با دلاورمردان گردان امام محمدباقر(ع)

خبرگزاری فارس: کفش‌های پدرزن که فرمانده را به جبهه رساند

به این جا می‌گفتند: «سه راه مرگ» البته خط مقدم هنوز آن جلوتر است، یعنی آن طرف کانال ماهی، تا غروب همین جا ماندیم، تردد در طی روز خیلی کم بود، چون دو طرف جاده آب بود...

احمدعلی ابکایی از فرماندهان گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، به مناسبت ایام عملیات کربلای پنج، روایتی را از حال و هوای آن روزها بیان کرده که تقدیم به مخاطبان محترم می‌شود.

* زرشک پلو با مرغ زیر آتش خمپاره

روز دوم، عملیات کربلای5، در ابتدای جاده صفوی، در سنگرهایی که در خاکریزهای آنتنی بود، پناه گرفتیم، جیره غذایی‌مان را داده بودند، ولی تا این جا برای مان غذای گرم می‌آوردند، غذای گرم زیر آتش خمپاره‌ها.

غذا را داخل نایلون می‌ریختند، بیشتر زرشک پلو با مرغ بود، نیازی به قاشق نداشتیم، از داخل نایلون کم کم می‌خوردیم.

تُوی خط مقدم که دور و برت آغشته به خون و جنازه است و بوی دود و باروت همه جا را گرفته، وقتی بوی غذای گرم به مشامت می‌رسد، استرس آدم کم می‌شود، احساس می‌کنی پشتیبان داری، مطمئن می‌شوی عده‌ای دارند تلاش می‌کنند از تو حمایت کنند، آن غذا، لذیذترین  غذاهایی بود که ما خوردیم، این حس همکاری لذت بخش بود.

هوا انگار مه داشت و آفتاب، کاملاً بی‌رمق بود، به هیچ وجه نمی‌شد بخوابیم، صدای انفجارها مدام توی گوش‌مان بود، چشممان را می‌بستیم و کلاه را تا روی گوش‌مان می‌کشیدیم که صدای انفجارها را نشنویم، ولی نمی‌شد، زمین پشت سر هم می‌لرزید، بیشترین صدای انفجار مربوط به توپ بود.

غروب رفت و هوا تاریک شد، سریع نمازمان را خواندیم و دستور حرکت هم آمد، آمدیم سر جاده خرمشهر ـ اهواز. افتادیم داخل جاده شهید صفوی، وقتی به خط اول حرکت کردیم، سمت چپ‌مان دژی بود.


* دیدن آتش در ظلمات شب 

خاکریزش خیلی بلند و قطور بود، آیفا آوردند و سوارآیفا و تویوتا شدیم که برویم سمت خط مقدم، حرکت‌مان آغاز شد، سرعت ماشین خیلی کم بود، حدود 15کیلومتر با خط مقدم فاصله داشتیم، ساعت 11.5 و 12 شب بود که به یک استراحتگاه رسیدیم.

یک ساعتی آن جا ماندیم، حالا در ظلمات شب، آتش‌ها بهتر دیده می‌شوند، می‌شود از دهنه توپ‌ها،آتش‌ها را دید، منظره زیبایی بود، این تصاویر را از بالای دژ می‌دیدم.

همین طور نور می‌آمد و می‌رفت، رقص نور، قشنگ بود، هم از طرف ما آتش بود، هم از سمت دشمن، اما آتشی که از سمت آنها دیده می‌شد، چند برابر ما بود، بعضی نورها از بالای سرِ ما رد می‌شد، بُردشان زیاد بود.

اینجا توقف‌گاه بچه‌هایی ست که از خط بر می‌گردند، با یکی از این بچه‌هایی که تازه از خط آمده بود، کمی حرف زدم، پرسیدم: «مال کدام گردانی؟» گفت: «مالک اشتر. امروز پاتک کردیم، گردان ما کشید عقب، گردان موسی بن جعفر(ع) جای ما را گرفت و... .»

خاطره شب عملیات‌شان را تعریف کرد، بعد از یک ساعت، دوباره سوار شدیم رفتیم به طرف خط مقدم، گه گاه به ترافیک خط بر می‌خوردیم. فقط تویوتا و آیفا و آمبولانس‌ها و کامیون‌ها تردد می‌کردند.

اذان صبح رسیدیم به خط دو، جایی که باید سوار قایق بشویم و برویم آن طرف آب، اینجا معروف بود به اورژانس و عقبه، یعنی نیروهایی را که مجروح می‌شدند ابتدا به اینجا می‌آوردند و از اینجا به عقب می‌فرستادند.

یک جورهایی اسکله ما حساب می‌شد، هم اسکله بود، هم اورژانس، به ترتیب گردان یک و دو پیاده شدیم.

از قبل با قایق‌ها هماهنگی شده بود، تا دو سه روز پیش این جا خط اول ما حساب می‌شد که بچه‌ها دشمن را به عقب راندند، از این جا تا خط مقدم چند کیلومتری راه بود، این منطقه را آب گرفته بود.

کانال ماهی هنوز جلوتر بود، ولی تمام منطقه از آب لبریز بود، هر جا را که خشک بود، خاکریز و دژ زده بودند، صدام این منطقه را آب بسته بود تا مانع پیشروی ما بشود.

هم زمان با حرکت ما، بچه‌های جهاد و مهندسی هم دارند تلاش می‌کنند که با یک خاکریز این جا را به جاده وصل بکنند که دیگر نیروها با قایق نروند جلو، هر هشت نفر سوار یک قایق شدیم. استاندارد هر قایق پنج نفر بود، هوا هم داشت روشن می‌شد، من هم سوار قایق هفتم یا هشتم شدم.

شهید بلباسی «فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا» هم هست، ما نباید از هم جدا بشویم، راه افتادیم، کمی جلوتر شاهد موانع سیم خاردار و میله‌های خورشیدی و بشکه‌های معروف به فورد گاز بودیم، آنجا کمین دشمن بود، با بلم می‌آمدند و نگهبانی می‌دادند و صبح می‌رفتند.


* گیر کردن جنازه‌ها در لابه‌لای سیم‌خاردار

بچه‌ها در حمله شب قبل، این جا را زده بودند، حالا ما داریم از کنار موانع، میدان مین و سیم خاردارها عبور می‌کنیم، لابه لای سیم خاردارها جنازه‌هایی گیر کرده بودند.

نفهمیدم بچه‌های ما هستند یا نه، معلوم بود که هنوز وقت نکردند جنازه را بگیرند، حتی اگر جنازه  دشمن بود هم باید آنها را جمع و دفن می‌کردند، چون جنازه باد می‌کند و زود بو می‌گیرد.

توپخانه‌ها دور و بر ما را می‌کوبند و قطرات آب، مثل سِیلی می‌پاشد روی ما.

هر چه جلوتر می‌رویم، توپخانه‌ها، کاتیوشا و خمپاره‌ها شدیدتر می‌کوبند، اصلاً آرامشی در کار نیست، سعی کردیم کف قایق بنشینیم، این طوری ترکش‌ها کمتر به ما اصابت می‌کرد.

پنج تا 10دقیقه طول کشید که به اسکله برسیم و پیاده شویم، سمت چپ این اسکله دژ بود، هر 10 متر یک سنگر داشت، همین جا مستقر شدیم تا دستور بعدی برسد، گردان یک، به ترتیب، همین جا داخل سنگرها چیده شدند.

هر پنج تا 6 نفر وارد یک سنگر شدند، تا هر جا که سنگر بود بچه‌ها جابه‌جا شدند، خاکریزهای آنتنی هم بودند و داخل خاکریزها هم نیروهای زرهی مستقر شده بودند، هر جا که خشکی ‌گیر می‌آمد، نیرویی هم آن جا مستقر می‌شد.

این محل تا دو روز قبل دست عراقی‌ها بود، انبار مهمات‌شان هنوز این جا است، سلاح‌های‌شان را گرفته بودیم و استفاده می‌کردیم. به این جا می‌گفتند: «سه راه مرگ». البته خط مقدم هنوز آن جلوتر است، یعنی آن طرف کانال ماهی.

تا غروب همین جا ماندیم، تردد طی روز خیلی کم بود، چون دو طرف جاده آب بود، این جاده تنها مسیر خشکی است که به خط مقدم می‌رود، عرض جاده حدود هشت متر بود، لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بود، درست سمت چپ ما، لشکر ویژه 25 کربلا، وسط بود و لشکر 41 ثارالله(ع) هم سمت راست، مستقر بود، لشکر 25 روبه‌روی دژ بود، تانک‌های عراقی‌ها هم همین جاها هستند و جلوی ما یک خط تشکیل دادند.

به صورت ستونی در خاکریز مستقر شدیم، دیروزِ ما با امروز کمی تفاوت داشت، دیروز فقط بمباران هواپیماها بود، ولی امروز و این جا، هم هواپیماها هستند، هم توپ‌ها و هم هلی‌کوپترهای دشمن، همه‌شان یک مسیر دو کیلومتری را هدف گرفته‌اند.

تانک‌های عراق هم مستقیماً می‌کوبیدند به خط، هلی‌کوپترها و موشک‌های‌شان هم به شکل تیرتراش و ردیفی می‌کوبید به جلوی ما، پشت سر ما، این جایی که ما بودیم هم جلوی مان را آب گرفته بود هم پشت سر ما را.

عمق آب در جلوی ما زیاد نبود، اما پشت سرِما خیلی عمیق بود، چهار متر می‌شد، آبِ جلوی روی ما، حالت باتلاقی داشت، بیشتر از نیم متر نبود، بچه‌های ما تا غروب دو سه تا از هواپیماهای دشمن را زدند و صدای تکبیر بچه‌ها به آسمان می‌رفت.

انتهای پیام/.