مردانه جنگیدیم

یکی از محورهای مقاومتپروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانههای محلی در این زمینه است؛ در ادامه شرحی بر زندگی خلبان شهید حسین خلعتبری از نظرتان میگذرد.
خلبان شهید حسین خلعتبری فرزند حاج میرزا بابا در سال 27 مهرماه 1327 در شهرستان تنکابن دیده به جهان گشود، پس از گذراندن دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در سال 1351 وارد دانشکده خلبانی نهاجا شد.
او به قهرمان جنگ دریایی معروف بود، میگفتند: نیروی دریایی عراق را خلبان خلعتبری و خلبان دوران نابود کردند و این گفته مستند بود، وقتی شنید میخواهم با او مصاحبه کنم رنگش قرمز شد و حالت شرم شهرستانی بودن در چهرهاش نمایان شد.
از خاطراتش میگفت و از خشمی که نسبت به دشمن داشت، از او خواستم پیامی برای همرزمانش بدهد، با احساساتی پاک فریاد زد: «اگر ذرهای از خاک وطنم به ته پوتین سرباز عراقی چسبیده باشد، آن را با خونم در زمین وطن میشویم و نمیگذارم که حتی ذرهای از خاک پاک ایران را این وحشیهای بی سر و پا با خود ببرند» و معتقد بود: «سرزمینهایی که بعثیها با حضور خود آلوده کردهاند، فقط با خون طاهر میگردد».
از خلبان حسین خلعتبری خواستم خاطره روز هفتم آذر 1359 (روز نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامیایران) را تعریف کند، گفت: «من در آلرت بودم، سرهنگ یاسینی به اتفاق ناخدا بزرگی که همراه همدیگر بودند، مرا بیدار کردند، یاسینی گفت: خلعتبری میخواهم بروی زیر آب! بلند شدم به طرف اسکله البکر و الامیه پرواز کردم، در همین زمان فرمانده شهید ناوچه پیکان فریاد میزد: «ایهابیلیان! آسمان سمت 210 درجه 12 مایلی چهار فروند ناوچه عراقی مشاهده میشود، نابودشان کنید».
به محض شنیدن صدا به طرف آنها سمت گرفتم، دیدم سه تا ناوچه اوزا و یک فروند اژدرافکن عراقی به حالت تدافعی موضع گرفتند که از نظر پدافند هوایی از خودشان دفاع کنند؛ هواپیماهای عراقی در همه جا پخش بودند ولی جرأت نزدیک شدن به ما را نداشتند، به محض اینکه روی ناوچهها شیرجه کردم، ناوچههای عراقی یک موشک به طرف ناوچهها هدفگیری کردند، به ناوچه خودی گفتم مواظب خودتان باشید و بلافاصله دو فروند موشک به طرف ناوچههای عراقی رها کردم.
به محض این که تصمیم گرفتم دو فروند دیگر موشک رها کنم، دیدم این دو تا ناوچه از سطح آب محو شدند، موشکها را برای دو فروند دیگر فرستادم و سریع برگشتم، من بلافاصله پس از پیاده شدن از هواپیما از این آشیانه به آن آشیانه رفتم، موتور سمت راست را روشن کردم، صبحانه نخورده بودم، سرگرد ضرابی مقداری نان آوردند داخل کابین، خوردم و بلافاصله خودم را به منطقه عملیاتی رساندم.
دو تای دیگر از ناوچههای عراقی را به عمق دریا فرستادم، با ناوچه پیکان تماس گرفتم، گفتند: «دوتا دیگر در حال فرار هستند». در یک کیلومتری آبهای کویت یکی از آنها را زدم و دیگری به جزیره بوبیان کویت پناهنده شد که ما مجاز به زدن آن منطقه نبودیم، با وجودی که کویت عملاً ناوچه دشمن را پناه داده بود!
خلعتبری ادامه میدهد: هنگامیکه خبر سقوط شهر خرمشهر بهدست عراقیها را شنیدم و مطلع شدم که به پیرها و بچهها را هم رحم نکردهاند و مرتکب جنایات فجیعی شدهاند، به خدای لایزال و به شرفم قسم خوردم که این بار اگر وارد خاک عراق شدم، شهرک «صفوان» را در هم بکوبم ولی وقتی وارد خاک عراق شدم، ابتدای شهر یک مدرسه بود، با چشم خود دیدم مادری بچهاش را در زیر شکم گرفت و روی بچه خوابیده در همان لحظه به خود آمدم و بمبهایم را رها نکردم، وقتی رد شدم از شدت خشم چند فشنگ هوایی خالی کردم و کامیونهای حامل مهمات را منهدم کردم.
افتخار میکنم که مردانه جنگیدیم، شبها به همراه خلبانان دیگر، در آشیانه هواپیماها میخوابیدم تا هر لحظه نیاز باشد در دسترس باشیم، یک روز به ما مأموریت دادند پل العماره را بزنیم، پل درست وسط شهر بود، وقتی من رفتم روی پل در اوج فشار ضدهواییها دیدم اتومبیلهای رنگ و وارنگ که مشخص بود، در حرکت هستند با قبول خطر دور زدم و پس از رد شدن اتومبیلها، پل را زدم، وقتی از من در این مورد سؤال شد، گفتم یک لحظه احساس کردم (یک بچه داشتم آن زمان یک سالش بود) که توی ماشین ممکن است بچه یک سالهای مثل آرش من وجود داشته باشد، چطور قبول کنم که پدر بچه سوخته خودش را بغل کند ولی آنها با ما چه کردند.
اینها را میگویم که تاریخ بنویسد و آیندگان بدانند که ما در اوج مظلومیت جنگیدیم و هیچ باکی نیست، اگر یک میلیون نفر نیز شهید شوند و یا خود و فرزندانمان هم کشته شویم، همانند هزاران بیگناهی که تاکنون کشته شدهاند، باز هم تسلیم نمیشویم تا دنیا بفهمد ایرانی مسلمان، هرگز در مقابل هیچ تجاوزی سکوت نمیکند و تا نابودی متجاوز دست از دفاع نمیکشیم.
با این که بیش از 70 مرتبه به خاک عراق حمله کردهام ولی قانع نیستم من باید بجنگم، مرگ برای من افتخار است، در وصیتنامهام هم ذکر کردهام که در ولایت خودمان، رامسر کوهی است که به آن (مبارزان) میگویند.
میرزا کوچکخان جنگلی (میهنپرست ایران) در آنجا علیه روسیه میجنگیده است، اگر افتخار شهادت پیدا کردم، آنچه از من باقی مانده را در آن کوه دفن کنند تا روح من نیز محافظ این مرز و بوم باشد.
او میگفت: اگر ارزشمندتر از جانم هدیهای داشتم حتماً به این مردم خوب (مردم ایران) تقدیم میکردم، و سرانجام در یک نبرد هوایی پس از سرنگونی هواپیماهای پیشرفته عراقی، هدف موشک دوربرد دشمن قرار گرفت و جانش را تقدیم رهایی ملتش از جنگ متجاوزان کرد.
اکنون بدن پارهپارهاش، همانطور که خود خواسته بود، در کوه مبارزان و در قلعه دفاعی میرزا کوچکخان آرام گرفته است تا همانگونه که خود خواسته بود، روحش نیز از بلندای آن کوه، حافظ و نگهبان مرز و بوم وطن باشد.
در طول دوران دفاع مقدس تنها یک لشکر، لشکر ویژه شد و آن لشکر، لشکری نبود بهجزء «لشکر ویژه ۲۵ کربلا»