در لا به لای دست نوشته های محمدعلی معصومیان

در لا به لای دست نوشته های محمدعلی معصومیان

بعد از آن، فرمانده محترم گردان، «حاج حسین بصیر» که واقعاً انسان نمی داند از این ها چگونه یاد کند، با آن چهره نورانی، از جا بلند شد و یک نگاه پرمعنایی به بچه ها کرد. وقتی که به چهره ی او نگاه می کنم، جداً گریه ام می گیرد...

دست نوشته ای که در ادامه تقدیم مخاطبین محترم می شود، شرح حال رزمندگان گردان خط شکن یارسول الله(ص)، قبل از عملیات والفجر8 است که توسط هنرمندشهید محمدعلی معصومیان به رشته تحریر در آمد.

***

زندگی با تمام زیبایی و عشق و صفا، گاهی به نظرت مضحک و زشت می آید. به ارزش ها که می نگری، با صفاست؛ به ضد ارزش ها که نگاه می کنی، بی صفاست. در جبهه که هستی عاشق زندگی و ماندن هستی ولی وقتی که به عقب برگشت می کنی، زندگی برایت تنگ و تاریک و قفس است. حس می کنی در میان خلأ هستی که از هر طرف به تو فشار می آورد.

آخ... آخ، چقدر سخت است شیری در قفس باشد یا دست و بال قهرمانی را با درد و رنج ببندند! آه...

از جبهه برایت بگویم؛ از دنیای ستارگان زمین؛ از دنیای عارفان و مصلحان؛ از دنیای شقایق ها و لاله ها؛ از دنیای رزمندگان و شهیدان. جبهه را نمی توان وصف کرد؛ چون که آفریدنی است. رشادت را نمی شود تعریف کرد؛ چون که کسب کردنی است. ایمان را نمی توان به قلم آورد؛ زیرا که چشیدنی است...

در غروب 12 بهمن، تمامی برادران غواص را در یک اتاق بزرگ جمع کردند. یک حال ملکوتی و عرفانی بر جمع ما حاکم شد. ایام فاطمیه بود. یکی از برادران با مداحی و نوحه سرایی، ما را به فیض می رساند. بعد از آن، فرمانده محترم گردان، «حاج حسین بصیر» که واقعاً انسان نمی داند از این ها چگونه یاد کند، با آن چهره نورانی، از جا بلند شد و یک نگاه پرمعنایی به بچه ها کرد. وقتی که به چهره ی او نگاه می کنم، جداً گریه ام می گیرد. فردی بسیار زحمتکش و با تواضع و شجاع و دلیر است. وقتی به چهره ی او نگاه می کنی، قشنگ می توانی تصویر یکی از یاوران اباعبدالله را ببینی.

همگی به چهره ی مبارکش چشم دوختیم. لبان مبارکش را از هم گشود. با اینکه روز 12 بهمن، روز خوشحالی بود، قلب های بچه ها، همه شکست. فرمود: «یاران و عزیزان و برادران! روز موعود نزدیک است. امام عزیز، منتظر است. امام حسین علیه السلام منتظر است. مولا علی علیه السلام در خواب یک پدر شهید، پیغام فرستاده که من با شما هستم. شماهایی که در این گروه (غواص) هستید، چشم لشکر به شماست. الان روز عاشورا است و شما به ظهر عاشورا نزدیک می شوید.»

بغض گلویش را گرفت و رزمندگان به گریه افتادند. الله اکبر! چه لحظه های باصفایی! اصلاً نمی توانی به قلم بیاوری! همگی سرها را به زانو انداختند و های های گریه کردند. سخن را ادامه داد که: «شما پیروزید...» اما گریه راه نداد. خیلی عاشقانه حرف می زد. می فرمود: «سرنوشت اسلام، آبروی اسلام و جنگ و امام و انقلاب با شماست...»

انتهای پیام/.