آنها گفتند که اینجا هم جبهه است، شما وقتی شعار می دهی و این راهیان جبهه با شعار شما شور می گیرند. مطالبی که برای شهدا می خوانی، تأثیرگذاری زیادی دارد و می تواند حماسه ای عظیم ایجاد کند. گفتم همه ی این حرف ها درست اما اگر زمانی که لازم بود بروم، بگذارید بروم.

بنده گوینده بودم، ولی همان جا به دلیل علاقه ام، کار خبرنگاری را خیلی سریع در طول سه ماه یاد گرفتم.

 

*اولین اعزامم به جبهه به عنوان خبرنگار دفاع مقدس

برای اولین بار برای تهیه گزارش قبل از عملیات والفجر مقدماتی به جبهه رفتم. در منطقه رقابیه مستقر شدیم. 45 روز در آنجا بودم و گزارشات رادیویی می گرفتم. آن زمان، گزارشات تلویزیونی کمتر بود. هر جا که لشکر 25 کربلا و بچه های مازندران حضور داشتند، به آنجا می رفتم. یکبار هم از قرارگاه خاتم الأنبیاء اعزام شده بودم، آن زمان آقای خرازی(وزیر امور خارجه سابق) مسوول تبلیغات جبهه و جنگ بود. ایشان گفتند:«کجا می خواهی بری؟»گفتم: «من می خواهم پیش بچه های مازندران بروم، مرا جای دیگه ای نفرستید، چون باید گزارش ها را برای رادیومازندران بفرستم.»

 

*اولین گزارشی که در جبهه گرفتم

اولین گزارشی که گرفتم در منطقه رقابیه از «مرحوم حضرت آیت الله روحانی» شخصیت وارسته، بزرگوار، فهیم و نماینده امام(ره) در مازندران، بود. ایشان صحبت های بسیار خوبی کردند و من هم از همانجا، تلفنی برای رادیوی مازندران که آن زمان، مرحوم بابازاده مسوولش بود، گزارش های خیلی خوبی را فرستادم.

از آیت الله احسان بخش و وزرایی هم که به منطقه می آمدند، گزارش گرفتم و فرستادم.

شب عملیات والفجر مقدماتی فرا رسید، عملیات سختی در پیش بود. یکی از بچه های تبلیغات لشکر به من گفت: «نیا.»، در جواب گفتم: «من می خواهم صداها و نجواهای عاشقانه رزمندگان را در طول عملیات برای رادیو ضبط بکنم.» گفت: «حداقل امشب را نیا، فردا که عملیات تمام شد بعد از اینکه پیروز شدیم شما بیا.» قانع نمی شدم و گفتم: «من دلم می خواهد شب عملیات به همراه دوستانم باشم، باید بیایم.» عملیات خیلی سختی بود و در نهایت منجر به پیروزی ما نشد.

 

*آغاز فعالیت تلویزیونی

بعد از 45 روز استقرار در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی، به مازندران برگشتم. عمده فعالیت هایم در زمینه اجرا در این زمان اتفاق افتاده بود. اجرای برنامه های شهدا و برنامه های پیام ایثارگران و مصاحبه با خانواده های شهدا را انجام می دادم. دیگر آرام آرام وارد تلویزیون شدم. از این بعد با تیم تلویزیونی به جبهه اعزام می شدم و در بسیاری از عملیات ها حضور فعالی داشتم. بچه های لشکر 25 کربلا هم به من عادت کرده بودند و یک هفته قبل از شروع عملیات ها به دنبالم می آمدند و به جبهه اعزام می شدیم. تیمی هم به نام گروه تلویزیونی سپاه در صدا و سیمای مرکز مازندران مستقر شده بود.

آقای علی پور، زاکانی و حاج آقای رضوانی روحانی تبلیغات لشکر هم همراه ما بودند. وقتی عملیات ها شروع می شد، ما گزارش ها را می گرفتیم و می فرستادیم.

 

*نجواهای غریبی و دوری از جبهه

خاطرات دوران دفاع مقدس هم می تواند شیرین باشد و هم تلخ.

جبهه دنیای دیگری بود و نمی شود جبهه را با چیز دیگری عوض کرد. نباید توقع داشت که آن صحنه های زیبا را الآن بتوان تجسم کرد.

صحنه هایی که انسان با عشق در آنجا زندگی کرده است. هیچ رزمنده ای در جبهه، اهل حساب نبود و همه خالصانه و عاشقانه جان خود را در طبق اخلاص نهاده بودند.

جنگ بین انسان و سلاح بود، جنگ بین تانک و ایمان بود، جنگ بین گوشت و آهن بود، جنگی نابرابر بود، تمامیت کفر با تمام تجهیزاتش به اسلام هجوم آورده بود.

ولی این ایمان و عشق به امام(ره) بود که خون را بر شمشیر پیروز می کرد.

نمی توان این صحنه های عرفانی را ترسیم بکنیم. نمی شود بُعد معرفتی جبهه را کاملاً به تصویر بکشانیم.

عقل پذیرای مقابله تن با صدها تانک نیست؛ پذیرای مقابله با میدان های مین و پذیرای مقابله با آب های هور نیست.

راه شهدا و رزمندگانی که خلق و خوی جبهه در سرشان مانده، تغییریافتنی نیست و آنها امروز همچنان با همان روحیات و افتادگی شان در مسیر سیر الی الله در رکاب رهبرشان ایستاده و آماده اند.

هیچ وقت عملیات کربلای یک در جوار سردار نامی لشکر 25 کربلا، حاجی شیرسوار بودن را فراموش نخواهم کرد.

هر رزمنده ای را که می دیدی، فهم، آگاهی و کمالات از او سرشار بود و بروز می کرد.

امام(ره) آمد و برای این رزمنده ها دریچه ای را باز کرد. دریچه ای از جنس نور و سعادت.

دشمن می خواست منابع ارضی و پشتیبانی کننده حکومت اسلامی را از بین ببرد. رزمنده ی جوان، وقتی ندای لبیک امامش را می شنوند، امامی که کاخ نشین نبوده و در حجره های طلبگی می زیسته است و با آن وضعیت ساده در جماران در خانه ای استیجاری معاش می کند.

جوان امروز باید بداند که آن جوان دیروز، معشوقش حکومت اسلامی ایران بود که به میدان آمد.

دشمن می خواست واژه ایران اسلامی را از ما بگیرد. ولی به دشمن فهماندیم که ما تبلوریافته از قیام امام حسین(ع) هستیم.

 

*درد دل با هفت تپه

هفت تپه محل انس یافتن رزمندگان با یکدیگر بود. همه ی رزمندگان لشکر 25 کربلا در آن نقطه آسمانی با هم مأنوس بودند.

بچه ها ماه ها در کنار هم بودند و یسیاری از آنها هم بعد از عملیات از هم جدا شده و پر می کشیدند.

رزمندگان زندگی در هفت تپه را عادت کرده بودند و از یکدیگر ادب و انسانیت را فرا می گرفتند.

خیلی ها معرفت را یاد می گرفتند. چون افکار و اندیشه های مختلفی در هفت تپه وارد می شد.

دانشگاهی وارد می شد، پزشک وارد می شد، طلبه وارد می شد، باسواد و کم سواد وارد می شدند،

کارمند، کارگر، کاسب و بازاری هم وارد می شدند.

اما وقتی همه گی زیر آسمان هفت تپه جمع می شدند، از جلسات گردان ها تا نشستن های چند نفره به معارف آنها افزوده می شد.

هفت تپه یعنی دانشگاه؛ دانشگاه معرفت، دانشگاه اخلاق، دانشگاه ایستادگی، محبت و مهربانی، دانشگاهی که رزمنده با خلق و خو و فرهنگ کل مردم مازندران آشنا می شد. چون از رامسری تا گالیکشی، همه ی بچه ها زیر یک سقف بودند. همه ی این وحدت ها و صمیمیت ها از هفت تپه، هفت شهر عشق می ساختند.

همین خلق و خو بود که تنها لشکر که در طول تاریخ دفاع مقدس ویژه بود، لشکری نبود به جز لشکر ویژه 25 کربلا.

تربت هفت تپه، تربتی است متبرک به خون پاک حاجی شیرسوار و یارانش و بسیار این مکان مقدس است.

دوست دارم بار دیگر حال و هوای هفت تپه برایم تداعی شود و فرزندان مان به زیارت هفت تپه، قدمگاه و مشهد شهدا بروند. چون این مکان آمیخته با ناب ترین مفاهیم اخلاقی از فرهنگ اصیل مردم دیار علویان است.

دوست دارم هفت دوباره احیا شود و حال و هوای روزهای عاشقی رزمندگان دوباره به آنها برگردد. من اعلام می کنم که به هر لحاظ حامی احیای این یادمان ارزشمند دفاع مقدس هستم.

گفت و گو از سجاد پیروزپیمان

انتهای مطلب/.