4 ارديبهشت؛ روز قامت های به انتظار خم شده
روز ملی تکریم از مادران و همسران شهدا

روز چادر های به کمر بسته و دست های به تسبیح نشسته و قامت های به انتظار خم شده. روز چشم های به در مانده. گونه های چروکیده از اشک فراغ. سینه های زخم خورده از هجران و دوری...
بعضی روزها در تقویم مانند وزنه های بزرگی هستند که صفحات تقویم های بزرگ هم نمی توانند آنها را حمل کنند. روزهایی که تقویم ها همه مدیون آن هستند. انگار همه 364 روز دیگر می دوند تا به آن برسند. اصلاً تقویم ها خودشان را به این روزها آویزان کرده اند. برخی روزهای برزگ از این جنس اند. از جنس تقویم های بهشت.
از جنس روزهای بی پایان، از جنس روزهای خدا. شاید لابه لای تقویم های جیبی ما هم هنوز روزهایی هستند که ما خوب به آنها دقت نکرده ایم. روی سطرهای سفید آن صفحه سر رسید قسط ها و قرار های مان را نوشته ایم، برای دادن یادداشتی آنها را از تقویم جدا کرده ایم بی آنکه به پانوشت آن دقت کنیم. بدون آنکه بدانیم سر رسید روز خدا را فراموش کرده ایم.
چهارم اردیبهشت یکی از این روزهاست. می دانی چه روزی ست؟ همین که نمی دانیم یعنی تقویم های زندگی مان را با روزهایش حساب نکرده ایم. روزهای بزرگ برای آدم های بزرگ. آری اگر قرار بود روزی را به نام بهشت بنویسند، باید هم سراغ اردیبهشت می آمدند.
چهارم اردیبهشت روز تجلیل از مادران و همسران شهداست.
روز چادر های به کمر بسته و دست های به تسبیح نشسته و قامت های به انتظار خم شده. روز چشم های به در مانده. گونه های چروکیده از اشک فراق. سینه های زخم خورده از هجران و دوری.
روز آدم های هنوز هم منتظر. روز پاهایی که وقتی برای آخرین بار تا دم در برای بدرقه می آمد به اندازه امروز ناتوان نشده بود. دست هایی که وقتی برای آخرین دفعه سینی آینه و قرآن و آب را بالای سر پرستویش می گرفت اینقدر ها هم چروکیده نشده بود.
روز قاب عکس های به سینه چسبیده است. قاب عکس هایی که روزی هزار بار برای دلخوشی اش پاک می کند.
روز عابران دلشکسته پیاده رو های بی اهمیت شهر ماست. همان هایی که روزها از کنارشان رد شدیم، نگاه لرزان شان را ندیدیم و حتی برای تظاهر هم احترام چادرشان از یادمان رفت.
روز عصاهای چوبی و کهنه ای ست که بارِ این همه حماسه و صبر را با خود به دوش می کشد.
روز عشق است. عشق همسرانه یک جواب مثبت بر سر سفره عقد با مهریه یک جلد کلام الله مجید یک آینه و شمعدان و یک کلاشینکف! بعد هم چند روز با او بودن و یک عمر خاطره با او نبودن.
روز نامه های دوستت دارم با سربرگ نامه های جبهه.
روز مادرانه های زن هایی که تربیت کودکان شان را بدون همسفر ادامه دادند.
روز امضای کارنامه های بدون امضای ولی، توجیه های کودکانه برای نیامدن پدر، کنایه های مردم برای جوانی به پای عشق رفته، متلک های عده ای برای سهیمه های نگرفته و وام های تخصیص داده نشده.
روز سجاده های خیس از اشک نیمه شبان. چادر های هنوز هم به کمر بسته برای انقلاب.
روز نوازش های همسرانه و لالایی های مادرانه گاه و بی گاه.
روز انگشت هایی که هنوز هم لابه لای نام عزیزشان را بر سنگ مزارش می شویند. حجله های گلزارشان را مرتب می کنند.
آه ببخشید! مدت هاست گلزار شهدای شهر ما را صاف کرده اند، مثل اتوبان! حجله ها را برداشته اند، چقدر تیر برق جایش کاشته اند. حالا که فکر می کنم دیگر هیچ مادر و همسر شهیدی با شهیدش جایی برای خلوت کردن ندارد. جایی که آرام گریه کند، آرام گلایه کند، آرام و بی صدا و در حیای تمام ببوسد گوشه سنگ سفید و زیبای شهیدش را.
راستی سنگ های مزار شهدای شهر ما هم دیگر سفید نیست. میلیون ها هزینه کرده اند اما حیف هوای دل شکسته تو را نداشتند. یعنی الان این حرف ها به کسی بر می خورد؟ بگذار بخورد، مگر چه کسی به اندازه دل شکسته تو حقی به گردن انقلاب و ما دارد؟
بگذار همه حتی روز تو را در تقویم پیدا نکنند، چه باک که همه ی روزها روز توست، روز دست ها و چشم ها و پاهای مصمم توست. همه روز مثل همان روزی ست که تو خودت پسرت را به خاک سپردی، خودت همسرت را بدرقه کردی، هر روز، روز تو و آخرین ساکی است که خودت آماده اش کردی، روز تو و کارنامه ای که سال ها خودت به جای نام پدر امضایش کردی، روز تو و توجیه تکراری «بابا رفته سفر!». و برای همیشه کل تقویم من 4 اردیبهشت است، ای اردیبهشتی ترین مخلوق خدا! بهشت منتظر تو می ماند.
گزارش از محمدعلی رضاپور/ رزمندگان شمال
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»