یادباد آن روزگاران یادباد
 

 

حاج بصیر به من گفت: «منصور جان! برو از طرف من به بچه‌های گردان سلام برسان و بگو همه ریش‌های‌شان را بزنند، چون احتمال این که دشمن از مواد شیمیایی استفاده کند زیاد است».

 

یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است؛ در ادامه چند خاطره از رزمندگان از نظرتان می‌گذرد.

* همه وجودم فدای آقا!

در عملیات بدر حاج‌بصیر فرمانده گردان یا رسول(ص) بود، من هم مسؤول تبلیغات گردان بودم، یکی دو شب قبل از عملیات، حاج بصیر به من گفت: «منصور جان! برو از طرف من به بچه‌های گردان سلام برسان و بگو همه ریش‌های‌شان را بزنند، چون احتمال این که دشمن از مواد شیمیایی استفاده کند زیاد است».

من چند نفر از بچه‌هایی که لوازم سلمانی داشتند را آماده کردم و دستور حاجی را به همه اعلام کردم، پیرمردی بود اهل آمل که فامیلی‌اش دنکوب بود، وقتی به او گفتیم ریشت را باید بزنی ناراحت شد و گفت: «من تو عمرم ریشم را نزدم، حالا بیایم بعد عمری ریشم را از ته بزنم؟ اگر گردنم را قطع کنید، من تن به این فعل حرام نمی‌دهم».

من ماجرا را به اطلاع حاج‌بصیر رساندم، حاجی پابرهنه به سمت چادر آقای دنکوب رفت و من هم او را همراهی کردم، وقتی به چادر رسید با تبسم همیشگی‌اش به آقای دنکوب گفت: «حاج آقا! اگر بگویم این دستور از جانب من نبود و از سوی آقا و مولای‌مان امام عصر(عج) صادر شد، شما باز هم ریش‌تان را نمی‌زنید؟»

آقای دنکوب حاجی را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: «همه وجودم فدای امام زمان(عج)، جانم را تقدیم آقا می‌کنم، ریش چه ارزشی دارد!» "راوی: منصور میار عباسی"

* داوطلبان شهادت

در حین عملیات فتح‌المبین شبی را تا صبح بدون اینکه بدانیم، کجا هستیم، این طرف و آن طرف می‌رفتیم، درست وسط نیروهای دشمن گم شده بودیم، نه قطب‌نما داشتیم و نه بلد راه، بی‌سیم هم نداشتیم، یاد شب گذشته افتادم که تعدادی از بچه‌ها وقتی مسیر را گم کردند و روبروی‌شان میدان مین سبز شد، برای این که سایر نیروها در انجام عملیات عقب نیفتند، داوطلبانه به روی مین رفتند.

این صحنه حماسی تمام لحظاتی را که ما سرگردان در میان تپه‌ها می‌چرخیدیم، پر کرده بود.

ساعت 6 صبح یک نفر با قطب‌نما در مسیر ما پیدا شد، وقتی او را دیدیم، شوکه شدیم، می‌گفت: «فرمانده گردان است» گفتیم: «از کدام تیپی؟» گفت: «از تیپ کربلا» آن وقت‌ها لشکر 25 کربلا، تیپ بود، ما با راهنمایی این فرمانده گردان، راه را پیدا کردیم، تانک‌های روشن عراقی نظر همه ما را به خود جلب کرده بود، عراقی‌ها وقتی فشار نیروهای ما را دیدند، تانک‌های روشن را ول کرده و پا به فرار گذاشتند. "راوی: سیدصمد حسینی ـ قائم‌شهر"

* دوچرخه شکسته

یکی از روزهای آفتابی سال 1360 هجری شمسی در حال عبور از کنار میدان کوچکی (که آن روزها به میدان ایستگاه بابلسر معروف بود و اکنون به‌خاطر وجود اداره اوقاف به میدان اوقاف معروف است) بودم که چشمم به دوستم محمود خاکسار افتاد که با دوچرخه‌اش در حال دور زدن میدان بود، تازه از کردستان آمده بود و هنوز دستش که به‌خاطر اصابت گلوله شکسته شده بود، به گردنش آویزان بود، به فاصله یک چشم بر هم زدن، یک راننده خاطی بدون توجه به وجود میدان و رعایت مقررات عبور و مرور با او برخورد کرد و محمود و دوچرخه‌اش را به‌سویی پرت کرد.

برای کمک به سویش دویدم، راننده ماشین با ترس در حال پیاده شدن بود، در حالی که به محمود کمک می‌کردم، چشمم به راننده افتاد و نگاه‌مان به هم گره خورد، انگار هر دو منتظر بودیم محمود به‌خاطر بی‌توجهی راننده به او پرخاش کند، کاری که اکثر ما در چنین مواقعی می‌کنیم، اما محمود هر دوی ما را حیرت‌زده کرد، در حالی که چرخ جلوی دوچرخه در اثر تصادف مچاله و کج و کوله شده بود و قابل حرکت دادن نبود، با دست سالمش جلوی دوچرخه را بلند کرد و بدون حتی نیم‌نگاهی به راننده، با آرامش عجیبی به آن سوی خیابان رفت.

در حالی که با محمود به آن سوی خیابان می‌رفتم، نگاهی به راننده و جمعیتی که در کنار صحنه تصادف جمع شده بودند کردم، جمعیت و به‌خصوص راننده، با حالتی خاص و متعجب، محمود را که حالا پشت به آنها در حال حرکت بود، نگاه می‌کردند. "راوی: محمدحسین منصف"

* یا زهرا!

گلوله مثل نقل و نبات به سرمان می‌بارید، دل‌گرمی‌مان رمز زیبای عملیات فتح‌المبین بود، وقتی شنیدیم رمز عملیات یا زهرا(س) است، یا زهرا شد ذکر همه بچه‌ها، نزدیکی‌های دشمن که رسیدیم تیرباری مرتب تیراندازی می‌کرد، ابتدای امر زمین‌گیر شدیم ولی وقتی دقت کردیم دیدیم، لوله تیربار به سمت بالاست و تیرها فضای بالای سرمان را می‌شکافد، فرصت را غنیمت شمردیم و به سمت تیربار حرکت کردیم، با گرفتن سنگر تیربار نوک لوله را به سمت عراقی‌ها گرفتیم، شرایط سخت و حرکت کردن کند شده بود.

هر 10 متر یک تیربار به سوی ما تیراندازی می‌کرد، بچه‌ها با توکل به خداوند یکی پس از دیگری سنگرهای تیربار را فتح کردند، چند تانک روشن ولی بدون سرنشین، آنجا بودند، راننده و خدمه‌های تانک فرار کرده بودند و ما با سلاحی که از آنها به غنیمت گرفتیم عملیات را ادامه دادیم و به شکر خدا و یاری حضرت حق و عنایات حضرت زهرا(س) عملیات فتح‌المبین را پیروزمندانه رقم زدیم. "راوی: عباس صیدانلو ـ گلوگاه"

* بلندقامتان تاریخ!

عملیات فتح‌المبین جدا از اینکه یک عملیات بزرگی بود، اتفاقات جالبی هم در آن رخ داد، در گردانی که من در آنجا بودم، دو نوجوان 16 ـ 15 ساله بودند که در حین عملیات، دیدیم خبری از آنها نیست، همه بچه‌ها خیال کردند آنها اسیر شدند.

دو ساعتی از غیبت آنها گذشت، یکی از بچه‌ها که داشت با دوربین سمت عراقی‌ها را نگاه می‌کرد، گفت: «هفت عراقی دارند به طرف ما می‌آیند». وقتی جلوتر آمدند، دیدیم دو نوجوان گمشده ما آنها را همراهی می‌کنند، 5 سرباز بلندقامت عراقی توسط دو نوجوان ایرانی اسیر شده بودند، یکی از آنها 2 متر قد داشت، وقتی از آنها پرسیدیم اهل کجای عراق هستید: «گفتند ما سودانی هستیم، عراقی نیستیم». تازه آن روز فهمیدیم که ما فقط با عراق نمی‌جنگیم. «راوی: عباس تقوی ـ بهشهر»

* شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد!

وضعیت عملیات طوری شده بود که می‌بایست در روز روشن میدان مین را پاکسازی می‌کردیم، فاصله ما با عراقی‌ها حدوداً 150 الی 200 متر بود، وقتی عراقی‌ها متوجه حضور ما شدند، شروع کردند با چهارلول به سمت ما شلیک کردن، با این وجود بچه‌ها دست از کار نکشیدند و با تلاش وافری که از خود نشان دادند، معبری در میدان مین باز کردند، به شکر خدا هیچ‌کدام از بچه‌ها حتی مجروح هم نشدند.

به ما گفتند عراقی‌ها پاتک زدند، من نمی‌دانستم منظور از پاتک چی هست، گفتم: «پاتک یعنی چی؟» یکی از بچه‌ها گفت: «یعنی عراقی‌ها حمله کردند و دارند می‌آیند». من گفتم: «خدایا! حالا چه کار کنیم؟ این همه شهید دادیم تا اینجا را تصرف کنیم، حالا باید به این راحتی اینجا را از دست بدهیم!»

داشتم به حمله عراقی‌ها فکر می‌کردم که یک پاسدار نظرم را به خود جلب کرد، رفتم جلو و گفتم: «برادر! نباید به این راحتی عقب‌نشینی بکنیم». آن برادر پاسدار با شعری جواب نگرانی‌هایم را داد.

«گر نگهدار من آن‌ست که من می‌دانم ... شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد»

همان پاسدار، بلند شد و نیروها را آماده رویارویی با عراقی‌ها کرد، بر و بچه‌های ارتش جانانه جنگیدند، خیلی از تانک‌ها را با موشک‌های‌شان ساقط کردند، بیشتر گلوله‌های شلیک‌شده به هدف اصابت می‌کرد. "راوی: حسین شیرافکن ـ قائم‌شهر"