روایتی از سردار میرشکار

به راستی چه زیبا شناختند بسیجیان، امام را و چه زیبا شناخت امام، بسیجیان را که آرزو کرد در قیامت با بسیجیانش محشور شود...

«مکرر پیش من آمده‌اند، جوان‌ها قسم دادند به من که شما دعا کنید ما شهید بشویم، حالا هم دارند می‌گویند. خوب، حالا که دیگر قضیه میدان جنگی نیست، الآن هم به من می‌آیند می‌گویند که شما دعا کنید که ما شهید بشویم. امام خمینی (ره)1358/03/21»

قبل از عملیات والفجر هشت بود. از وضعیت عقبه خودی اطلاعی نداشتیم و نمی دانستیم چقدر می‌توانند ما را پشتیبانی کنند و معلوم هم نبود دشمن در آن طرف اروند چه میزان می‌خواهد توان خود را به نمایش بگذارد. به همین دلیل باید فرماندهان، خود را برای هر گونه حوادث و حرکات احتمالی دشمن آماده می کردند و در لحظات بحرانی باید از نیروهایی تحت قالب گروه ویژه‌ استفاده می‌کردند.

سردار شهید حمیدرضا نوبخت فرمانده تیپ سوم لشکر ویژه 25 کربلا به من گفت: «در جمع گردان صحبت کن و وضعیت سخت عملیات را برای بچه ها تشریح کن و از بین شان،  15 نفر را به عنوان داوطلب عملیات انتحاری، انتخاب و سازماندهی کن.»

گردان را به خط کردم و شرایط سخت عملیات را برای نیروها تشریح کردم. پس از خواندن آیات متعدد از جهاد و روایات مختلف ایثار و شهادت، گفتم:

«از بین شماها 15 نفر به صورت داوطلبانه، به عنوان نیروهای گروه ویژه و آماده شهادت می‌خواهیم.»

حرف هایم تمام نشده بود که کل گردان بلند شدند و اعلام آمادگی کردند. گردان های ما به یاد اصحاب بدر و اصحاب آقا امام زمان(عج) به تعداد 313 نفر سازماندهی شده بودند. همه 313 نفر از جای خود بلند شدند. گفتم:

«برادرانم! بنشینید»

همه نشستند، مجدداً شروع به صحبت کردم و گفتم:

«برادرانم! 15 نفر، بیشتر نیاز نداریم برای گروه ویژه و از بین شماها 15نفر باید داوطلب شوید.»

دوباره همه آن 313 نفر فدایی خمینی، بلند شدند و اعلام آمادگی کردند. این کارشان سه مرتبه تکرار شد و مجبور شدم با شناخت خودم، از بین بچه ها، 15 نفری را که سابقه رزمی و روحیات معنوی بالاتری داشتند و از نظر بدنی هم آماده تر بودند را به اسم انتخاب کرده و سازماندهی کنم.

بعد از انتخاب آنها، جوان کم سن و سالی به طرفم آمد و گفت:

«روز قیامت جلوی حضرت فاطمه زهرا(س)، یقه تو را می گیرم و از تو شکایت می کنم.»

یکه‌ خوردم و سؤال کردم:

«چرا برادر؟ مگر من چه کار کردم؟»

گفت:

«من سه بار داوطلب شدم که به دستور فرزند فاطمه(س) امام خمینی از مظلومیت دینم دفاع کنم و فدای این راه شوم ولی شما مانع من شدید.»

به یاد شب عاشورای امام حسین(ع) افتادم و کسانی که بعد از صحبت آقا صحرای کربلا را ترک کردند. برادر بسیجی‌ام را به آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم.

به راستی چه زیبا شناختند بسیجیان، امام را و چه زیبا شناخت امام، بسیجیان را که آرزو کرد در قیامت با بسیجیانش محشور شود.

راوی: سردار علیجان میرشکار (از فرماندهان لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس)

گزارش از سجاد پیروزپیمان

انتهای مطلب/.