پیمان شفاعت/

پیمان شفاعت/

از کمک‌هایم خبری نبود. هر چه کردم حریف تیربار نشدم. کلاش را برداشتم و به طرف سنگرهای دشمن حرکت کردم. کمی جلوتر ناصر را دیدم که روی زمین دراز کشیده، تیراندازی می‌کرد. خیلی خوشحال شدم…

«ناصر نریمانی»، معلم بسیجی فریدونکناری، شب عملیات والفجر هشت، هنگام وداع، مرا بغل کرد؛ آنچنان دست‌هایم را محکم چسبید که من نمی توانستم تکان بخورم. سخت

می گریست به طوری که صورت ام از اشک‌های او تر شده بود. گفت: «بیا مرد و مردونه قولی به هم بدیم.»

- «چه قولی ناصر جون؟»

- «اول قول بده تا بهت بگم.»

- «چشم! قول می‌دم.»

بغضش ترکید.

- «ببین! باید به هم قول بدیم هر کدوم که شهید شدیم شفاعت اون یکی رو بکنه، باشه؟»

لبخند زدم.

- «حالا کی قراره شهید بشه؟ما کجا و شهادت کجا؟»

 چیزی نگفت، ولی گونه‌هایم را بوسید و رفت ته صف.

چند روز از عملیات گذشت و مرحله ی سوم آغاز شد. درگیری از همان ابتدا شدید بود. خستگی رمقی برای ما نگذاشت. کسی از حال دیگری با خبر نبود. هر کس در یک گوشه ای مشغول نبرد با دشمن بود. من تیربارچی بودم. داغی اسلحه و گل و لای چسبیده به آن باعث شد که تیربار از کار بیفتد. دور و برم را نگاه کردم. از کمک‌هایم خبری نبود. هر چه کردم حریف تیربار نشدم. کلاش را برداشتم و به طرف سنگرهای دشمن حرکت کردم. کمی جلوتر ناصر را دیدم که روی زمین دراز کشیده، تیراندازی می‌کرد. خیلی خوشحال شدم.

گفتم: «ناصر! چیزیت نشده که.»

خندید و گفت:

«نه. اتفاقاً از همیشه سرحال ترم.»

از او خداحافظی کردم و جلوتر رفتم. درگیری چهار ساعت ادامه داشت. کار گره خورده بود. باز هم ناصر را دیدم که میان سیم‌های خاردار دراز کشیده بود. آن قدر سرم شلوغ بود که متوجه جراحت او نشدم. اصلاً از خودش نپرسیدم که چرا آنجا دراز کشیده است.

مهمات ام تمام شد. بچه‌ها از هر سو زیر آتش دشمن بودند. فرمانده گفت:

«بچه‌ها برید عقب، نیروهای تازه نفس دارن می آن.»

وقتی به عقب می‌رفتم، متوجه شدم که دیگر کسی دور و برم نیست. یکی از مجروحان را برداشتم و چند متری به عقب بردم. در این حین متوجه دو عراقی شدم که به دنبال ام می‌دویدند. آن برادر مجروح را زمین گذاشتم. ضامن نارنجک را کشیدم و با یک چرخش سریع، نارنجک را به طرف شان پرتاب کردم. خیال ام که از بابت آن دو راحت شد، آن برادر را بلند کردم و به راهم ادامه دادم.

حدود دویست متر رفته بودم که نیروهای تازه نفس را دیدم. با هیجان گفتم:

«تو رو خدا زودتر، کلی از بچه‌ها مجروح شدن. اونا منتظر شمان ...»

این‌ها را که گفتم، از حال رفتم.

وقتی به هوش آمدم، داخل سنگر بودم. با شنیدن صدای مناجات بچه‌ها، آرامش عجیبی به من دست داد. حال غریبی داشتم. بچه‌های گردان یا رسول الله(ص) یک به یک آمدند. همه خسته و بی‌رمق بودند. هر چه به این طرف و آن طرف نگاه کردم، خبری از ناصر نبود. نگران شدم. از هر که پرسیدم، اطلاعی نداشت. تا این که یکی از بچه‌ها گفت:

«او شهید شد.»

سرم گیج رفت. یعنی واقعاً ناصر هم رفته بود؟! پس من چی؟

آن برادر می‌گفت یکی از عراقی‌ها وقتی ناصر را دید که مجروح شده با تیر خلاصی او را به شهادت رساند. این حرفش دل ام را بیشتر آتش زد. ناصر در نزدیکی من مجروح شده بود و من خبر نداشتم.

شاید اگر می‌دانستم، می‌توانستم نجاتش بدهم. او در چند قدمی من جان داد و من هیچ کاری برایش نکردم.

آنچه مرا تسکین می‌دهد فقط این است که شاید آن عراقی که با تیر خلاص، ناصر را به شهادت رسانید، یکی از همان دو نفری بود که من در آخرین لحظات با نارنجک به هلاکت شان رساندم.

راستی آیا ناصر به قولش عمل خواهد کرد؟

راوی: عبدالله فدایی

انتهای مطلب/.