یادباد آن روزگاران یادباد
 

 

حسینی که مترصد چنین فرصتی بود با کلاه کج قرمزرنگ عراقی که دژبان‌ها آن را به‌سر می‌گذاشتند، سریع به محل نگهبانی رفت، به طوری که راننده عراقی متوجه نشد او ایرانی است.

 

یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از شهدا و رزمندگان از نظرتان می‌گذرد.

* سلامی ‌از راه دور

تو عملیات رادیوی کوچکی داشتم تا از اخبار عملیات باخبر شوم، خیلی دوست داشتم بدانم نام عملیاتی که در آن حضور دارم چیست؟

نمی‌دانم روز دوم بود یا سوم که گوینده معروف رادیو در آن روزها که بیشتر هنگام عملیات با مارش صحبت می‌کرد، با صدای جذابش گفت: «پرچم سبز ثامن الائمه به دست پرتوان فرمانده لشکر ویژه 25 کربلا بر بالای مناره مسجد فاو به اهتزاز درآمد».

با شنیدن این خبر احساس شعف عجیبی به من و بقیه دوستان که جا دارد یادی از سردار شهید صمصام طور هم بکنم، دست داده بود.

روزهای بعد محل اقامت‌مان نزدیکی‌های مسجد فاو شد، به‌طوری که مناره مسجد به‌راحتی دیده می‌شد.

پرچم را که نگاه می‌کردیم، خستگی از تن‌مان بیرون می‌رفت، با نسیم ملایم باد، پرچم آن بالا به زیبایی تکان می‌خورد، با دیدن آن حس پیروزی سراسر وجودمان را فرا می‌گرفت.

حالا فاو، ستاره ای داشت که شب و روز بر بلندای شهر می‌درخشید.

پرچم، بوی عشق می‌داد، بوی زیارت و بوی بوسه‌های زائرین، عطر دلدادگی از آن به مشام می‌رسید، پرچمی ‌که با هر نگاه، دل‌مان را به پرواز درمی‌آورد و می‌برد کنار ضریح باصفای امام غریبان، امام والفجر هشت، غریب‌الغربا، آقا علی بن موسی الرضا(ع)، همان امامی‌که خیلی از دوستان شهید ما از آستان ملکوتی آن حضرت جواز پر گشودن را دریافت کردند.

هر بار که چشم‌مان به پرچم امام غریب‌مان می‌افتاد که بر فراز مناره مسجد فاو به اهتزاز درآمده بود دست به سینه می‌گذاشتیم و از راه دور زائر حرم باصفای آن حضرت می‌شدیم، صلی الله علیک یا ابالحسن، صلی الله علی روحک و بدنک.

«راوی: مفید اسماعیلی»

* ماجرای کلاه کج قرمزرنگ

صبح عملیات والفجر هشت، دسته‌ای که من فرماندهی‌اش را به عهده داشتم کنار چهار راهی که درست بعد آن منبع‌های بزرگ نفت قرار داشت، مستقر شد.

شهید حسینی که معروف به حسینی رشتی بود از بر و بچه‌های مخلص و نترس گردان هم با تعدادی از نیروها، همان جایی که ما مستقر بودیم، حضور داشت.

ساعت 9 صبح یک کامیون (ایفا) عراقی که بیشتر با این نوع کامیون‌ها نیروها را حمل می‌کردند، به سمت ما آمد، متوجه شدیم که راننده کامیون از سقوط شهر فاو خبر ندارد.

حسینی که مترصد چنین فرصتی بود با کلاه کج قرمزرنگ عراقی که دژبان‌ها آن را به‌سر می‌گذاشتند، سریع به محل نگهبانی رفت، به طوری که راننده عراقی متوجه نشد او ایرانی است.

پوشیدن لباس پلنگی عراقی و کلاه کج و ادا و اطواری که او در می‌آورد، ما را روده‌بُر کرده بود، بعد از این که او تابلو ایست را تکان داد، آیفا در 6 -7 متری‌اش ترمز زد.

وقتی بچه‌ها از پشت سنگرها بیرون آمدند راننده مات و مبهوت به حسینی که هنوز با صلابت در حال قدم زدن بود خیره شد.

باورش نمی‌شد او یک رزمنده ایرانی است، چند ماشین که بیشتر آنها کامیونت بودند، صحیح و سالم در همانجا به غنیمت بر و بچه‌های ما درآمدند.

«راوی: شهید مدافع حرم حاج رحیم کابلی»