روایاتی جالب از روزهای اسارت
 

 

رحمت وقتی چشمش به عکس صدام افتاد با عصبانیت بلند شد و رفت عکس صدام را پاره کرد و دوباره برگشت سرجایش خوابید، دهان همه از تعجب بازمانده بود.

آزادگان منشور گنجی هستند که خاطرات زیبا را باید از دل آنها جست‌وجو کرد، واژه به واژه‌‌ای که بیان می‌کنند، گوشه‌ای از سند افتخار سربازان روح‌الله و برگی زرین از تاریخ شیعه است.

* افطار با اجازه سیدالرئیس

اولین ماه مبارک رمضان پس از قبولی قطعنامه ۵۹۸ متفاوت بود، عراقی‌ها از حساسیت بیجای خود اندکی کاستند و آزادی بیشتری به اسرا دادند، در این رمضان مبارک از آمپول بی‌حال‌کننده عراقی‌ها خبری نبود، غروب یکی از همین روزها عراقی‌ها اعلام کردند که افطاری امشب را در حضور ما صرف خواهید کرد، این خبر تعجب‌آور به‌زودی در اسارتگاه پخش شد.

عده ای از اسرا با راهنمایی عراقی‌ها در گوشه‌ای از اردوگاه پتوها را پهن کردند و پتوهای دیگری را روی آن پتو به‌عنوان سفره قرار دادند، درست یادم نیست چه غذایی سر سفره قرار داده شده بود ولی با روزهای عادی اندکی فرق داشت، به قول امروزی‌ها کمی‌ پُرملات بود.

آفتاب هنوز غروب نکرده بود که به دستور عراقی‌ها همه اسرا که حدود یک هزار و ۲۰۰ نفر بودند، سر سفره حاضر شدند و تمام سربازان عراقی مستقر در کمپ و افسران ارشد، یکی پس از دیگری در جایگاه ازپیش‌تعیین‌شده نشستند و منتظر اذان مغرب بودند.

اندکی بعد از غروب آفتاب یکی از مترجمان ایرانی که در کنار افسر بلندپایه عراقی ایستاده بود، با صدای بلند اعلام کرد، سیدالرئیس (منظور افسر ارشد) اجازه دادند افطاری شروع شود.

همگی با تعجب به‌هم نگاه کردیم، چون هنوز به وقت اذان دقایقی باقی مانده بود، افسران و سربازان عراقی شروع به خوردن کردند، افسر ارشد عراقی با کمال تعجب دید کسی از اسرا به غذا دست نمی‌زند، دوباره با حالت حق به جانب و کمی عتاب‌آلود و با صدای بلند فریاد زد چرا نمی‌خورید، مسؤول اردوگاه که یک اسیر ایرانی و از میان خود ما انتخاب می‌شد، بلند شد و گفت: «سیدی! هنوز وقت اذان نشد».

افسر گفت: «اشکال ندارد، امروز می‌توانید زودتر افطار کنید».

دقیقاً وقت اذان شروع به خوردن غذا کردیم، در حالی که عراقی‌ها غذاهای‌شان تمام شده بود و افسر ارشد عراقی و در پی آن افسران دیگر و سربازان به‌عنوان اعتراض از جا بلند شدند و غرغرکنان محیط را ترک کردند.

"راوی: آزاده موسی عابدی میانده ـ بابل"

* واکسن مشکوک!

روز هجدهم ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۳، اسرا خودشان را برای احیای شب نوزدهم آماده می‌کردند، برنامه‌ها طوری تدوین شده بود که تمام اسرا از شب‌های پربرکت احیا کمال استفاده را ببرند.

غروب همین روز سربازان عراقی در حالی که کابل به دست داشتند و مرتب به بدن اسرای دربند می‌زدند، با فریاد: «جمع شوید... جمع شوید... حرّک... حرّک...» اسرا را در گوشه‌ای از اتاق جمع کرده و روی زمین نشاندند، در حالی که اتاق ما گنجایش ۷۰ اسیر را نداشت ولی ۱۱۰ اسیر در این اتاق نگهداری می‌شدند، سربازان عراقی بعد از شمارش اسرا، آنها را یکی یکی با کابل به تنها درب زندان راهنمایی کردند.

سحر و افطاری اندک باعث ضعف جسمانی اسرا شده بود و توانایی تحرک مناسب را از آنها گرفته بود، آنها با بدنی رنجور به انتهای حیاط اسارتگاه کشانده شدند و گروهی از عراقی‌ها که لباس سفید و برخی نظامی‌به تن داشتند، در گوشه‌ای ایستاده و منتظر شکل‌گیری صف اسرا بودند.

صف تشکیل شد و یکی از عراقی‌ها که گویی از بقیه ارشدتر بود، با اشاره به ما فهماند که باید آستین دست چپ را بالا بزنیم تا به دست ما واکسن تزریق کنند، سرنگی که به این منظور استفاده می‌کردند بسیار بزرگ بود، به نظر می‌رسید ۵۰۰ سی سی در آن مایع جا می‌شد!

اولین نفری که به جایگاه تزریق رسید خیلی سریع واکسینه شد! و با ضربات کابل به سمت اتاق راهنمایی شد!

دومی‌ و سومی ... به همین صورت واکسینه شدند، رضا نشتیبانی درست قبل از من به جایگاه رفت و دست را در اختیار عراقی‌ها قرار داد، عراقی‌ها سرنگ را وارد دستش کردند، با کمال تعجب دیدم مایع تا فاصله یک متری آقا رضا به بیرون پرید، گویی سوزن آن قدر بزرگ بود که از یک طرف بازو وارد و از طرف دیگر آن خارج شد.

امدادگر عراقی با خونسردی سرنگ را به عقب کشید و همین که مطمئن شد سوزن به داخل گوشت بازو برگشته مقداری از مایع را وارد دستش کرد.

در آن غروب همگی با یک سرنگ واکسینه شدیم و به اتاق برگشتیم، افطاری آن شب که شامل یک ملاقه آش برای ۸ نفر و هر نفری یک نان ساندویچی بود، بدون هیچ مشکلی صرف شد.

تزریق آن مایع که هرگز هیچکس نتوانست بفهمد چه دارویی بود، رفته رفته همه اسرا را بی‌حال کرد، سحرگاهان هیچ‌کس توانایی برخاستن از جایش را نداشت، تب شدید و بی‌حالی همگی را زمین‌گیر کرد و حدود ۳ شبانه روز اسرا بی‌حال بودند که همین باعث شد نتوانستند مراسم شب‌های احیا را به‌خوبی اجرا کنند.

عراقی‌ها به هدف خودشان رسیدند و راه سرکوب اسرا را که با تهدید، کتک و کم کردن سهمیه غذا و ... میسر نشده بود، با تزریق واکسن! عملی ساختند.

"راوی: آزاده موسی عابدی میانده ـ بابل"

* دردسر شیرین

روزه گرفتن در اسارت خودش یک رویداد مهم به‌شمار می‌آمد، من آن را دردسر شیرین نامیدم، کمپ ۱۳ رمادی که با اسرای تیرماه سال ۶۷ تشکیل شده بود، به‌علت اینکه اسرا از قوانین اسارت و شرایط آن اطلاعات کافی نداشتند، شده بود کمپی برای دور گرفتن عراقی‌ها ولی اختناق و سخت‌گیری‌های آنها خللی در روحیه بر و بچه‌های قاطع ۲ که بیشتر آنها بسیجی و پاسدار بودند، وارد نکرد، همان روزهای اولیه اسارت بچه‌ها تصمیم گرفتند با گرفتن روزه با کم‌غذایی مقابله کنند، سه وعده غذای عراقی‌ها یک وعده هم نمی‌شد، برای همین ما آسایشگاه را به دو قسمت کردیم.

یک روز بچه‌های قسمت جنوبی آسایشگاه روزه می‌گرفتند، روز بعد قسمت شمالی، با این ابتکار وعده غذایی بچه‌ها تا حدودی خوب شده بود، تا جایی که ما نان اضافه می‌آوردیم و از طریق تهویه به دوستان‌مان که در قاطع ۳ بودند، می‌دادیم.

عراقی‌ها هم کاری به روزه گرفتن‌مان نداشتند، اوایل کمی‌ ما را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند ولی وقتی دیدند کاری از پیش نمی‌برند، دست از سر ما برداشتند.

"راوی: آزاده علی‌همت گران"

* ماجرای پاره شدن عکس صدام!‏

در یکی از روزهای گرم تابستان، آب اردوگاه به‌طور کلی قطع شد، آن روز عراقی‌ها ما را یک ساعتی زیر آفتاب نگه داشتند تا آمارگیری تمام شود، وقتی وارد آسایشگاه شدیم از فرط تشنگی، نای حرف زدن نداشتیم.

خیلی از بچه‌ها با همان شرایط خوابیدند، یک ساعتی نگذشته بود که یک سرباز عراقی که از نظر رفتاری خیلی بداخلاق بود، با عکس صدام وارد آسایشگاه شد و با سر و صدایی که به راه انداخت، بچه‌هایی که خوابیده بودند را بیدار کرد.

عکس را به دیوار نصب کرد و با تهدید گفت: «کسی حق ندارد دست به عکس بزند».

وقتی از در آسایشگاه بیرون رفت، رحمت داودی که اهل شهرستان نور بود، تازه از خواب بیدار شده بود، خواب‌آلود از من پرسید: «آب آوردند؟!» که من عکس صدام را نشانش دادم و گفتم: «عکس صدام را آوردند!»

رحمت وقتی چشمش به عکس صدام افتاد با عصبانیت بلند شد و رفت عکس صدام را پاره کرد و دوباره برگشت سرجایش خوابید، دهان همه از تعجب بازمانده بود.

جاسوس‌ها خبر را به عامر رساندند و عامر (سرباز عراقی) و تعدادی سرباز برای بردن رحمت به آسایشگاه آمدند.

صدای رحمت تو اردوگاه پیچیده بود، آنچنان داد می‌کشید و تهدید می‌کرد که انگار او داشت عامر را تنبیه می‌کرد، بچه‌ها می‌خندیدند، البته نه برای کتک خوردنش بلکه برای تهدیدی که او به زبان می‌آورد: «عامر! من اگر آزاد شدم دوباره برمی‌گردم عراق تا تو را نکشتم دست‌بردار نیستم!»‏

"راوی: یعقوبعلی غلامحسینی ـ آمل"