یادی از فرمانده شهید «علی اکبر درویشی»

یادی از فرمانده شهید «علی اکبر درویشی»

به سمت جماران رفتیم، بدون کارت ملاقات اجازه دیدار به ما نمی‌دادند. علی‌اکبر به دفتر امام خمینی(ره) مراجعه کرد و کارت ملاقات گرفت. خیلی خوشحال بود، گفت: مبارک باشد...

همسر سردار شهید علی‌اکبر درویشی فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) لشکر 25 کربلا نقل می کند: یک باری که به خانه آمد، 15 روز مرخصی داشت، گفت: در این مدت باید دو کار انجام بدهم؛ دیدار امام خمینی (ره) و خرید منزل. راهی تهران شدیم ابتدا به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی رفتیم و بعد هم بهشت زهرا و زیارت قبور شهدا. دو روزی هم به قم رفتیم و زیارت کریمه اهل بیت حضرت معصومه(س)، بعد به تهران آمدیم و به سمت جماران رفتیم، بدون کارت ملاقات اجازه دیدار به ما نمی‌دادند. علی‌اکبر به دفتر امام خمینی (ره) مراجعه کرد و کارت ملاقات گرفت. خیلی خوشحال بود، گفت: مبارک باشد، زبیده!

 

جزو خانواده شهدا شدیم. کارت خانواده شهدا را گرفتم و از حالا تو جزو آنها هستی! بعد از بازگشت به ساری، ماشین‌مان را فروخت تا برای من و پسرمان حسین خانه‌ای بخرد، می‌گفت: این خانه برای رفاه حال شماست. کار تو کمتر از مجاهدت در راه خدا نیست. خانه را خرید. وقتی فامیل‌ها از علی‌اکبر شیرینی خرید خانه را خواستند، گفت: ای به چشم، یک روز مانده به عید فطر همه برای افطار و شیرینی منزل ما دعوت هستید! اما چند ماهی به ماه مبارک رمضان باقی مانده بود. در این زمان بود که اعزام نیرو به جنوب لبنان آغاز شد. علی‌اکبر همراه همرزم شهیدش «سردار حسن‌پور» برای اعزام به جنوب لبنان ثبت نام کردند که در گیلان و مازندران تنها با رفتن این دو شهید موافقت شد اما پس از فرمان امام مبنی بر اینکه راه قدس از کربلا می‌گذرد، دیگر نیرو اعزام نمی‌کردند، برای همین همسرم با شهید حسن‌پور داوطلبانه به اهواز اعزام شدند. من حدود سه سالی می‌شد که با علی‌اکبر ازدواج کرده بودم، اما سه ماه تمام هم، کنار هم نبودیم. علی‌اکبر این بار همراه شهید حسن‌پور راهی شد. از همه فامیل‌ها و دوستان حلالیت طلبید و جوانان روستا را تشویق به رفتن به جبهه کرد. این دفعه دل از علی‌اکبر کندن برایم سخت بود، چهره‌اش نورانی شده بود. گفتم: ‌فکر می‌کنم این آخرین دیدارمان در دنیا باشد! بعد از رفتن او برادرم «علی‌اکبر حسنی» هم راهی شد. خواهرم سیده معصومه هم در جبهه همراه چند نفر از زنان بهیار به امدادگری مشغول بودند. شهید آخرین نامه، کارت پرسنلی سپاه و گواهی‌نامه‌اش را به خواهرم می‌دهد، تا امانت نگه دارد. سیده معصومه از همسرم خداحافظی می‌کند، او می‌دانست که دیدار، دیدار آخر است.

 

علی‌اکبر عازم عملیات رمضان شده بود. رادیو را که باز کردم، صدای مارش پیروزی به گوش رسید، به دنبال آن نام و رمز عملیات اعلام شد: «شروع عملیات رمضان از ساعت 21:30 تاریخ 23 تیرماه 1361 با رمز: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی...»

 

* قبل از دیدار با امام

هنگامی که عزم رفتن به جبهه کرد، وسایلش را آماده کردم. او به سمت سپاه رفت و من هم برای بدرقه‌اش راهی شدم. شور و حال خاصی آن روز میان مردم و نیروهای اعزامی حاکم بود. شهید پرچم در دست پشت سر تویوتا، همراه همرزمانش حرکت می‌کرد. جمعیت بدرقه‌کنندگان و رزمند‌ه‌ها روبه‌روی تویوتا جمع شدند.

 

علی‌اکبر هم بالای تویوتا رفت و میکروفن را برداشت، با بسم‌الله و جمله‌ای از امام خمینی(ره) سخنرانی خود را آغاز کرد: «امام تکلیف همه ما را مشخص کرده است. چون دفاع بر همه واجب است. هر آدم عاقلی هم می‌داند که باید در مقابل تهاجم دشمن مقاومت کرد. این هوای نفس است که به دنبال منافع و آسایش شخصی می‌گردد...»

 

بعضی هم مانند من با فرزند به بدرقه همسرانشان آمده بودند. علی‌اکبر سراغ ما آمد. حسین را بوسید و از من حلالیت طلبید. بعد هم سوار ماشین شد و با رزمنده‌ها رفت. مدتی بعد نامه‌ای از او دریافت کردم که نوشته بود: «همسر گرامی! بعد از شهادت من اختیار ازدواج داری...» نامه را پنهان کردم. چهار - پنج ماهی از او بی‌خبر بودم تا اینکه تماسی تلفنی گرفت و از من خواست همراه برادر و مادرش به مریوان برویم. ما هم رهسپار این شهر شدیم. علی فرمانده گردان شده بود اما خودش را خدمتگزار برادران می‌دانست.

 

در مریوان جنایت گروهک منافقین علیه مردم و پاسدارها دل‌هایمان را سخت می‌آزرد. بعد از مدتی مریوان را به قصد زادگاه خود ترک کردیم. علی‌اکبر در مریوان فرماندهی 900 نفر را برعهده داشت. دو ماه بعد از اتمام مأموریتش به ساری مراجعت کرد.

 

مدتی بعد علی اکبر با خبر شهادت دوستش حسین بهرامی به خانه آمد. حال و اوضاع مناسبی نداشت، حسین بهرامی پا به پای علی‌اکبر در جبهه می‌جنگید. همواره همراه هم بودند. مانند دو برادر در کنار یکدیگر قرار داشتند. برای تشییع پیکر شهید حسین بهرامی به روستا رفتیم و بعد با خانواده‌اش دیدار کردیم. مادرش از آخرین دیدار فرزندش گفت: «آخر بار که می‌خواست به جبهه برود، حال و هوای دیگری داشت. از همه حلالیت طلبید و رفت. حتماً امام حسین (ع) او را انتخاب کرده پیش خودش برده و...»

 

بعد از مراسم هفت شهید حسین بهرامی، علی اکبر هم دوباره راهی جبهه شد. می‌گفت: ننگ است در خانه بنشینم در حالی که مزدوران عراقی گلوله بر سر برادران و خواهران ما در مناطق جنگی بریزند و شهرها را تصرف کنند. مأموریت او در جنوب در جاده آبادان- ماهشهر بود. همان ایام خبر آزادسازی خرمشهر هم مسرورمان کرد.

 

 

* همرزمان دکتر

با شروع غائله ضد انقلاب، بعضی از شهرهای کردستان در حال سقوط بودند. دکتر چمران هم درخواست نیرو کرده بود. علی اکبر اولین مأموریت‌های خود را در ماه مبارک رمضان به مقصد کردستان و از آنجا در مأموریت‌هایی به مهاباد، سقز و ارومیه برای سرکوبی ضد انقلابیون حضور فعال داشت. قبل‌تر هم برای آموزش چریکی و رنجری رفته بود. این دوره‌ها، دوره‌های آموزشی بسیار مشکل و زندگی در شرایط سخت و با حداقل امکانات است، تا نیروها آمادگی لازم را برای مأموریت‌های دشوار کسب کنند. مأموریت علی اکبر هم در کنار شهید دکتر چمران یک ماهی طول کشید. او از روزهای پرحماسه آن زمان اینگونه برایم نقل کرد؛ در حملاتی که توسط گروه‌های ضد انقلاب کومله و دموکرات به پاوه صورت گرفته بود بیمارستان، فرودگاه و پاسگاه توسط این مزدوران امریکایی اشغال شده بود و تنها یک مسجد در یک روستا در اختیار رزمندگان بود که هیچ کمک و وسایلی حتی به وسیله هلی کوپتر نمی‌توانست به آنها برسد و آذوقه‌ کمتری برای شان باقی مانده بود، اما پیام نجات‌بخش امام که حاکی از پاک شدن کردستان از لوث وجود ضد انقلاب توسط نیروهای نظامی در عرض 24 ساعت بود، به گوششان می‌رسد که با پیام امام، نیروی تازه‌ای در کالبدشان دمیده شد و با تعداد کم حدود 25 نفر با فریاد غریو الله‌اکبر شهید مصطفی چمران به پیش رفته و تا صبح روز بعد تمامی شهر از وجود ضد انقلاب پاکسازی می‌شود.

 

* محافظ رجایی

 

ترورهای کورکورانه منافقین روز به روز بیشتر می‌شد. آنها در فکر به شهات رساندن یاران و یاوران امام خمینی (ره) بودند و نوک حمله‌شان هم بیشتر متوجه شاگردان و مریدان خاص امام بود. آن ایام برای محافظت از شخصیت‌ها تعدادی از پاسداران انتخاب شدند. علی‌اکبر هم یکی از آنها بود. او به همراه شهید تورانی محافظت از رئیس‌جمهور شهیدمان محمد علی رجایی را بر عهده داشتند. علی اکبر در این راه شب و روز نمی‌شناخت. ارزش فوق‌العاده‌ای برای شهید رجایی قائل بود. به نیکی از ایشان یاد می‌کرد و خدمت به ایشان را هم افتخار خود می‌دانست. یک بار همراه شهید رجایی به روستای ولشکلا آمد و ایشان را به منزل پدرش آورد. ایشان سخت مشغول کار بود. علی اکبر از پدر می‌خواهد به خانه بیاید. پدر هم می‌آید و سلام علیکی می‌کند و می‌رود. با شهید رجایی زیاد گرم برخورد نکرده بودند. دوباره علی اکبر به پدرش می‌گوید: ایشان مهمان خاص من هستند، ایشان رجایی رئیس‌جمهور هستند. پدر علی اکبر هم شروع می‌کند به نصیحت کردن شهید رجایی! علی اکبر هم خجالت می‌کشد و سرش را بلند نمی‌کند. اما شهید رجایی می‌گویند: ما به نصیحت مردم نیاز داریم، از اینها استفاده می‌کنیم. علی‌اکبر، شهید رجایی و افرادی نظیر ایشان را چون کوه‌های استوار برای نظام می‌دانست که همه تهمت‌ها و همه مشکلات را تحمل می‌کنند تا اسلام به درستی پیاده شود.

گزارش از سیدهاشم موسوی نژاد

انتهای مطلب/.