قرار آخر پیرمرد در میان هور/قول حضرت زهرا(س) عملی شد

یکی از محورهای مقاومتپروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانههای محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از شهدا و رزمندگان از نظرتان میگذرد.
* حکایت رفتن به مدرسه عشق
قرارمان این بود که برویم و در مدرسه عشق نامنویسی کنیم، با خیلیها رفتیم، ابتدا راهمان ندادند، بهانه آوردند که آقا مدرسه پُر شده است، وقتی اصرار کردیم از ما شناسنامه خواستند، تحویلشان دادیم، گفتند: نمیشود! گفتیم: چرا؟ گفتند: سنّتان کم است، هر چه خواهش کردیم نشد که نشد.
رفتیم سراغ کسی تا پارتیمان شود، قصدمان این بود که پارتیمان حتماً باید آدم گردنکلفتی باشد، به خیلیها رو انداختیم، گفتند: نه! میگفتند که پارتیبازی اصلاً کار خوبی نیست، هر چه گفتیم باباجان نیمکتهای مدرسه خالیه، مدرسه هر روز داره قبولیهایش را به دانشگاه میفرسته، انگار نه انگار، کسی گوشش طلبکار حرفهای ما نشد که نشد، به سرمان زد که به شناسنامه مان دست بزنیم، آخه چند نفر از دوستان این کار را کرده بودند.
عجیب بود، کسی نفهمید که شناسنامهشان دستکاری شده، اونا تا دانشگاه هم رفته بودند، بعضیهاشان قبول شده بودند و حتی وقتی گواهی قبولیشان آمده بود، تاریخ ولادتشان اشتباه حک شده بود، بگذریم، به هر دری، خانهای، فردی سرزدیم، نشد که نشد، دست زدن به شناسنامه را هم از ترس عملی نکردیم، گفتیم این طوری نمیشود، چرا فقط اونها زور بگن،
ما هم زورمان را نشان میدهیم.

بالاخره، در یکی از روزهای سرد آذرماه 1360 بود که پوشه بغلکرده رفتیم توی حیاط ساختمانی که اسم بچهها را مینوشتند، اول کسی تحویلمان نگرفت، رفتیم جلوی اتاق پذیرش، نشستیم مسؤول پذیرش آمد و گفت: چیزی شده؟
پوشهها را دادیم دستش، اول خوشحال شد اما وقتی به سنمان نگاه کرد، سگرمههایش تو هم شد و گفت: آدم حسابیها این چه وضعشه، مگه نمیدونین توی مدرسه عشق، داشتن سن کافی آن هم 17 سال ضروریه؟
شماها که 15 سال بیشتر ندارین.
دوباره خواهش و تمناهایمان شروع شد، انگار نه انگار مثل این که ما داشتیم با یک سنگ صحبت میکردیم، اصلاً به حرفها، ضجه و التماسهای ما توجه نکرد، با فریاد گفتیم: ثبت نام میکنی یا نه؟ گفت: نه!
- اگر ثبتنام نکنی بلایی به سرت میآریم که اون طرفش ناپیدا باشه، راستش چیزی از دستمان بر نمیآمد، اما این تهدید کار خودش را کرد و گفت: خیلی خوب حالا ببینم چه میشود؟
وقتی از دفتر مدرسه درآمدیم، احساس کردیم بال درآوردیم، صدای بگو و بخندمان بلند شد، مثل آدمهای خُل چِل شده بودیم، میخواستیم داد بزنیم، هوار بکشیم که آهای مردم، ما توی مدرسه عشق نامنویسی کردیم، به ما گفته بودند یه ماه دیگه تکلیفتان معلوم میشود.
هر هفته صبح شنبه کارمان این شده بود که میاومدیم، پشت شیشه دفتر مدرسه، ببینیم کِی کلاسمان شروع میشود اما دریغ، اینقدر شنبهها را شمردیم که خسته شده بودیم، تقریباً 2 سال طول کشید، اون مسؤول پذیرش بیانصاف کار خودش را کرده بود، اون قدر ما را نگه داشته بود که سنمان به 17 سالگی رسیده بود.
بالاخره صبح شنبهای دیدیم اسممان را روی شیشه نوشتهاند، بالاخره از روزی که توی این مدرسه اسم نوشته بودیم، تا حالا که باید لباس کفش و کلاه مخصوص این مدرسه را میپوشیدیم، دو سال گذشته بود. "راوی: سیدولی هاشمی"
* ستون پنجمی که لو رفت!
در عملیات بیتالمقدس من مسؤولیت چند تا از بر و بچههای مازندران و گیلان را بهعهده داشتم، هر جا که گروه چند نفرهمان حضور پیدا میکرد، زیر حجم آتش خمپاره دشمن قرار میگرفت، به همین خاطر چند تا از نیروهای ما مجروح و شهید شدند، شب که شد به نیروها دستور دادیم موضع را تغییر دهند تا شاید از شرّ خمپارهها راحت شویم ولی صبح وقتی آفتاب تیغ انداخت، دوباره گلولههای خمپاره به سراغمان آمدند، نیروها عصبی شده بودند.
دمدمای ظهر صدای تیر کلاشی نظر همهمان را جلب کرد، چرا که از درون سنگر بود، بچهها سریع خودشان را به داخل سنگر رساندند و بعد از چند دقیقه یکی از نیروها که از ناحیه نشیمنگاه مجروح شده بود را بیرون آوردند.

وقتی او را به بیمارستان صحرایی رساندند و برگشتند، اظهار خوشحالی میکردند و میگفتند: فردی که مرتکب خودزنی شده بود، جاسوس از آب درآمد.
از این قرار بود وقتی بچهها لباس او را از تنش بیرون آوردند و جیبهایش را خالی کردند، کاغذهایی را یافتند که نوشتههایش با کد و رمز بود، به همین خاطر بچههای حفاظت سریع خوشان را به آنجا رساندند، بعد از بازجویی فهمیدند ستون پنجم دشمن است و در طول مدت حضورش در جبهه کارش ارسال اطلاعات به عراقیها بود. "راوی: آزاده جعفر کیمیا ـ بهشهر"
* اسرا از محافظشان، محافظت کردند!
تعداد اسرایی که در عملیات بیت المقدس گرفتیم خیلی زیاد بود، برای انتقال آن همه اسیر به مشکل برخورده بودیم، هم نیرو برای محافظت آنها کم داشتیم و هم ماشین برای انتقالشان.
طوری شده بود که هر 50 نفر اسیر عراقی را سوار کمپرسی میکردیم و یک بسیجی را بهعنوان محافظ همراه آنها فرستادیم، یکی از محافظین اُسرا بسیجی نوجوانی بود که رفته بود بالای «تاجی» کمپرسی نشست.

وقتی ماشین حرکت کرد، این بسیجی نوجوان از بالای تاجی به داخل کمپرسی افتاد، 2 تن از اُسرا او را دوباره به بالای تاجی گذاشتند، کمی که جلوتر رفتند دوباره بر اثر ترمز، بسیجی به داخل کمپرسی افتاد، اینبار نیز توسط دو تا از اسرا به بالای تاجی انتقال داده شد، ولی این بار پای او را محکم گرفتند تا محافظشان دوباره به داخل کمپرسی سقوط نکند. "راوی: حسینعلی شیرآقایی"
* رزمندگان اسلام! بهپیش
شب عملیات بیتالمقدس، با آتش سنگین دشمن مواجهه شدیم، این طور که بهنظر میرسید حرکت کردن در زیر آن حجم عظیم انواع گلولهها غیرممکن بود ولی رزمندگان اسلام به هر قیمتی بود خط را شکستند، من در گردان امام محمد باقر(ع) جمعی تیپ کربلا بودم، آن وقتها تیپ کربلا از همه استانها نیرو داشت و اینطور نبود فقط مختص بر و بچههای مازندران باشد.

بعد از اینکه از میدان مین گذشتیم و خط عراقیها را شکستیم یکی از نیروها مجروح سختی شد، خُب من قبل از او، مجروحان دیگری را هم دیده بودم ولی مجروحی با آن همه روحیه بالا تا به آن وقت ندیده بودم، یادم میآید چند نفر رفتند تا او را به پشت انتقال دهند ولی او اجازه نداد، فقط ذکر یا حسین(ع) و یا صاحب الزمان(عج) را بر زبان داشت و هر وقت کسی به سراغش میرفت، میگفت: برادر برو جلو، وقتت را روی من تلف نکن و جالب اینکه بعضی وقتها با حرارت خاصی، فریاد میکشید و میگفت: رزمندگان اسلام بهپیش. «راوی: علی آرایی»
* شهید صیاد و مجروح عراقی
بهنظرم اولین روز عملیات بیتالمقدس بود، که گلولههای توپخانه عراق درست وسط جمع اسیری که در حال انتقال به عقب بودند فرود آمد، خیلی از اسرا مجروح شدند، رزمندگان اسلام وقتی دیدند وضعیت خیلی بحرانی است سریع کمپرسیهای موجود در منطقه را بسیج کردند تا آنها را به عقبه انتقال دهند.

در همین حین شهید صیادشیرازی وارد منطقه شد، یکی از مجروحین عراقی که جراحتش زیاد بود، وقتی شهید صیاد به وی رسید، سریع پای او را گرفت و به زبان عربی گفت: «مرا به عقب انتقال دهید». شهید صیاد وقتی التماس آن اسیر مجروح را دید به چند تا از رزمندگان دستور داد او را سوار کمپرسی کنند. "راوی: احمدرضا بابایی ـ ساری"
* رمز عملیات
چند روزی مانده بود به عملیات قدس یک که شهید حاج حسین بصیر به من گفت: تعدادی از نیروها را که توان رزمیشان پایین است، برای نگهداری چادرها انتخاب کنم، آن وقتها حاج حسین فرمانده گردان یا رسول(ص) لشکر 25 کربلا بود، طبق دستور ایشان عمل کردم و تعدادی پیرمرد را از بین نیروها برای این کار انتخاب کردم و سرپرستی گروه را به پیرمرد سیدی که مورد اعتماد حاجی بود، دادم.
سید وقتی فهمید مأموریت آنها حفظ چادر است و آنها در عملیات شرکت نمیکنند، به من گفت: برو به حاجی بگو، سید ما را به مادرش حضرت فاطمه الزهرا(س) قسم داد که به او اجازه دهیم در عملیات شرکت کند.

من قضیه را به حاجی گفتم ولی حاجی قبول نکرد و گفت: اجر و ثواب اینها کمتر از شرکتکنندگان در عملیات نیست.
من پیغام حاجی را به سید رساندم، بعد از اینکه صحبتهایم تمام شد، روی پل شناور نشست و شروع به زمزمه کرد، نمیدانم چه میگفت ولی بعد از چند دقیقه رو کرد به من و گفت: برو به حاجی بگو سید رمز عملیات را میداند: اگر شب عملیات رمز عملیات همینی بود که من گفتم به من اجازه حضور در عملیات را بدهد ولی اگر اشتباه بود، من در عملیات شرکت نمیکنم.
وقتی موضوع را به اطلاع حاجی رساندم تن حاجی به لرزه درآمد و بلند شد و به سمت چادر سید حرکت کرد، وقتی به هم رسیدند سخت همدیگر را به آغوش کشیدند، سید رمز عملیات «یا محمد رسولالله(ص)، اللهاکبر» را به حاجی گفت، و شب عملیات هم، همه دیدند که رمز عملیات همانی بود که سید به حاجی گفت.
در شب عملیات بَلَمی که سید در آن نشسته بود، پیشاپیش بلمهای دیگر حرکت میکرد و جالب اینکه سید، اولین شهید این عملیات بود، بچهها میگفتند سید حضرت فاطمه الزهرا(س) را در خواب دیده بود و خانم به او گفت در این عملیات به شهادت میرسد، برای همین اصرار میکرد در عملیات حضور داشته باشد. "راوی: شعبان محمدیان"
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»