یادباد آن روزگاران یادباد
 

 

برای اینکه گلوله‌های شلیک شده، به تانک برسد؛ 100 تا 150 متر از ما فاصله می‌گرفتند و شلیک می‌کردند، شهید گنجی مثل یک رزمنده عادی تیرباری را گرفته بود و پشت سر هم تیراندازی می‌کرد.

 

یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از رزمندگان از نظرتان می‌گذرد.

* یدالله فوق ایدیهم

عملیات فتح‌المبین یکی از بزرگ‌ترین عملیات‌هایی است که رزمندگان اسلام انجام دادند، در این عملیات اسرای زیادی نیز گرفته شد، یادم می‌آید وقتی به ارتفاع مورد نظر رسیدیم، میدان مینی روبروی‌مان سبز شد، ما فرصت را غنیمت شمردیم و رفتیم داخل سنگر روبازی که آنجا بود تا کمی‌ استراحت کنیم.

وارد سنگر که شدیم چند مجروح را دیدیم، ابتدا خیال کردیم، عراقی هستند ولی زود متوجه شدیم خودی‌اند، آنها جزو آن دسته از نیروهایی بودند که قبل از ما روی تپه عملیات انجام دادند ولی موفق نشده بودند.

نور آفتاب شدید بود و لب‌های‌شان از تشنگی ترک خورده بود، من رفتم جلوی آفتاب ایستادم تا لااقل سر آنها زیر سایه قرار بگیرد، یکی از بچه‌ها را فرستادیم دنبال ماشین تا زودتر آنها را به عقب انتقال دهند، به شکر خدا ماشین زود فراهم شد.

بعد از اینکه از میدان مین گذشتیم، اثری از عراقی‌ها نبود، انگار قبل از ما فرار را برقرار ترجیح داده بودند، وسط میدان مین یکی از مجروحین را دیدیم، شرایط خوبی نداشت، ما هم چون در حین عملیات بودیم، متوقف نشدیم و او را با همان شرایط، ترک کردیم، سنگرهای عراقی را یکی پس از دیگری با نارنجک پاکسازی کردیم، از یکی از سنگرها سرباز عراقی را دیدیم که در حال خواندن قرآن بود، تا ما را دید، زد زیر گریه، از ما می‌خواست او را نکشیم، ما هم با وجود اینکه در شرایطی نبودیم اسیر بگیریم ولی او را به عقب انتقال دادیم.

دشمن آن شب نیروی زیادی وارد منطقه کرد ولی باران الهی مانع از پاتک آنها شد، گرمای سوزان روز و باران شب هیچ با هم جور در نمی‌آمد، حسی به من می‌گفت: «یدالله فوق ایدیهم» "راوی: مرتضی جعفریان"

* آخرین وصیت شهید

تو عملیات فتح‌المبین به میدان مینی برخوردیم که توسط تخریب‌چی‌ها پاکسازی نشده بود، فرمانده دسته‌ای به نام ملامحمدی داشتیم که اهل قائم‌شهر بود، وقتی دستور عملیات صادر می‌شود، ملامحمدی اولین نفری بود که خود را به میدان مین زد و بلافاصله هر دو پایش قطع شد.

جانشین او شهید حسن فرج‌پور بود که بعدها توی عملیات والفجر 6 به شهادت رسید، ایشان با همان وضعیتی که داشت رو می‌کند به شهید حسن و می‌گوید: «از این به بعد فرمانده دسته شمایید، از شما می‌خواهم به پبشروی ادامه دهید».

جالب این که هنگام جان دادن به حسن آقا می‌گفت: «من چیزیم نشده، سالم هستم». تنها وصیتی که به حسن آقا کرد این بود که: «بعد از شهادتم لباس پاسداری مرا به تن پسرم که یک ساله است بپوشانید تا او بیرق به زمین افتاده‌ام را بردارد و از این مملکت دفاع کند». "ابوالحسن تولایی ـ قائمشهر"

* حماسه شگفت!

در عملیات فتح‌المبین به گروهان ما مأموریت داده شد تا عمق 25 کیلومتری منطقه تحت تصرف دشمن نفوذ کنیم، بیشتر نیروهای گروهان پاسدار بودند، به همین خاطر این مأموریت مهم و سخت به گردان ما سپرده شد، به ما گفتند: «مقصد شما باتلاقی است در 25 کیلومتری اینجا که باید برای رسیدن به این منطقه از میان شیارها و تپه‌ها رد شوید».

وقتی حرکت کردیم تازه فهمیدیم که یک چیز را به ما نگفته بودند و آن هم «رملی» بودن منطقه بود، زمین کاملاً رملی بود و حرکت به کندی انجام می‌گرفت، خلاصه با هزار مکافات و سختی‌های فراوان به منطقه مورد نظر رسیدیم.

بعد از استقرار، دشمن  سریع پی به حضور ما برد و پاتکی را تدارک دید، بچه‌ها جانانه مقاومت کردند و حدود 60 تا 70 تانک عراقی را ساقط کردند، ترس عجیبی به دشمن وارد شد، غروب همان روز وقتی از اسرا سؤال کردیم که چرا عقب‌نشینی کردید؟ می‌گفتند: به گمان ما شما یک لشکر نیرو در این منطقه وارد کردید که توانستید این همه تانک را از کار بیندازید ما نمی‌دانستیم تعداد شما 50 ـ 60 نفر هست. "راوی: علی‌اکبر بستانی ـ علی‌آباد کتول"

* نیش عقرب

غروب آن شبی که قرار بود برای تصرف تپه‌ای که مشرف بر شهر ماؤوت عراق بود حرکت کنیم، نقشه عملیات توسط یکی از برادران اطلاعات توجیه شد، هنگام حرکت، وقتی کلاه خود را روی سرم گذاشتم، احساس کردم زنبوری مرا نیش زده است.

ابتدا اهمیت ندادم چون حال و هوای شرکت در عملیات آن چنان مرا در برگرفته بود که به هیچ چیز غیر از عملیات فکر نمی‌کردم، وقتی سوار ماشین شدم دیدم نصف سر و صورتم گرم و بی حس شده است، کلاه خود را از سرم گرفتم، ناگهان دیدم عقربی از آن به پایین افتاد، تازه فهمیدم گزش مربوط به عقرب بود نه زنبور! سریع مرا به بهداری بردند و مورد مداوا قرار دادند، آن شب من نتوانستم بچه‌ها را در عملیات همراهی کنم، از این که نتوانستم در عملیات شرکت کنم خیلی ناراحت بودم، 20 روز در آنجا ماندم تا اینکه موفق شدم همراه گروه دیگری که قصد داشتند مرحله بعدی عملیات را انجام دهند، راهی خط مقدم شوم، ساعت 7 غروب از تویوتا پیاده شدیم و در ستون یک، کل گردان قرار گرفت، قرار شده بود از دره‌ها و مناطقی که از دید دشمن پنهان است به پشت نیروهای عراق نفوذ کنیم.

این تصمیم، ساعت 2 بامداد به تحقق پیوست یعنی درست 7 ساعت پیاده‌روی و کوه‌پیمایی داشتیم، دیگر نایی برای بچه‌ها نمانده بود.

بعد از کمی استراحت، دستور حمله صادر شد، بچه‌ها توانستند تپه را با شجاعت و رشادتی که از خودشان نشان دادند به تصرف درآورند، بعد از این که «خان دوزی» آرپی‌چی‌زنی که من کمک آن بودم مجروح شد من آرپی‌چی را برداشتم تا در ادامه مأموریت، گردان را همراهی کنم، بعد از شلیک سه الی چهار آرپی‌چی تیر کلاشی به کتف سمت چپم اصابت کرد، به داخل کانال غلتیدم، خون از کتفم سرازیر شد، به زحمت توانستم خونریزی را مهار کنم، تا ساعت 6 صبح در زیر آتش خمپاره دشمن توی کانال کنار بقیه مجروحان بودم، در طول این مدت هر از گاه نارنجکی را با دست راستم به سمت دشمن پرتاب می‌کردم.

وقتی آفتاب تیغ انداخت، دشمن دست از مقاومت کشید و ما از اینکه توانسته بودیم مقاومت آنها را در هم شکنیم و تپه را تصرف کنیم خیلی خوشحال بودیم، فرمانده به ما تعدادی از مجروحانی که می‌توانستیم به عقب برگردیم، گفت: زودتر کانال را تخلیه کنید تا نیروهای کمکی از سنگرها و کانال بتوانند استفاده کنند.

بعد از دستور فرمانده من به اتفاق تنی چند از مجروحین به عقب برگشتیم. "راوی: اصغر منصوری ـ چالوس"

* این پاسداره؟!‏

از آنجا که منطقه عملیاتی کربلای 10 کوهستانی بود و برای حمل مجروحان نمی‌توانستیم از ماشین یا آمبولانس استفاده کنیم، برای همین چند تا اسیر عراقی را آورده بودند تا مجروحین را به عقب انتقال دهند.

یک روحانی که مسؤولیت این اُسرا را برعهده داشت، مسلط به زبان عربی بود و یک سرباز عراقی هم با این روحانی خیلی رفیق شده بود و از او در رابطه با نیروهای ایرانی سؤالاتی را می‌پرسید، یکی از این سؤال‌ها این بود: کدامیک از این افراد، پاسدار هستند؟

وقتی آن روحانی، برادر فتاحی را که آن وقت‌ها فرمانده گروهان بود به آن اسیر به‌عنوان پاسدار نشان داد، اسیر عراقی با تعجب فراوان، گفت: «این پاسداره؟!» وقتی از او سؤال کردیم که چرا متعجب شده است، در جواب گفت: «به ما می‌گفتند پاسدارها افرادی خشن و خونخوار هستند و اگر شما توسط آنها اسیر شوید، بی‌درنگ شما را خواهند کشت!»

همه مجروح‌ها با این جمله اسیر عراقی خندیدند و تا مدتی این جمله نقل و نبات محافل ما شده بود. "راوی:‌هادی بابایی ـ بابل"

* جواب پاتک بدون فرمانده!‏

بعد از اینکه تپه‌های قَشِن که احتمالاً واقع در جنوب شهر ماؤوت عراق بود، توسط نیروهای گردان مسلم بن عقیل به تصرف درآمد، درست با روشن شدن هوا، عراقی‌ها پاتک سنگینی را تدارک دیدند، چند تانک نوک قله‌ها را هدف قرار دادند و خمپاره‌ها نیز بر شدت آتش می‌افزودند، ما خواسته یا ناخواسته می‌بایست از سنگرهای عراقی‌ها استفاده می‌کردیم، چرا که کندن سنگر بر روی قله‌های سنگی خیلی دشوار بود.

از آنجا که بیشتر سنگرهای عراقی در خط الرأس نظامی‌ سمتِ عراق قرار داشت، پرواضح بود که عراقی‌ها روی آن سنگرها مشرف باشند، همین دلیل به‌راحتی ما را مورد هدف قرار می‌دادند، به‌طوری که تلفات سنگینی از ما گرفتند، قبل از اینکه فرمانده ما ـ شهید گنجی ـ به شهادت برسد، رو کرد به ما و گفت: «به هر قیمتی شده باید مقاومت کنیم تا نیروی کمکی برسد». فاصله ما با تانک‌ها زیاد بود، برای همین گلوله آرپی‌چی به آن نمی‌رسد، تعدادی از آرپی‌چی‌زن‌ها دست به یک حرکت متحورانه زدند.

برای اینکه گلوله‌های شلیک شده، به تانک برسد؛ 100 تا 150 متر از ما فاصله می‌گرفتند و شلیک می‌کردند، شهید گنجی مثل یک رزمنده عادی تیرباری را گرفته بود و پشت سر هم تیراندازی می‌کرد، تانک‌های عراقی با دقت نوک قله‌ها را هدف قرار داده بودند، هر لحظه به تعداد مجروحین و شهدای ما افزوده می‌شد، در همین لحظات بود که تیری به سینه شهید گنجی اصابت کرد و از آنجا که ما نمی‌توانستیم او را به عقب انتقال دهیم، بر اثر خونریزی شدید به شهادت رسید، با شهادت او بچه‌ها دست از مقاومت نکشیدند و بدون فرمانده دستورات قبلی را مو به مو انجام دادند، به طوری که عراقی‌ها از بازپس‌گیری تپه‌ها منصرف شدند.

وقتی نیروهای کمکی رسیدند دیگر نایی برای ما نمانده بود. "راوی: شهرام پوریان ـ نوشهر"