لحظه نگاری های شهید رمضان علی زارع

لحظه نگاری های شهید رمضان علی زارع

مورخه­ ی 64/9/2 است. دیشب ساعت 20:30 بلند شدیم و لباس مقدس غواصی را به تن کرده، جهت تمرین داخل آب شدیم، تا بتوانیم آماده باشیم. انشاالله این عمل مقبول درگاه خداوند قرار بگیرد...

یکی از بهترين نوع تاريخ شفاهی، خاطراتی است که «به روز» نوشته شده و از کوله بار يک رزمنده بيرون  بيايد. عيار اين نوع خاطرات از آن جهت بالاست که در زمان وقوع حادثه، نوشته می شود و دور از هر نوع تحريف است. با نزدیک شدن به ایام عملیات والفجر8، روزنوشت های شهید رمضان علی زارع که به همین سبک است، تقدیم مخاطبین محترم می شود.

***

64/8/17 است. نزدیک اذان مغرب است. دارم جواب نامه  ی برادران حسین واحدی و سیدضیاءایمانی را می­ دهم. پیغمبر می­ فرماید:

«جواب سلام واجب است.» نزدیک اذان مغرب است. هوا کم کم دارد رو به تاریکی می­ رود و ستاره ­های آسمانی دارند سر از آسمان به در می ­آورند و حرکات برادران رزمنده را نظاره می­ کنند.

خدایا! این بار چه عاشقانی را از ما خواهی گرفت؟ نمی­ دانم این بار کدام جوی (کانال) پُر از خون می­ شود؟ قرائت قرآن با صدای بلند از بلندگو به طرف عراقی ­ها نه، بلکه به طرف کربلای حسین(ع) پخش می­ شود. بعضی از برادران می­ گویند: «صدا را کم­ تر کنید»، امّا بعضی دیگر می ­گویند: «جنگ این حرف­ ها را ندارد. باید عراقی­ ها را تبلیغ کرد.»

برادران دیگر مثل صفری، آلالایی، اکبری، معصومی، غفوری و دیگر برادران دارند والیبال بازی می کنند.

خدایا! این چه منظره  ای است که روبه  روی من در حال خودنمایی است. از یک طرف جنگ و از طرفی دیگر بازی و...؟!

■■■

غروب روز سه  شنبه است. سال روز رحلت رسول اکرم(ص) و روز شهادت امام حسن مجتبی(ع) روز 28 صفر است؛ روزی که تمام شیعیان عزادارند. امروز همه در غم سرورشان امام حسن(ع) اندوه گین هستند.

روز شهادت امام حسن مجتبی(ع) و هنگام غروب است. احساس کردم چند کلمه خاطره را به روی کاغذ بیاورم:

به خیابان  های اروندکنار رفتم؛ خیابانی که چندین مغازه داشت. همه  ی مغازه­ ها خالی بودند. به من یک احساس غریب و احساس دل تنگی دست داد. صاحبان این مکان به کجا رفته­ اند که خانه­ های­شان این­ گونه ویران شده است؟

این چند سطر را به این خاطر می­ نویسم که درسی برای آیندگان باشد:

خدایا! تو می­ دانی که تنها هستم و تنها تو ناظر اعمال، افکار، قلم و نوشته ی من هستی. تو می­ دانی که چه چیزی را می خواهم بنویسم و می دانی اول چیزی را که خواهم نوشت نام مقدس توست. وجود تو مرا خیلی نگهدار است.

ای خدای بزرگ! بارها و لحظه ها و به دفعات از تو غافل شده  ام. تو خود  می دانی که چگونه غرق در گناه و غرق در اشتباه شده ام!

ای بی همتا! روزها در سر نماز و در وقت و بی وقت، وجودت را در تمام کارهایم طلب می کردم. بارها از تو خواسته ام که تنهایم نگذاری تا هیچ وقت از تو غافل نباشم.

ای خدای بزرگ و ای کسی که از همه چیز من خبر داری، می دانم کارهای زشت مرا پرده  پوشی کرده و به کسی نمایان نکردی. همه  ی این ها را در پشت پرده ی حجاب جمع کردی و به من متذکر شدی که فلانی حواست را جمع کن! اما من توجه نکردم، حتی ادامه هم دادم. نگاه من به عفو و بخشش توست.

خدایا! در وقت موعود از «حسن مفیدیان» جانش را پس گرفتی و او را به آسمان­ ها بردی، اما من بنده ای نبودم که از رفتار گذشته ام، درس عبرت بگیرم. از قرآنت بیاموزم. از راهنمایانی که برایم فرستاده ای، خط مشق بگیرم. از مؤمنین تو سر مشق بگیرم. بلکه خود را کامل می دانستم و برتر از دیگران!

ای کاش میانه روی می کردم و به نتیجه ی کارِ بدکاران توجه می کردم و از کارهای نیک صالحان و اَبرار درس عبرت می گرفتم و به راه «اهدنا الصراط المستقیمِ» تو می رفتم.

ای تنهای تنها! ای کاش آن­چه را که به دیگران متذکر می  شدم، خود اول به آن عمل می­ کردم تا دیگران از عمل من درس عملی می ­گرفتند.

ای شاهدِ در دو عالم! تو خود، بهتر می­ دانی که همیشه از عذاب آخرتت خوف داشتم و به رحمت تو امیدوار.

ناامید نیستم. همیشه حرف دل من این بود که روزی در بین علما، صلحا و به ویژه، شهدا آبرویی کسب کنم و سرافکنده نباشم.

خدایا! مرا ببخش تا دوباره بنده­ ای باشم که تو را بندگی کنم. زمانی که به فکر گناه بودم متاسفانه به فکر عقوبت آن نبودم که چنین اعمال زشتی از من سر زده! .

تو خود بهتر می ­دانی که همیشه به فکر شهدا بوده­ ام. به ویژه شهدایی که با هم بودیم. اما اکنون رابطه­ مان با هم دیگر قطع شده است. آن­ها دیگر حتی به خواب من هم نمی ­آیند.

ای­ خدای بزرگ! تو خود می ­دانی که چقدر زجر می­ کشم .

ای خدایی که بین آتش و آب اُلفت انداختی و بین پیغمبر و آتش اُلفت انداختی، بین من و شهدا محبت و الفت بر قرار کن تا به دیدارشان روم.

خدایا! تا اندازه ­ای می­ دانم که شهدا چرا از من جدا شده و از من پیشی گرفته اند؟  تو از اعمال زشت من با خبری. به تو پناه می ­برم که تو بهترین پناه گاهی.

خدایا! تو را عصیان نورزیدم تا خودم را از تو جدا سازم. پس محبتی عنایت کن تا بنده ­ی معترف به گناه به سویت کشانده شود و از تو غافل نباشد.

خدایا! اگر روزی در جلوی دیدگانِ شهدا پرده­ ی گناه مرا باز کردی، بسوزانم تا  کسی مرا نبیند. چرا که از هم اکنون وحشتم گرفته است.

■■■

64/8/28 است. درون سنگر نشسته ام. نامه ای از دودانگه از طرف برادر فضلی و هم چنین از خانواده­ ام رسیده است. قبل از خواندن نامه ابتدا خاطره­ ی شب­های قبل را می­ نویسم:

شب جمعه بود. برادران از سنگرهای دیگر آمده بودند در واحد یعقوبی (برادر پاشا) جمع شده بودند.

نماز مغرب و عشا به امامت برادر مجیدسعادتی به جماعت خوانده شد. بعد از اتمام نماز، دعا برای پیروزی رزمندگان اسلام و دعا برای سلامتی امام زمان (عج) خوانده شد. سپس دعای پرفیض کمیل توسط برادر نصیرایی خوانده شد. دعای کمیل آن شب خیلی در من اثر گذاشت. برادران در چهارگوشه­ ی سنگر نشسته و یا در حال سجده دعا را گوش می­ دادند.

امشب شبِ تذکره­ ی کربلا گرفتن است. برادران چه عاشقانه می خوانند. چه عاشقانه گریه می ­کنند. نهایتِ بندگی را پیش خدای خود مطرح می­ کنند.

خدایا! سرباز تو یک چیز می ­خواهد و آن این است که فرمانده خود را ببیند.

ای خدای گرامی! سگ در خانه­ ی توایم، استخوان­ مان بده!

واژه­ های دعا، دل برادران را ­شکافته است. چرا که وقتی دعای کمیل به پایان رسید. همگی سکوت کرده­ حرفی نمی زنند. کسی چیزی نمی خوانَد، اما همه گریه می­ کنند. زاری می ­کنند. پس از آن غریبانه هم دیگر را بغل می­ کنند و گریه می­ کنند:

برادر! شفاعت­ مان کن.

فراموش­مان نکن.

هم دیگر را ول نمی­ کنند.

■■■

مورخه­ ی 64/8/29 است. شب همه­ ی برادران داخل سنگر خوابیده­ اند. ساعت 21:30 است. وسایل و تجهیزات را همه جمع کرده اند و داخل کوله پشتی­ ها گذاشته ­اند. از قرار معلوم برای مأموریت یک هفته­ ای همه آماده شده ­اند.

همه ­ی برادران خوابیده ­اند. فضای داخل سنگر تاریک است. اورکت را زیر سرم گذاشتم، پتو را رویم کشیده­ ام. به فکر افتاده بودم. نمی ­دانم به چه فکر می­ کردم، داشت خوابم می­ بُرد که یک ­دفعه یکی از برادران به نام احمدی پل­ سفیدی صدایم کرد و گفت:

بیا برادر طوسی با شما کار دارد.

من و برادر اکبری به بهداری رفتیم. یکی از برادران مخلص اطلاعات، برادر اکبرنژاد  «اهل گنبد»  موج انفجار خورده و زیاد سر و صدا می­ کرد. او را برای مداوا به اهواز بردیم.

از زجری که می­ کشید، خیلی متأثر شده بودم. وجودم می­ لرزید. حالت عجیبی به من دست داد.

ایشان را در بیمارستان شهید بقایی اهواز بستری کردیم. ساعت 2:30 شب به پایگاه شهید بهشتی رفتیم و در آن­ جا خوابیدیم.

صبح بلند شدم و از حیاط داشتم رد می­ شدم، برادرانی که از دودانگه آمده بودند را زیارت کردم. خیلی خوش­حال شدم، لحظات بسیار خوش حال کننده­ ای بود.

از اهواز به هفت­ تپه رفتم. برادر حسین واحدی را دیدم که در پادگان آموزشی لشکر مشغول خدمت است.

دوباره به پایگاه اهواز برگشتم. برای خانواده ­ام تلفن کردم و از حال آن­ها باخبر شدم.

دوباره توفیق یافتم که برگردم به خط، آن­ جایی که عاشقان می­ نالند و ضجه می­ زنند. به دیار عاشقان، آن­ جایی که برادران برای بندگی خدا در نوبت نشسته و یا از هم­دیگر سبقت می­ گیرند.

■■■

صبح روز یک­شنبه مورخه­ ی 64/8/30 است. بعد از نماز صبح به کنار رودخانه آمده ­ام. باد سردی می­ و­زد. ستاره­ ها در آسمان به صورت انگشت شمار دیده می­ شوند. آب رودخانه گل­ آلود و از طرف شمال به جنوب در حرکت است.

با این که این­ جا به اصطلاح جنگ است، اما روستاییان در این طرف رودخانه، گاوها را به چرا آورده­ اند. آن ­طرف رودخانه افراد غیر نظامی دیده نمی­ شوند. در نقطه­ ای نگهبان ما نشسته و ارتفاع آب را اندازه می گیرد.

من نظاره­ گر صحنه هستم. آن­چه را که به چشم می­ بینم بر روی کاغذ می­ آورم. نخل­ های آن طرف رودخانه چنان انبوه است که گویی چیزی در آن دیده نمی ­شود. اما در قلب آن، روستایی است که مردم در آن به صورت عادی مشغول زندگی هستند اگر چه خطر توپ و خمپاره آنان را تهدید می ­کند. شاید بپرسید آن جا کجاست؟و آن آب چرا این جوری است؟

این­ جا رودخانه ­ی بهمن شیر است، آن­ جایی که ظفرمندان در عملیات شکستنِ حصرِ آبادان با آب آن وضو ساخته ­اند.

در اطراف آبادانیم. آب آن دایم، جزر و مد می ­شود. آب طوری حرکت می­ کند که گویی آسمان، به طرف شمال در حرکت است.

خمپاره­ های دشمنِ زبون گاه­ گاهی به سان گرگ زخم خورده به این طرف پرتاب می­ شوند. گاه در کنار رودخانه و گاه به داخل نخلستان می­ افتند. اهالی به تماشای آن می­ آیند.

حالادیگر برادران هر کدام کناری نشسته ­اند. عدّه ­ای نامه می ­نویسند، عدّه ­ای خاطره، و عدّه ­ای هم درس می­ خوانند. اجرکم عندا...!

■■■

مورخه­ ی 64/9/2 است. دیشب ساعت 20:30 بلند شدیم و لباس مقدس غواصی را به تن کرده، جهت تمرین داخل آب شدیم، تا بتوانیم آماده باشیم. انشاالله این عمل مقبول درگاه خداوند قرار بگیرد.

بعد از بیرون آمدن از آب و صرف چای همگی خوابیدیم. در خواب دیدم که در همسایگی خانه ­ی ما مجلس ترحیمی برقرار است. همه ­ی اهالی جمع شده ­اند. من­ هم حضور دارم و دعای توسل می­ خوانم.

در آن مجلس همه گریه می­ کنند و حالت عجیبی دارند. من هم شروع کردم به مصیبت خواندن. وسط­ه ای مصیبت بود که یک دفعه دیدم یکی از اعضای خانواده ­ام مرا صدا می­ زند و می­ گوید: «پشت ­بام خانه­ مان آتش روشن است.»

خانه­ ی­ مان آتش گرفته بود. کسی به کمک­ مان نیامد. افراد مجلس همه رفتند. من به تنهایی داشتم آتش­ ها را خاموش می­ کردم که بیدار شدم. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که شهید خلیل فتاحی را دارند تشییع می­ کنند و من جلوی تابوت را گرفته­ ام. مادرش با شیون به من می­ گوید: «شما تابوت را رها کنید و در تشیع جنازه­ ی فرزندم شرکت نکنید!» من هم چند کلمه، این­ که چرا نباید شرکت کنم با او صحبت کردم و بعد بیدار شدم.

پس از خوابی که دیده­ ام، آن چنان ترسیده­ ام که موهای سرم بلند شده و وحشت کرده ­ام که چه شده است ؟

خدایا! نکند شهدا از ما راضی نباشند؟ خودت توجه ی کن و با الطاف بی کرانت به ما عنایتی کن.

خدایا! شهدا را از ما راضی و ما را در راه­شان ثابت قدم بگردان.

■■■

64/9/3 ساعت 11:30 است. همه ی برادران سوار ماشین شده ­اند و به طرف مسجدی که قرارمان بود، جمع بشویم، رفته ­اند تا به صحبت­ های فرمانده لشکر   برادر قربانی  گوش کنند.

 ابتدا نماز جماعت را به اتفاق یکی از برادران خواندیم و به جان امام و رزمندگان دعا کردیم. برادر مرتضی قربانی برای­مان صحبت کرده ­اند و از این­که الطاف خداوندی شامل حال ما شده، چیزهایی گفته ­اند.

ایشان برادران را به رازداری در اسرار جنگ فرا خوانده ­اند. سپس برادر نصیرایی نوحه سرایی کردند، برادران عاشقانه سینه زدند. مسجد اطلاعات را برادر قربانی افتتاح کردند.

پس از آن برگشتیم و ناهار را در پاسگاه فرخ ­پی صرف کردیم. آن روز برادر مختاری را در جمع برادران دیدم. ایشان در مهندس رزمی مشغول خدمت بود.

■■■

مورخ 64/9/5 به پایگاه شهید بهشتی اهواز رفتیم. برادران واحدی و نوروزی را دیدم، بسیار خوش­حال شدم. از آن­ها شنیدم که برادر فضلی و چندین نفر از معلمان دودانگه جهت بازدید از جبهه به اهواز آمده­ اند. خیلی دوست داشتم آن­ها را ببینم. ولی وقت نبود، دوباره برگشتم به خط. چرا که آن­ها قرار بود ساعت5:30 به مقرّ شهید رجایی برگردند. من و برادر رحیمی   مسئول یگان دریایی  با هم به خط مقدم برگشته بودیم.

■■■

مورخه 8/9/94 ساعت 8:45 دقیقه صبح است. من و برادر زارع به دکل دیدبانی رفتیم و با دوربین به خط نگاه و دیدبانی می­ کردیم و ترددهای دشمن زبون را زیر نظر داشتیم. ساعت 11:45برگشتیم پایین و به پایگاه آمده ­ایم. با به­ جا آوردن نماز جماعت و صرف ناهار دوباره با برادر مختاری به مهندسی رزمی رفتیم.

■■■

... امروز 17/9/1364 است. برای سنگر آهن آورده ­ایم. جوش­کار آمد برای جوش کاری. موقع جوش ­زدن، کمکش کردم. آهن را روی سقف سنگر ریختیم. شب چشم درد عجیبی گرفتم. چشمم سوز عجیبی داشت. ساعت 1 نصفه شب به بهداری رفتم. پس از برگشتن، درون کیسه خواب و بیرون از سنگر خوابیدم. چرا که چشمم داخل سنگر درد می ­گرفت. اما با طلوع صبح، دردِ چشمم خوب شد.

■■■

امروز 64/9/18 است برادران همه جمع شده ­اند و سنگر درست کرده اند. خاک ­ها را داخل کیسه ریخته و پشت سنگر گذاشته­ اند. کار دسته جمعی برادران روحیه ی عجیبی به ما می­ داد.

■■■

در تاریخ 64/9/20 به اهواز رفتیم. پس از 2 روز از اهواز به مدت 20 روز به مرخصی رفتم که در این سفر هم­راه با برادر سعید معصومی حرکت کردیم. با قطار تا تهران و بعد با ماشین به ساری رفتیم.

■■■

مورخه 64/10/25 از ساری به تهران و سپس به اهواز آمدم. به هفت تپه خدمت برادران باقری، عباس­ زاده و ذلیکانی رفتم. پس از آن به گردان یارسول(ص) رفتم. برادر باقری [آن­ جا] نبود. سپس به گردان حضرت مسلم(ع) خدمت برادران، از جمله عباس­ زاده رفتم.

موقع اذان مغرب و عشا شد. همه آماده شده بودند تا نماز مغرب و عشا را بخوانند. صدایش کردم. با هم حال و احوال کردیم.

شام و صبحانه را در خدمت برادر عباس زاده بودم. در آن چادرها، در لابه لای کوه­ ها و تپه­ های هفت ­تپه، بنا شده بود. هوای ملکوتی دیگری حاکم بود! عشق، علاقه و اخلاق نیکوی برادران چیز دیگری را به ما نمایان می­ کرد.

موقع غذا خوردن اول با سوره ­ی «والعصر» شروع می­ کردند و بعد دست به سفره می ­بردند. سپس هر کس دعای قلبی­ اش را بازگو می ­کرد. پس از غذا فوراً سفره را جمع می­ کردند.

 اخلاق برادران خیلی نیکو بود، طوری ­که چهره­ های نورانی­ شان معصومیت پنهان شان را نمایان می­ کرد.

■■■

64/10/26 صبح از هفت تپه حرکت کردیم. به اتفاق برادران عباس زاده و باقری، به پایگاه شهید بهشتی در اهواز آمدیم. ناهار را در صلواتی خاتم(ص) خوردیم و سپس با برادر واحدی ملاقات کردیم. پس از آن برادر باقری به هفت تپه­ رفته، ما در اهواز ماندیم و من به ساری تلفن کردم.

■■■

64/10/29 پس از 3 روز ماندن در اهواز با مینی بوس به بهمن شیر و صبح آن روز با برادر حسینی و طالبی به مقر واحد اطلاعات آمدیم. به خدمت برادران رسیدیم. اول کاری که کردم بر چهره­ های نورانی تک تک برادران واحد اطلاعات بوسه زدم. چرا که 25 روز از آن­ها دور بودم. دوستی و علاقه­ ام نسبت به برادران چنان شده بود که چند روزی که در پایگاه شهید بهشتی بودم طاقت نیاوردم و به خط رفتم. چرا که نماز جماعت، دعاهای برادران و برخورد صادقانه شان انسان را عوض می­ کند.

■■■

تاریخ 64/11/11 صبح، هنگام صبح اذان به افق آبادان وخرمشهر بلند شدم. نماز را به جماعت خواندیم. دعا به جان امام ورزمندگان و فاتحه به روح پرفتوح شهدا را قرائت کردیم. سوره­ ی «ممتحنه» را قرائت نمودم. صبحانه را صرف کردیم. بعد از کمی استراحت، سرم را تراشیدم و نماز ظهر را به جماعت خواندیم. دشمن خمپاره­ اش همین طور کار می کرد. چپ و راست می ­زد. ذکر یا خدا از زبان رزمندگان هیچ وقت قطع نمی ­شد.

لودر با راننده ­ی شجاعش و بچه­ های یگان­ مهندسی رزمی برای سنگرسازی به رزم بی­ امان خود هم­چنان ادامه  می ­دادند.

این خاطرات را شب، ساعت 9 در حالی می­ نویسم که هوا صاف است و لودر هم­چنان کار می­ کند و دشمن زبون خیال می­ کند با خمپاره جلوی کارشان را خواهد گرفت. اما اینان هم­چون کوه استوار و خیال­ شان هم چون خورشید نورانی و راحت است.

بعد از نماز مغرب و عشا برادران دعای توسل خواندند و متوسل به بانوی دو عالم   فاطمه زهرا(س)  شدند. آن­ها استجابت دعا می­ خواستند. به سر و سینه می­زدند و حضرت مهدی(عج) را صدا می کردند تا رزم­شان مستحکم و کارشان پر برکت باشد.

غروب 64/11/2 برای برادران: فضلی، قربانی، مهدی اسماعیلی و محمدی نامه فرستادم.

■■■

 64/11/11 است. ساعت 21:03 دقیقه را نشان می­ دهد. یاران خدا از هر سو می ­آیند. نمی­ دانم چه می­ خواهند بکنند؟ از محورهای 1 و 2 و 3 همه به جزیره آمده­ اند.

خدایا! کمک کن!

خدایا! از هم اکنون زمزمه­ ی فراق شهادت به گوش­ مان می­ رسد.

از طرفی هم فریاد شبانگاهان آنان هر شب سکوت شب را می­ شکند و بر سپیده­ ی فجر نوید پیروزی را می­دهد.

دیشب برادران محور 3 پیش ما در موقعیت شهید «سلیمان­ خاطر» آمدند. شب را در مسجد خوابیدند. آن­ها برای آمادگی جهت رفتن به عملیات به مقر ما آمده بودند.

هر کس به آرامی نام مقدس عملیات را می بَرَد. اگرچه بعضی کارها مثل پخش «عطر» توسط برادران نشانه­ ی انجام عملیات می­ باشد.

■■

64/11/16 است. ساعت 18:40 است. نماز مغرب و عشا به امامت حاج­ آقا «مسرور» خوانده شد.

بعد از نماز برادران واحد ا.ط.ع  از محور 2 و 3 و برادران گردان در مسجد محور 2 دعای پرفیض توسل را خواندند. چه شوری داشت. چه پر محبت بود. عجب احساسی برادران نسبت به معصومین(ع) داشتند.

عجیب به سینه ­هاشان می ­زدند و نوحه می­ خواندند. مجریان برادران حسینی و نصیرایی بودند. برادران نامی از عملیات و شهدای آینده بر زبان می ­آوردند. فضای مسجد حالت روحانی عجیبی داشت.

خدایا! معلوم نیست چند نفر از برادران مخلص از میان ما خواهند رفت؟ اگر چه برادران چند نفر را نشان کرده بودند و از آن­ها التماس دعا می­ خواستند.

نوار دعای توسل آن شب را ضبط کرده­ ام و در جعبه ­ی شخصی من موجود است.

■■■

مورخه 64/11/18 است. برادران واحد ا.ط.ع در مسجد جمع شده ­اند. برادران مسئول، طرح عملیات را از روی نقشه برای ما توجیه کرده ­اند.

برادران را دسته بندی نمودند در موج های مختلف مثل موج 1 موج 2 موج 3 موج 4 و گروه ضربت.

برادران آن شب در دعای کمیل شرکت کردند و تا آخر دعا گریه و زاری کردند. با این که دعا تمام شده بود امّا همه سر به سجده برده بودند و گریه می­ کردند.

■■■

مورخ 64/11/19 است شب شنبه. برادرانی که در واحد های 1، 2، 3 بوده اند، راننده­ ها و برادر عزیزمان  ­آقای طوسی در سنگر کیاپاشا (یعقوبی) جمع شده­ اند.

در قدم اول، برادران؛ آموزش لازم را برای مقابله با بمب ­های شیمیایی یاد گرفته بودند.

برادر طوسی چگونگی عملیات مثل؛ وضعیت دشمن، استعداد آن، موقعیت خودمان و موقعیت عملیات را به طور کامل توضیح دادند.

سپس برادران نشستند و با هم­دیگر وداع کردند. برادر طوسی در ادامه فرمودند:

امشب شب وداع است.

از هم­دیگر حلالیت بطلبید.

هم­دیگر را عفو کنید.

امشب شب آخر دیدارتان است.

برادران دور هم نشسته ­اند. آن­ها زار زار گریه می­ کنند.

شب عجیبی است. شاید شبِ عاشورای کربلای ایران باشد!

شب وداع یاران حسین زمان است.

شب استغاثه و شب یاری طلبیدن از ائمه اطهار(ع) است.

عجب شوری دارد. دل سنگ پاره می ­شود. یاران امام و سنگرنشینان جبهه ­ی اسلام گریه می­ کنند. فضای اتاق پر از اشک یاران شده است...!

■■■

خدمت تمامی دوستان سلام:

امشب 64/11/20 عملیات بزرگ [والفجر 8] شروع می ­شود.

اگر طلبی از من دارید از نظر شرعی موظفید که حق خودتان را از من بگیرید.

اگر بدهکار هستید آن را به حساب جبهه و جنگ واریز کنید.

در ضمن همسر عزیزم بداند که بنده مبلغ 2000 تومان به شهید حسن مفیدیان بدهکارم.

ضبط صوت کوچکی که توی منزل ما هست مربوط به مفیدیان است، به خانواده­ ی ایشان تحویل دهید.

همگی شما را به خدای بزرگ می­ سپارم.

از همه ­ی شما التماس دعا دارم.

مراسم سوم، هفتم و چهلم مرا خوب برپا کنید.

وصیت نامه­ ام را همسرم در مراسم بخواند. راضی نیستم از وصیت نامه ­ی من کسی سوء استفاده کند.

خدمت برادران: خضرالله محمدی، ضیاءایمانی، محمدرضاجعفری، رمضان علی باقری، قاسم ارجمندی، حاج ­آقا مفیدیان، یدالله ابوترابی، باقری و تمام دوستان سلام می­ رسانم.

مرا عفوکنید.

خدمت پدر بزرگوار و مادر مهربانم سلام؛ امیدوارم مرا ببخشید.

از همه ی شما التماس دعا دارم.

■■■

برادران واحد اطلاعات و عملیات که با هم هستیم:

1. رمضان علی زارع 2. سید علی دوامی 3. حجازی 4. نیکوکار 5. سهرابیان 6. اهل بیتی 7. غفار قنبرزاده 8. حکیمی 9. موسی احمدی 10. روستا 11. مسعودخدادادی 12. رضایی 13. جعفری 14. داوودی 15. حسن غفاری 16. آلالایی 17. نصیرایی 18. صفریان 19. بشارتی 20. کَهنمایی 21. پوراسماعیل 22. بسطامی 23. طالبی 24. خطیبی 25. عابدی  نژاد 26. ابراهیم پور.


* تصاویر

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

شهید رمضان علی زارع

انتهای پیام/.