5 خاطره ی کوتاه از 5 بی ادعا
به روایت مفید اسماعیلی/

در بین انگشترها، انگشتر مرا انتخاب کرد. در عملیات کربلای پنج وقتی به پیکر شهید یوسف پور رسیدم، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، همان انگشتر بود...
مفید اسماعیلی از رزمندگان گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، 5 خاطره ی زیبا از 5 شهید این گردان را چنین بیان می دارد.
***
* شهید محمود آقاجانزاده
درعملیات کربلای یک، تعدادی از نیروهای ارکان گردان حمزه سیدالشهدا(ع)، تصمیم گرفتند که هر وقت جان فرمانده گردان به خطرافتاد، آن ها برای حفظ جان فرمانده، جان فشانی کنند...
درحین عملیات، تعدادی از عراقی ها، ناگهان در مقابل سردار نانواکناری و نیروهای ارکان قرار گرفتند و شروع به تیراندازی کردند. شهید محمود آقاجان زاده خود را در مقابل فرمانده قرار داد و گلوله بعد عبور از بی سیم، سینه اش را شکافت و او را به شهادت رساند.
* شهید رضا حق شناس
شهید رضا حق شناس قبل از شهادت، چند عکس برای بعد از شهادتش گرفت و به چند نفر داد و به آن ها گفت: «وقتی شهید شدم، این عکس ها را به تابوتم نصب کنید.» یکی از عکس های مورد نظرش را به چند نفر داد و گفت که کجا این عکس را گرفته است. بعد از شهادتش من به اهواز رفتم و به آن عکاسی مراجعه کردم. دیدم عکس رضا یکی از عکس ها ئیست که بالای سر عکاس نصب است. تا عکس رضا را نشان دادم، عکاس به من گفت: «شهید شده؟» گفتم:«آره! ولی شما از کجا فهمیدی که او شهید شده؟»
در جوابم گفت: «همان روزی که برای عکس آمده بود، از چهره اش خواندم که او ماندنی نیست و شهید خواهد شد.»
* شهید داود شیخ
تو عملیات کربلای پنج، دو دسته از گروهان2 شهید بهداشت، کاملاً در محاصره عراقی ها قرار گرفتند و این محاصره حدوداً به مدت 12 ساعت به طول انجامید.
در این مدت، جنگ تن به تن بین نیروهای ما و عراقی ها صورت گرفت و بچه ها برای تیراندازی به سمت دشمن، داخل خاک به دنبال فشنگ می گشتند.
دسته ای که داود در آن بود، هیچ چیزی برای مقابله با دشمن نداشتند، همه ی بچه ها ناامید شده بودند. یک دسته عراقی برای پاکسازی به سمت آن ها در حال حرکت بود. داود به بچه ها گفت: «اصلاً نگران نباشید، این دسته با من.» تنها گلوله ی آرپی چی را که مانده بود، به سمت پیچ خاکریز نشانه رفت. وقتی فرمانده دسته ی عراقی نمایان شد، گلوله آرپی چی، او را متلاشی کرد. کل دسته عراقی هم پا به فرار گذاشتند.
* شهید محمدرضا یوسف پور
تعدادی از بچه های گردان حمزه سیدالشهدا(ع)، قبل از عملیات کربلای پنج، در منزل ما دور هم جمع شدیم. تنها فرد متأهل در بین ما، «شهید محمدرضا یوسف پور» بود.
«شهید مرتضی داداش پور» پیشنهاد داد از آن جا که همه علاقه مند به ازدواج هستیم، یک انگشتر از طرف ما به محمدرضا که متأهل است داده شود تا به برکت متأهل بودن او، ما نیز متأهل شویم. مراسم انگشتر زنی هم این طور در نظر گرفته شد که همه با هم انگشتر را در انگشت محمدرضا قرار دهیم. محمدرضا هم قبول کرد و شرطش فقط این بود که انگشتر را او انتخاب کند.
در بین انگشترها، انگشتر مرا انتخاب کرد.
در عملیات کربلای پنج وقتی به پیکر شهید یوسف پور رسیدم، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، همان انگشتر بود...
شهید مرتضی و شهید محمدرضا در کربلای پنج به دیدار معبود شتافتند، و شهیدان شادگان اسماعیلی، جعفر خنکدار و صفی الله حسن پور که در آن مراسم انگشتر زنی حضور داشتند، بعدها به قافله شهدا پیوستند.
* شهید حاج محمد اسماعیل زاده
روز عقد کنان من، شهید حاج محمد اسماعیل زاده که متأهل بود، با تحریک شهید جعفرخنکدار به من پیشنهاد داد ساقدوش من باشد، از آن جا که می دانستم او اهل مزاح و شوخی است، قبول نکردم و گفتم: «پسر عمویم (شهید) شهاب الدین از قبل این مسوولیت خطیر را به عهده گرفت.» حاج محمد، شهاب را صدا زد و زیر گوشش چیزی را گفت و شهاب سرتکان داد و گفت: «از جانب من بلامانع است... .» حاج محمد گفت: «رضایت او را گرفتم.» همه ی بچه ها ازاین که حاج محمد ساقدوش و راهنمای من شد، زدند زیر خنده. فقط تیتر اولین توصیه او را شنیدم، بلند شدم و جمع را ترک کردم.
انتهای پیام/.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»