پاهایش قطع شد اما شور مقاومتش نه!/روایتی از دفاع جانانه سرباز وطن

یکی از محورهای مقاومتپروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانههای محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از شهدا و رزمندگان از نظرتان میگذرد.
* چمنهای سرخ
سال 1373، برای تفحص پیکر شهدای عملیات والفجر 6، با گروهی وارد منطقه عملیاتی «چیلات» شدیم، بیشتر عملیاتهایی که برای جستوجوی پیکر شهدا انجام میشد، براساس اطلاعاتی بود که از سوی رزمندگان حاضر در همان مقطع زمانی صورت میگرفت، یکی از روزها برای جستوجوی پیکر شهدا وارد خاک عراق شدیم، انتظار داشتیم با اطلاعات موجود، آن روز بتوانیم پیکرهای زیادی از شهدا را بیابیم اما تا ساعت 12 ظهر هیچ پیکری را پیدا نکردیم.

مسؤول گروه دستور بازگشت را داد، از اینکه در یافتن پیکر شهدا موفق نشده بودیم خیلی ناراحت بودیم، هنگام برگشت، قسمتی از زمینی که با چمن پوشیده شده بود نظر تخریبچی گروه را جلب کرد، او به گروه گفت کمی صبر کنید تا من برگردم، بعد از چند لحظه گفت: «بیایید ببینید!» وقتی پیشاش رفتیم قسمتی از یک پتو را که زیر خاک بود به بیرون کشید، استخوانهای انگشتانِ دستی که به پتو چسبیده بودند، نمایان شد، بچهها بلند صلوات فرستادند و اشک از چشمان همه گروه سرازیر شد، اعضای گروه با حوصله تمام، پیکر دو شهید را بعد از 13 سال از دل خاک به بیرون کشیدند. "راوی: سید صالح نوروزیان"
* شبهای خونین شلمچه!
سلام بر تربت پاک شلمچه! سلام بر نهر دوئیجی و شهدای مظلومش، سلام بر شهدای قهرمان و سلحشوری که در سه راهی مرگ، جسم مجروحشان در حین انتقال به اورژانس بر اثر گلولههای مستقیم تانک قطعه قطعه شد، سلام بر ستارگان و شهابهای سرخی که در کنار چادرها و خیمههای کوچک و باصفای کوشک، زید و شلمچه میدرخشیدند!
سلام بر لبهای تشنه مجروحینی که کنار کانال پرورش ماهی، در آن خاکهای گرم و سوزان بر اثر خونریزی شدید، به وصال دوست، پر کشیدند، سلام بر شهدای مجروح و غریبی که از همه تعلقات دنیوی رهیده، نامزد جوانشان را رها کرده و پیشانی بر تربت شلمچه ساییدند، در آن پاتکهای سنگین در جاده خاکی به طرف سه راهی مرگ بر اثر آتشبارهای دشمن و بمباران هوایی در داخل سنگرها سوختند و جسمشان تقدیم آستان الهی شد.
سخن از جان برکف عاشق و جانبازی است که سالهای زیاد در کردستان و کربلاهای خوزستان دلاورانه جنگید، آری، حسینعلی عظیمی سردار قهرمان و فرمانده لایق با پاهای برهنه، در کنار خیمههای پاک و نورانی به نماز عشق میایستاد و در سجدههای دلچسب در آن شنهای نرم و سوزان و خاکهای غربت شلمچه محو میشد! یادش به خیر!
یاد آن شب بهیادماندنی، شب سکوت و تاریک کویر، در پشت خاکریز، آرام و آهسته از داخل چادر بیرون آمد، چهره عارفانهای داشت، دوربین مادون در شب را برداشت، چفیه باصفایش را که اشکهای مظلومانه و غریبانهاش را در نیمههای شب با آن پاک میکرد، به دور گردنش انداخت، مسلسش را برداشت و به درون چادرهای بچههای گردانش با آن تبسم همیشگیاش وارد شد.

تعدادی از بسیجیان آرپیچیزن و تعدادی تیربارچی را صدا زد و در چندین تیم آنها را سازماندهی و آنها را نسبت به تک شبانه توجیه کرد و به همراه بیسیمچی بلافاصله به آن طرف خاکریز، یعنی به سمت عراقیها فرستاد و تا نزدیکیهای سنگر کمین دشمن به اتفاق هم پیش رفتند، فاصله آنها، با عراقیها بسیار کم بود، تعدادی از آرپیچیزنها را در یک نقطهای قرار داد و در نقطهای دیگر چندین تیربارچی و نقاطی دیگر را برای تکتیراندازها بهصورت دشتبان و خود جلوتر از نیروها قرار گرفت، در نیمههای شب در آن سکوت کویر و در فضای کاملاً تاریک بهطور هماهنگ کل نفرات صدای اللهاکبر سردادند، صدا به قدری بلند و رسا بود که عمق خط دشمن را به لرزه درآورد، بعد از چند دقیقه اللهاکبر سردادن تکتیراندازها به طرف دشمن تیراندازی کردند و رگبارها به طرف دشمن باریدن گرفت، مأموریت آرپیچیزنها شروع شد، از چندین نقطه آرپیچی به طرف دشمن شلیک شد و همزمان تیربارچیها در چندین نقطه مواضع دشمن را به آتش گرفتند، چیزی در حدود 10 ـ 15 دقیقه این حرکت ادامه داشت و بعد از آن قدری به عقب کشیدند و در یک نقطهای در پشت بوتهها و تپههای کوچک مخفی شدند.
این کار همیشگی بچههای گردان بود، هر چند شب در میان تکهای شبانه ادامه داشت، درست در ساعاتی که دشمن در سنگر خود وضعیت عادی داشت با این تکها سازمان دشمن را به هم میریختند و ترس و وحشت عجیبی در دل عراقیها میانداختند و عراقیها خیال میکردند به آنان حمله شده و تا صبح بیدار میماندند، و دشمن با عکسالعمل خود و آماده کردن توپخانه و شلیک تانک و با به آتش کشیدن دوشکا روی سر نیرویهای خودی تا صبح ادامه داشت.
اما آن شب وقتی با شهید حسینعلی عظیمی در زیر نور مهتاب در کنار خاکریز رو به رو شدیم او را با تبسم و لبخند دیدم، میگفت: «دست ما پیش عراقیها رو شد، امشب دیگر گول ما را نخوردند». وقتی تعجب ما را دید، گفت: «حرکت ایذایی ما باعث آن نشد که آنها منفعلانه بر سر ما گلوله بریزند، در ضمن امشب تلفات نداشتیم». پیش خودم گفتم: «انگار عذاب وجدان دارد که یک شب با گلوله عراقیها مواجه نشده است». "راوی: محمود بساوند"
* جان برکف!
قبل از عملیات محرم داخل سنگر نشسته بودیم که یکی از بچهها آمد و گفت: «مژده بدید! مژده بدید!»
گفتم: «چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟!» با خوشحالی تمام گفت: «واحد اطلاعات عملیات، از 15 نفر جان برکف برای مواقع اضطراری ثبت نام میکردند که من هم موفق به ثبت نام شدم و قرار است از فردا آموزش ببینیم».
گفتم: «گروه جانبرکف چه کار میکند؟» همان طور که لبخند به لب داشت، گفت: «مثلاً اگر میدان مینی به موقع معبرش باز نشود، این گروه داوطلبانه خود را به روی مین میاندازد».
وقتی این جملهاش را شنیدم مو تو بدنم سیخ شد، سعی کردم او را از کارش منصرف کنم ولی قبول نکرد، از اینکه میدیدم یک جوان 19 ـ 20 ساله اینگونه به سوی شهادت آغوش گشوده است، باورم نمیشد.

بعد از آموزش به سراغم آمد و گفت: «دعا کن بتوانیم از عهده کار بربیایم». خیلی دوست داشتم بدانم نحوه آموزششان چگونه بود برای همین از او خواستم کمی از نحوه آموزششان صحبت کند، گفت: «بیشتر آموزشمان حول محور خنثی کردن میادین مین در مواقع ضروری بود». و بعد شروع کرد به توضیح این که چه کار باید بکنیم تا مینهای بیشتری را با پرتاب کردن خود روی مین منفجر کنیم.
وقتی داشت با شور و علاقه خاصی نحوه غلتیدن روی مین را صحبت میکرد، تو دلم گفتم: «انگار میخواهد عسل بخورد که این قدر با شور و حرارت دارد برایم توضیح میدهد». از خدا خواستم کاری بکند تا از وجود این عزیزان استفاده نشود.
شب عملیات بر و بچههای تخریب به نحو احسن کارشان را انجام دادند و دیگر نیازی به جان برکفان نشد. "راوی: شعبان محمدیان"
* خدا نخواست من باشم
سال 65 در جبهه شلمچه بهعنوان مسؤول اطلاعات گردان انجام وظیفه میکردم، دوستی داشتم به نام نظری که اهل سمسکنده ساری بود، بیشتر کارهای سنگر را من و او با هم انجام میدادیم، برحسب اتفاق چراغ والور دودزده و سیاه شده بود، وقتی داشتم بیرون سنگر چراغ را تمیز میکردم، نظری هم آمد به کمک من آمد، چند لحظه نگذشت که فرمانده گردان با موتور آمد به سراغم و گفت: «دیدهبان گزارش کرده که تحرک عراقیها زیاد شده برای همین لازم است، به دیدهبانی برویم».

من به نظری گفتم: «تا چراغ را تمیز کنی، برگشتم». به اتفاق فرمانده گردان سوار موتور شدیم و رفتیم، دیدیم تحرکاتشان زیاد جدی نیست و زود برگشتیم، وقتی برگشتیم به سنگر، دیدیم روبهروی سنگرمان شلوغ است، به بچهها گفتم: «چه خبر شده؟» یکی از بچهها گفت: «درست بعد چند دقیقه که شما رفتید یک خمپاره درست به همین جایی خورد که شما نشسته بودید و داشتید چراغ تمیز میکردید». گفتم: «نظری چه شد؟» گفتند: «خمپاره خورد به او و بدنش متلاشی شد!» پیش خودم گفتم: «این چه حکمتی بود که میبایست نظری به جای من برود؟» حسی به من میگفت: «احمد! تو جزو گلچینشدهها نیستی». "راوی: احمد ناصری ـ گلوگاه"
* هر چه به او گفتم به عقب برود، نرفت!
جابهجایی نیرو در خط مقدم یکی از کارهای سخت و طاقتفرسای جبهه بود، اگر دشمن متوجه جابهجایی میشد، این سختی دوچندان میشد، در عملیات والفجر هشت به دستور حاجبصیر که آن وقت فرمانده گردان یا رسول(ص) بود مأمور جابهجایی گروهان یک و دو شدم، گروهان یک که برای تثبیت خط به معبر رفته بود، چند روزی بود که در خط مانده بود و میبایست تعویض شود.

وقتی با بچههای گروهان دو به خط مقدم رسیدیم، با حجم زیادی از آتش دشمن مواجه شدیم، سریع بچهها را به داخل سنگرها هدایت کردیم، البته بهتر است بگویم به داخل چالههای خمپاره، چرا که سنگری در آنجا نبود، وقتی به بچههای گروهان یک گفتیم برای رفتن به عقب خود را آماده کنند، همگی گفتند ما به عقب نمیرویم، میخواهیم در کنار این بچهها بمانیم، از ما اصرار و از آنها انکار، شاید به آنها الهام شده بود که شب، دشمن قصد پاتک را دارد.
ساعت 9 شب با پاتک سنگین دشمن مواجه شدیم، درگیری سختی داشتیم، در حال هدایت نیروها بودم که گلوله خمپارهای خورد بغل دست ما، یکی از بر و بچههای قائمشهر که دو پایش قطع شد و افتاد داخل آب نمک (چون زمین فاو نمکزار بود) خود را کشان کشان به ما رساند، وقتی دیدم پاهایش قطع شده به بچهها گفتم او را به عقب انتقال دهید، گفت: «من به عقب نمیروم، همینجا میمانم و به بچهها کمک میکنم». گفتم: «مرد حسابی! خون دارد از پایت میرود!» گفت: «به امدادگر بگویید محکم شریانم را ببندد». تا صبح کنار بچهها ماند و خشابهای خالیشدهشان را پُر کرد، راستش را بخواهید از سرنوشتش خبری ندارم چرا که چشم باز کردم دیدم در بیمارستان شیراز هستم. "راوی: عباس محمودجانلو ـ گلوگاه"
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»