سرداری پهلوان که عاشق گود زورخانه بود
22خاطره ی زیبا از سردار شهید یوسف سجودی

گود زورخانه برایش خیلی مقدس بود. سربه زیری و افتادگی را از گود زورخانه یادگرفت. عاشق ورزش پهلوانی بود...
سردار شهید یوسف سجودی، فرمانده تیپ سوم لشکر 17 علی ابن ابیطالب قم و گردان های صاحب الزمان(عج) و حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر 25 کربلا، از شهدای شهرستان بابل است.
خاطره (1)
اسمش را یوسف بگذارید
حدود 7 ماهی از باردار بودنم می گذشت. شبی در عالم رویا حضرت یعقوب و یوسف (علیهما السلام) را می بینم. صبح که از خواب بیدار می شوم به پدرشوهرم ماجرای خوابم را می گویم. او می گوید: «انشاالله به یُمن این خواب، این بچه پسر است. اسمش را یوسف بگذارید.»
(به نقل از مادر شهید)
خاطره (2)
کودک با مرام
همبازی کودکی و همکلاسی هم بودیم. در همان دوران با صفای کودکی بارها با هم کشتی می گرفتیم و یوسف به خاطر هیکل و جثه اش همیشه پیروز می شد ولی باز هم بعد از بازی، بدون تکبر با ما می گفت و می خندید. خیلی صاف و ساده بود. انگار نه انگار چند لحظه قبل، پشت ما را به خاک چسبانده بود.
(به نقل از محمدرضا داوودی)
خاطره (3)
بهترین تفریح
فرقی نمی کرد کجا باشد و چه کاری باشد. عملگی هم بود انجام می داد.
هر تابستان بعد از ایام مدرسه کارش همین بود. فقط می خواست استقلال داشته باشد.
کار کردن را کسر شأنش نمی دانست. می گفت: « حضرت علی (علیه السلام) می رفت کار می کرد، بیل می زد. اصلاً راحت خور و تنبل نبود.»
(به نقل از مادر شهید)
خاطره (4)
رود قرآنی
قبل از انقلاب، شبی در عالم خواب می بیند که در رودخانه ی بابلرود، قرآن هایی جاری است و او در آب قرآن ها را جمع آوری می کند و به خشکی می آورد. از خواب می پرد.
خودش همیشه از این خواب به عنوان محرک اصلی زندگی اش یاد می کرد.
(به نقل از خواهر شهید)
خاطره (5)
افطار در چمدان
هنوز چند وقت از خوابش نمی گذشت که حالت روحی اش عوض شد. خیلی عجیب شده بود. کمتر غذا می خورد، اغلب تو خودش بود. جویای احوالش شدم. گفت: «مادر! من روزه می گیرم.»
متعجب شدم و پرسیدم: «روزه می گیری؟!»
گفت: «بله.»
وقتی که رفت، سراغ چمدانش رفتم. دیدم نان و خرمایی هست که با همان سحر و افطارش را سر می کند.
(به نقل از مادر شهید)
خاطره (6)
ایام انقلاب
مغازه ی ما محل رفت و آمد انقلابیون شده بود. پخش اعلامیه و نوار امام خمینی (ره) جزو کارهای رایج بود. یوسف با بچه های دیگر محل می آمدند و با هم برای پخش این اعلامیه ها در سطح منطقه روانه می شدند.
(به نقل از حاج آقا بابانیا)
خاطره (7)
یک شب در زیر بنز
یکی از افراد نفوذی به ساواک خبر می دهد که بچه های محله ی برج بن در مسجد جمع شده اند تا برای راهپیمایی و پخش اعلامیه تصمیماتی بگیرند.
ساواکی ها هم برای دستگیری بچه ها وارد محل می شوند. هر کسی جایی پنهان می شود.
یوسف وقتی که دید ماشین ساواکی ها به او نزدیک شده، به سرعت در زیر ماشین بنزی که در همان حوالی پارک شده بود، پناه می گیرد.
بعدها خودش می گفت: «افراد ساواکی تصمیم گرفتند زنگ تمام خانه ها را بزنند تا صاحب بنز، ماشین را از آن حوالی دور کند و برای عملیات بر اوضاع تسلط پیدا کنند اما صاحب بنز هرچه گشت سوئیچ ماشین را نتوانست پیدا کند.
می گفت: «ساواکی ها تمام مدت تا صبح جلوی ماشین مشغول رفت و آمد بودند ولی به لطف حق چشم ها و گوش های شان کور و کر شده بود.»
(به نقل از خواهر شهید)
خاطره (8)
حمام ساواک
صاحب حمام محل ما، با ساواکی ها رابطه ی نزدیکی داشت.
با اوج گیری راهپیمایی ها، چهارراه شهربانی - که فاصله ی چندانی هم با محل مان نداشت، پاتوق اصلی تظاهرات شده بود. با گذشت زمان، افراد مرتبط با رژیم دیگر شناخته شده بودند و بعضی مردم به نحوی آنها را ارشاد می کردند.
یک روز صاحب حمام با استفاده از رابطه اش برای خودی نشان دادن، توانست یک نفربر ارتشی که در چهارراه مستقر بود را جلوی حمام بیاورد تا بتواند در دل مردم ترس و دلهره ایجاد کند.
در همان دقایق یوسف شجاعانه سمتش رفت و تمسخرآمیز گفت: «شنیدم اومدن دنبالتون و می خوان شما رو با تانک ببرن. شما ساواکی هستید!!!»
صاحب حمام خورد و دم نکشید! از عصبانیت تا بناگوش سرخ شد و نتوانست تحمل کند و تند به ساختمانش برگشت.
(به نقل از حاج آقا رجب زاده)
خاطره (9)
پا به پای انقلاب
پا به پای انقلاب در راهپیمایی ها شركت می كرد. در جریان شهادت «شهید ابوالقاسم نصیرایی» و آوردنش به بیمارستان شهید یحیی نژاد، همراه بچه های محل و یوسف جلوی بیمارستان جمع بودیم. فردای آن روز در تشییع شهید نصیرایی و درگیری در گله محله و شهادت شهید صالحی با یوسف شركت داشتیم. بعد آن روز در محل با بچه ها قرار می گذاشتیم كه شعار بدهیم.
سربازها را از چهار راه شهدا به محل می كشاندیم تا راهپیمایی اصلی انجام پذیرد. آتش زدن سینما شهرفرنگ (آزادی فعلی) توسط انقلابیون و غیره از برنامه های همان ایام بود.
(به نقل از فریدون غنی زاده)
خاطره (10)
عکس امام
سال 56 اوج مبارزات انقلابی مردم بود اما یوسف هم حرکت هایی داشت. زیاد متوجه نبودیم تا این که یک بار همراهش به مشهد رفتیم. برای اولین بار رفتیم جلوی مدرسه آیت الله شیرازی، منتظر شخصی شدیم. بعد از چند لحظه یک فردی آمد و عکس امام را به طور مخفیانه به یوسف داد. عکس امام را آن جا برای اولین بار دیدم.
(به نقل از جعفر سجودی)
خاطره (11)
جرقه
یکی از اقوام، ماشینی خریده بود و آمده بود دنبال یوسف که باهم بیرون بروند اما یوسف خوابیده بود. پدر به شخص فامیل گفت که یوسف خواب است، آن شخص می رود. بعد از ساعتی یوسف بیدار می شود. وقتی از جریان باخبر می شود، بسیار ناراحت می شود و از خانه بیرون می زند اما عصر خبر تصادف و کشته شدن آن شخص می رسد.
یوسف می گفت: « حادثه ی تصادف، غسل و کفن این دوست و مراسم تشییع اش، جرقه ای در دلم ایجاد کرد که همان باعث شد من یک تکانی به خودم بدهم. آن جرقه باعث شد از خودم بپرسم که من کجا هستم و چه کار می کنم؟»
(به نقل از خواهرشهید)
خاطره (12)
اهل ورزش
گود زورخانه برایش خیلی مقدس بود. سربه زیری و افتادگی را از گود زورخانه یادگرفت. عاشق ورزش پهلوانی بود. وقت می کرد والیبال هم بازی می کرد. واردسپاه که شد در مسابقات فوتبال هم شرکت می کرد.
(به نقل از خواهر شهید)
خاطره (13)
جنگجوی جنگ نرم
هنوز حال و هوای پیروزی انقلاب تو شهرها بود که گروهک ها، مناظرات، جدل و دعواهای خیابانی را آغاز کردند. سر هر چهارراهی بحث و جدل سرگرفته بود. گروه های چپ، توده ای و هر حزب و گروهی بساطی بپا کرده بودند.
در این میان یوسف کارش این شده بود که سر چهارراه شهربانی و شهدا می رفت و در بین این گروهک ها با دلایل محکم حرف می زد و آنها را سرجایشان می نشاند. استدلال هایش دیگر جای بحث نمی گذاشت. با این حال یوسف آنقدر با این افراد خوب برخورد می کرد که آنها به خاطر رفتار خوبش گاهی دست از عناد برمی داشتند.
(به نقل از حاج آقا رجب زاده)
خاطره (14)
دمی مسیحایی
در یک درگیری، یکی از سمپات های مجاهدین خلق که تلقین گروهک رویش اثر گذاشته بود، وقتی دست بچه های سپاه افتاد، در یک لحظه خواست قرص سیانور را بخورد. یوسف با یک عکس العمل سریع، چاقو را در میان دندان هایش می گذارد و قرص را از دستش درمی آورد.
حدود یکسال بعد، نزد آقا یوسف می آید و بابت آن سال و لطف آن روز تشکر می کند که الآن زنده است و می گفت آن روز به خاطر جهالت این گونه شده بود.
(به نقل از حاج آقا رجب زاده)
خاطره (15)
خدا راضی از تقسیم اراضی
یوسف اهل انفاق و عاشق رسیدگی به محرومین و یار مستضعفان بود.
بعد از انقلاب شروع کردیم به تقسیم اراضیِ اربابان و مالکینی که از ایران فرار کرده بودند، بین مردم فقیر و محتاج و بی سرپرست.
در این تقسیم بندی میان افراد که در مسجد محل برگزار می شد و یا در منزل شهید یوسف برگزار می شد، تا آخرین قسمت را تقسیم کردیم. در این میان یوسف با این که خیلی محتاج هم بود ولی یک قطعه زمین هم برای خودش نگرفت.
(به نقل از محمدرضا داوودی)
خاطره (16)
خواستگاری با نامه!
می خواستیم برایش آستین بالا بزنیم. دنبال یک خانواده و دختر خوب می گشتیم که یک روز آمد به من گفت: «مامان! تو همسایگی ما یک دختر خانم خوبی اهل خدا و نماز و با حجاب زندگی می کنه. تو همین خانواده ی غنی زاده؛ می تونی بری برام درستش کنی؟» پرس و جو کردیم. فهمیدیم خانواده خوبی هستند. حرفهایش را در یک نامه نوشت تا به همان دختر خانم بدهم. حرفهایش را در غالب یک نامه نوشته بود. بعد از جلسه ی خواستگاری به ما گفت که عروسی و عقدش را می خواهد در مسجد محل بگیرد. ما هم استقبال کردیم. فکر می کنم جزو اولین عروسی های ساده بود که در شهر بابل در مسجد برگزار شد.
(به نقل از مادر شهید)
خاطره (17)
از حوزه تا جبهه
مدتی بعد از ازدواج، قصد ادامه تحصیل در حوزه علمیه ی قم می کند. وارد حوزه می شود. در خیابان بهار، در همسایگی منزل آیت الله مرعشی نجفی منزلی اجاره می کند و در حوزه علمیه شهید حقّانی مشغول درس می شود. به پای دروس آیت الله سبحانی و آیت الله محمد یزدی هم می رود. اما نفس بصیر یوسف وقتی می بیند که جنگ شروع می شود تکلیف را در جای دیگری می بیند و وارد سپاه قم می شود. بعد از مدتی به سپاه شهرستان بابل منتقل می شود.
(منبع: پرونده شهید)
خاطره (18)
عزت و لذت
اوایل كه وارد حوزه شده بود، مصادف با انقلاب بود. همه در فشار و تنگدستی خاصی بودند. پدرش به هر صورتی بود به یوسف كمک های مادی می كرد اما یوسف نمی خواست در آن اوضاع، باری بر دوش پدرش باشد. در عسر و تنگدستی شدیدی بود حتی برای معاش روزانه اش هم ممكن بود به مشكل برخورد كند ولی باز هم سعی می كرد با همان شهریه ناچیز خودش، امورات زندگیِ زن و فرزندانش را بگذراند. همسرش تعریف می كرد: «ما یک شب پول برای خرید نان نداشتیم. یوسف رفت سفره ای كه درآن نان می گذاشتیم را آورد، گوشه های دور ریختنی نان كه به عنوان خمیر جدا می كردیم و قابل استفاده نبود را گرفت و شروع كرد به خوردن. گفت: بیا همین را امشب به عنوان شام مان بخوریم.»
(به نقل از فریدون غنی زاده)
خاطره (19)
راسخون فی العلم
علاقه اش به درس برمی گردد به همان تحول فکری اش، زمانی که آن خواب را دیده بود. به یکباره دیدیم یوسف که علاقه فراوانی به درس نداشت، ناگهان شدیداً علاقمند به درس می شود. در رشته علوم انسانی، به خصوص زبان عربی، با جدیت و پشتکار تمام پیش می رود. به طوری که دوستان و همکلاسانش از ایشان کمک می گرفتند. سال چهارم نظری را با معدل بالای 17 قبول می شود و با شور و علاقه ی فراوان، بعد از انقلاب جهت تحصیل علوم دینی به قم می رود.
همواره امیدوار بود تا اگر فرصتی پیش آمد تحصیل خود را در علوم دینی ادامه دهد و بارها می گفت با تأسف از این که با شرایطی که دشمن برای انقلاب ساخته، نمی تواند تحصیل کند. به همین دلیل همواره از من می خواست که خوب درس بخوانم تا در آینده در سنگر علم حضور داشته باشم.
(به نقل از جعفر سجودی)
خاطره (20)
تشنه ی دیدار امام
علاقه اش به امام عجیب بود. در عمل این را پیاده می کرد. هر کجا که صحبت می کرد نقلی از امام داشت.
بارها به زیارت امام رفته بود. حتی چند بار خانواده اش را هم به زیارت امام در قم بردند.
خاطره (21)
درک ولایت فقیه
به ولایت فقیه بسیار تعصب عجیبی داشت. در مقابل شبهه پراکنی گروهک ها علیه اصل ولایت فقیه با استدلالی قوی پاسخی منطقی می داد.
زمانی در بابل، شخصی نامزد انتخابات مجلس شورای اسلامی شده بود. هر کسی با شعاری به میدان آمد اما آن نامزد با شعار ولایت فقیه به میدان آمده بود. یوسف می گفت: «صلاحیت ایشان از همه بالاتر است. زیرا زمانی که بین چپی ها (کمونیست ها) و منافقین بحث ولایت فقیه و دفاع از این اصل مطرح شده، برای کسب رأی از احزاب کسی جرأت ندارد از این شعار حق یاد کند و به طور صریح دفاع و حمایت نماید، پس این چنین کسی نمی تواند به نظام خیانت کند یا خون شهدا را نادیده بگیرد.»
خاطره (22)
رحماء بینهم
از شهید مجید سعادتی شنیدم که یکی دو نفری را آورده بودند کمیته. هر چه کردند که اقرار بگیرند، نتوانستند. گفتند: اگر یوسف بیاید جور دیگری برخورد می کند. وقتی یوسف با آن هیکل بزرگ و قد بلند وارد شد، اینها ترسیده بودند. اما یوسف چنان با رأفت و مهربانی برخورد کرد که همین رفتار باعث شد که آنها اقرار بکنند.
(به نقل از علیرضا مرادی)
انتهای مطلب/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»