روستازاده ای که از گلگیرسازی به رده فرماندهی رسید
یادی از سردار شهید قلی اکبری «جانشین گردان انصار لشکر 27 محمدرسول الله(ص)»

سردار شهید قلی اکبری «جانشین گردان انصار لشکر 27 محمدرسول الله(ص)» از سرداران شهید شهرستان سوادکوه شمالی است که در جریان عملیات بدر در روز بیست و دوم اسفندماه، سال 1363 به درجه رفیع شهادت نائل آمد...
شهید قلــی اکبری حمزه، فرزند میران، در سال ۱۳۲۹ در قائمشهر به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود و از راه زراعت زندگی خانواده را اداره میکرد. قلی دوران کودکی را در روستای پاشاکلانور از توابع سوادکوه سپری کرد.
پس از گذران دوران کودکی وارد دبستان شد. به تحصیل پرداخت اما به علت فقر خانواده و دوری از زادگاهش ترک تحصیل کرد. سپس برای انجام کار رهسپار تهران شد. در تهران به کار گلگیرسازی اتومبیل مشغول بود و از این راه تأمین معاش میکرد و تا فرا رسیدن زمان خدمت سربازی به این کار ادامه داد. پس از آن برای خدمت سربازی به ارتش پیوست و مشغول خدمت سربازی شد.
به گفته برادرش با ارتش شاه موافق نبود و پول ارتش را پرت میکرد. بعد از خدمت سربازی مجدداً به شغل گلگیرسازی ادامه داد.
در سال۱۳۵۰ با خانم رقیه بخشنده ازدواج کرد. اکبری هر وقت از تهران به زادگاهش میرفت، مردم را در حسینیه روستای پاشاکلا جمع میکرد و برای آنها سخنرانی میکرد و در پی یکی از این سخنرانی ها تحت تعقیب مأموران رژیم شاه قرار گرفت.
رفتار او با پدر و مادر و همچنین خانواده اش و همه اهالی و مردم منطقه، بسیار خوب و زبانزد خاص و عام بود و به همین جهت همه او را دوست می داشتند.
در سال ۱۳۵۹ به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
با آغاز جنگ تحمیلی در سن ۲۹ سالگی برای نخستین بار عازم جبهه شد. در شورای مسجد تهران فعالیت میکرد و هر از چندگاه که به زادگاهش بازمیگشت، مردم را جمع میکرد و دعای کمیل میخواند و از انقلاب اسلامی سخن میگفت و به مردم توصیه میکرد که باعناصر ضدانقلاب به مقابله برخیزند.
شهید قلــی اکبری در طی مدت حضور در جبهه، سه بار مجروح شد. برادرش میگوید: یک بار که مجروح شده بود از جبهه بازگشت. گفتم: «تو که مجروح شدهای و عصا به دست گرفتهای، به جبهه نرو زیرا کاری از تو بر نمیآید.» اما او که هرگز خودستایی نمیکرد، گفت: «من با همین عصا، کار هایی می توانم بکنم که تو نمیتوانی.»
شهید قلــی اکبری، سرانجام پس از ۴۸ ماه حضور مداوم در جبهه در تاریخ ۲۲ اسفند ۱۳۶۳ در جریان عملیات بدر در حالی که جانشنین فرماندهی گردان انصار از لشکر 27 محمدرسول الله(ص) را بر عهده داشت، در منطقه عملیاتی شرق دجله، جزیره مجنون، به شهادت رسید. پیکر پاک او مدتی در منطقه عملیاتی باقی ماند و سرانجام پس از کشف و تشییع در گلزار شهدای پاشاکلا به خاک سپرده شد.
* خاطره
صبح عملیات پیروزمند بدر بود و ما در منطقه غرب جزیره مجنون و شرق رودخانه دجله مستقر بودیم. با روشن شدن هوا، همانطور که پیشبینی میشد، تحرکات دشمن برای انجام پاتک بر روی مواضع تسخیرشده، شروع شد. تانکهای دشمن آرام آرام خودشان را به خاکریز جلویی ما رسانده بودند و مرتباً آتش می ریختند. به سمت محل استقرار گردان رفتم. «جعفر محتشم ـ فرمانده گردان انصار» ایستاده بود.
درگیری شدید شده و ما با اندک گلولههای مان به جنگ نابرابر با تانکهای دشمن رفته بودیم. در همان حال که با محتشم صحبت میکردم، دیدم قلی اکبری با یک موتور تریل به سمت ما میآید. او که مجروح بود، نتوانسته بود در عقبه طاقت بیاورد و آمده بود تا از وضعیت منطقه و موقعیت گردان مطلع شود.
لبخند ملیحی بر چهره داشت و هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد. همینطور که ما را نگاه میکرد و لبخند بر لبش جاری بود، باران گلوله دوشکای دشمن بر سرش باریدن گرفت. ناگاه نقش بر زمین شد. تانکها مرتباً با تیربارهای خود به طرفش شلیک میکردند. چند نفر به سمت او رفتند تا بدن مجروحش را به پناهگاهی برسانند ولی نشد. قلی هنوز زنده و من نگاهم به او بود که ناگهان گلوله سرخی به سرش اصابت کرد، زمین خورد و کمانه کرد. او دیگر حرکتی نکرد. صحنه بسیار تکاندهندهای بود. همه متأثر شده بودند.
فشار دشمن بسیار شکننده بود. مجروحین و شهدای زیادی داده بودی ولی بچههای باقیمانده هنوز مقاومت میکردند. میبایست یک گام به عقب میرفتیم تا یگان ضدزره لشکر از راه برسد و راه را بر تانکهای دشمن سد کند. مسیر حرکت به سمت عقب، از کنار خاکریزهایی مقطعی بود که دشمن فاصله خالی بین آنها را به شدت زیر آتش داشت.
هیچکس نمیتوانست در آن موقعیت خطرناک و با آن همه خستگی دیشب و امروز، جنازه شهید یا بدن مجروحی را با خود حمل کند. با شهید قلی اکبری و دیگر شهدا خداحافظی کردیم، هر چند امید داشتیم در روزهای آینده دوباره به همان منطقه دست یابیم و دِین خود به شهدای عزیزی که در آن جا آرمیده بودند، ادا کنیم. (منبع: کناب ما آن جا بودیم...)
* وصیت نامه
خدایا ! تقاضا می کنم که در موقع شهادت سر و دست در بدن نداشته باشم
خدایا ! این بنده ناچیز را از نعمت و رحمت این جنگ بی نصیب مگردان و از این سفره رنگارنگ و پر طعام، مرا گرسنه، رها مکن.
بارالها ! خود شاهدی که از سوی عاشقان خسته می آیم و ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین(ع) را از حلقوم پاک و مقدس نماینده او امام خمینی شنیده ام و به جان و دل لبیک گفتم و از تو می خواهم که مرا در ن لبیک، یاری کنی.
خود شاهدی که من هرگز حضور در جبهه را کسب مقام و مادیات انتخاب نکرده ام. هدفم خدمت و در نهایت اگر قابلم دانستی شهادت در راه خودت را نصیبم گردان و تو را قسم به حق مقربین درگاهت مرا در این نیت موفق بدار.
خداوندا ! تقاضای دیگری در پیشگاه تو دارم و آن اینکه دوست دارم جنازه ناقابل من از جنازه مقدس شهدای کـربلا، مخصوصـاً سرور شهــیدان حسین ابن علی(ع) سالم تر نباشد، چون در پیشگاه مبارک شان خجالت می کشم، من مدعی هستم که راه امام حسین(ع) را دنبال می کنم به همین نیت تقاضا می کنم که در موقع شهادت سر و دست در بدن نداشته باشم، وقتی به مال یا مقام یا شهرت و یا قدرت رسیدید، مواظب باشید شیطان در شما نفوذ نکند. خودتان را نگیرید و مغرور نباشید.
* تصاویر
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
انتهای پیام/صلوات
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»